دوست داشتی؟
رمان ترسناک سایه من جلد سوم از زهرا باقری در دنیای رمان

رمان سایه ی من جلد سوم

  • زبان فارسی
  • 87.3K 👁
  • 353 ❤️
  • 576 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک سایه ی من جلد سوم

میلاد بعد از سه سال که فکر میکرد همه ی تجربه های وحشتناکشو پشت سر گذاشته دوباره درگیر اتفاقاتی میشه که مجبور به تجربه ی دوباره ست... مجبور به اینکه دوباره با موجوداتی روبه‌رو بشه که هیچ رحمی از خودشون نشون نمیدن

پارت اول


تا جایی که توان داشتیم می‌دویدیم، جوری که شک نداشتم قبلاً اتفاق نیفتاده، حتی تو دوران بچگیمون، حتی وقتی بابا دنبالمون می‌کرد و می‌دونستیم وقتی گیرمون بیاره یه گاز محکم از صورتمون می‌گیره، از اونا که ردش می‌موند و جیغمون و درمیاورد...
- میلاد، بدو دیگه بی‌شعور!
با تذکر به موقع مهرداد به خودم اومدم و سرعتم و بیشتر کردم، منتها دیگه توانی برام باقی نمونده بود که بخوام سرعتمو حفظ کنم، پهلوهام تیر می‌کشید و نفسم به زور بالا میومد.
به ناامیدی مطلقم چیزی نمونده بود. تو ناکجاآباد بودیم، بدون ماشین و بدون آنتن، کیلومترها با بقیه فاصله داشتیم و هیچ راه دسترسی باقی نمونده بود، همه ی اینا هم درحالی بود که یه عالمه جن عصبانی که احتمالا پا رو دمشون گذاشته بودیم محاصره‌مون کرده بودن.
- ننه ات بمیره میلاد، بیا دیگه!
مهرداد بدون اینکه حتی برگرده و به عقب نگاه کنه می‌دوید و فحش می‌داد، اونقدر سریع می‌رفت که داشتم ازش جا می‌موندم و حتی فرصتی پیش نمیومد تا بهش بگم چرا پای مامان و می‌کشه وسط!
- وای!
- چیشد؟!
با نگرانی و ترس از اینکه مهرداد یکی از اونارو دیده باشه قلبم اومد تو دهنم.
- اینو نگاه، ارتفاع داره، شاید آنتن برگرده!
مهرداد به یه چیزی شبیه دکل اشاره می‌کرد که البته خالی و زنگ زده بود و بلافاصله هم سرجاش ایستاد. دکله فقط چند متر باهامون فاصله داشت و تقریباً خیلی بلند بود.
راست می‌گفت، اون بالا احتمال کمی وجود داشت که بشه با بقیه تماس گرفت.
- حالا چیکار کنیم؟
- انقدر همین‌جا وایسیم تا بیان تیکه پارمون کنن، خب باید بریم بالا دانشمند!
وقتی خودمم کنار مهرداد ایستادم تازه متوجه شدم که دکله بلندتر از چیزیه که به نظر میاد.
- به نظرت اگه تیکه پاره شیم بهتر از این نیست که از اون بالا بیوفتیم له بشیم؟
- نه، من هرچیزی رو ترجیح می‌دم جز مرگ به دست اونا، فکرکن باید رو سنگ قبرم چی بنویسن!
با اینکه مهرداد حتی تو چنین موقعیتایی دست از شوخی برنمی‌داشت ولی حرفاش باعث می‌شد امیدم هر لحظه بیشتر از قبل ناامید بشه. همین لحظه با صدای حرکت سریعی از بین علفا جفتمون بی‌اختیار دور خودمون چرخیدیم تا منبع صدا رو پیدا کنیم.
- اینجاست؟
- شک نکن!
با جواب قاطع من مهرداد به آستینم چنگ زد!
جایی که ما ایستاده بودیم یه محوطه‌ی بزرگ پر از علف سبز بود که دورتادورشم درخت داشت و وسطش به جز اون دکل خالی چیز دیگه‌ای به چشم نمی‌خورد.
مهرداد تو گوشم پرسید:
_ داره چیکار می‌کنه؟
- نمی‌دونم...
ترسیده‌تر از مهرداد بی‌هدف به اطرافم نگاه می‌کردم. هیچ‌کس نبود، حتی یه سایه که دلم خوش باشه هنوز ازمون فاصله ی زیادی داره. طرف خیلی حرفه ای بود و حتی اجازه نمی‌داد بفهمیم بهمون نزدیکه یا دور!
- چیکار کنیم؟
- همونی که خودت گفتی، باید بریم بالا.
- اگه بیوفتیم دست و پامون بشکنه بعدشم راحت‌تر دخلمون و بیارن چی؟!
واقعاً تو موقعیتی نبودیم که بتونم سر مهرداد داد بزنم و بگم این پیشنهاد خودت بود، برای همینم برای راحتی خیالش و خاتمه دادن به بحث گفتم:
- نگران نباش، خودتو بسپار به خدا.
مهرداد چیزی نگفت. خیلی راحت حس می‌کردم که بی‌نهایت ترسیده و اگه بتونه بدون توجه به دلداری من همچنان به دویدن ادامه می‌ده، با این حال فقط چند ثانیه طول کشید تا به حرفم گوش کنه و از آهنایی که به شکل‌های مختلف بهم چسبیده و یه نردبون درست کرده بودن بره بالا.
تو اون لحظه به هیچ وجه نمی‌تونستم نگاهم و از علف‌های اطراف که کل زمین و پوشونده بودن بگیرم، هر آن منتظر این بودم که علفا خم بشن و یه هیبت و درحال راه رفتن روی اونا ببینم...
- بیا بالا دیگه!
با لگدی که مهرداد با ته کفشش به شونم زد حواسم جمع شد و بالاخره خودمو تکون دادم. همون‌طور که نگاهم با دقت به اطرافمون بود دستمو محکم به آهنا گرفتم و خیلی راحت ازشون رفتم بالا. وقتی به یه متری زمین رسیدم با یکم تلاش موبایل علی رو از جیبم آوردم بیرون که البته آنتن نداشت.
به مهرداد نگاه کردم که بالاتر از من داشت موبایلشو تکون می‌داد.
- خبری نیست.
- باید بریم بالاتر!
- باشه، فقط اگه مردیم بگو رو قبرم بنویسن در راه کمک به مردمش جونشو داد، حق نداری اسمی از جنا ببری!
- وقتی خودمم مردم چجوری باید اینو به بقیه بگم؟!
مهرداد دیگه جوابی نداد که کاملاً طبیعی بود، احساس می‌کردم به خاطر ترس زیاد داره هزیون میگه. هرچند که حق هم داشت، جفتمون خوب می‌دونستیم که بیشتر از چندتاشون اون اطرافن و فکر اینکه زل زدن به کارای ما دیوونه کننده بود.
- هی! هی هی! یه چیزایی اومد!
با داد ناگهانی مهرداد نزدیک بود بیوفتم که به موقع پاهام یکی از میله‌هارو پیدا و تعادلم دوباره حفظ شد!
- چی؟
- این‌جا! این‌جا آنتن داره!
مهرداد هنوز از من بالاتر بود و مدام موبایلشو تکون می‌داد. وقتی این خبر و شنیدم اون‌قدر هیجان‌زده شدم که خودمم داد زدم:
_ زنگ بزن به بابا!
- چرا؟ خب زنگ می‌زنم به سیاوش، از برادر جدیده عزیزم کمک می‌خوام!
- اون ممکنه نتونه جواب بده، بچه بازی درنیار مهرداد وگرنه هرچی دیدم و به بابا می‌گم!
همین که این جمله از دهنم اومد بیرون مهرداد با عصبانیت گفت:
_ آنتن اصلی تویی! باشه، ولی یادت نره...
- مهرداد!
با افتادن ناگهانی مهرداد با تمام توانی که داشتم اسمشو صدا کردم و شنیدم که انعکاس صدای خودم و فریاد وحشت زده‌ی خودش بارها تکرار شد.
در اون لحظه به هیچ عنوان توانایی نگاه کردن به پایین و مواجه شدن با حقیقت و نداشتم...
***

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان سایه ی من جلد سوم
  • wolf

    0

    سلام من چرا نمیتونم جلد اولشو پیدا کنممممممم ایییی خداااااا میشه کمکم کنید ممنون میشم.

    ۳ ماه پیش
  • اسما

    0

    گلم ت قسمت اسم نویسنده برو همه کتاباش هست

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    0

    چجوری میتونم جلد اول و دوم را بخونم اینجا هر چی سرچ میکنم نیست

    ۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    موقع نوشتن اسم رمان بعد از نوشتن فاصله نذارین❤️

    ۱ ماه پیش
  • Mbn

    در پارت 810

    خیییلی قشنگ بود عاشقشممم واقعا دلم واسه این خانواده و داستاناش تنگ میشه 🥲

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 810

    خسته نباشی عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • mater

    در پارت 810

    این رمان و هیچکسان خریدم ولی توی کتابخانه نیست چکارش کنم؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام روز بخیر جلد سوم سایه ی من که الان رایگانه🙏

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 811

    وایی عاشق پایانش و وقتی آقای غلامی صداشون زد شدم🤣رمانت عالی بود. روان، حذاب و همزمان طنرو هیجان انگیز. خلاصه از هر لحاظ فوق العاده بود. فقط یه چیزیو نفهمیدم. آقای ملکی و سیاوش دقیقا چیو پنهان میکردن و چرا الکی پای اقای ملکی گچ گرفته شده بود؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف داری عزیزم خوشحالم دوست داشتی رمان و🥰🫠🧡 ببین جریان این بود که مهرداد از سنا خوشش اومده بود و گولش و خورد، سیاوشم دید رفیقش از یه نفر انقدر خوشش اومده به خاطرش به ملکی پول داد که الکی بگه پاش شکسته و دیرتر بیاد که مهرداد بیشتر پیش سنا باشه و دیرتر از هم جدا بشن.

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 810

    اوه چه نقشه ای کشیده بودن... مرسی ❤️🥰

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 790

    هر بار اسم جمال آباد رو میبینم خنده ام میگیره 🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ضایع ترینشون شاتوت مجله بود🤭

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 720

    این جاش که میلاد گفت تنها ادم پاکی که تو زندگیش داره فقط مینائه دلم واقعا براش سوخت 🥺

    ۳ ماه پیش
  • مری

    در پارت 691

    حالم از میلاد بهم می خوره خیلی قدرنشناس و مزخرفه و تو همه چی دخالت می کنه و فکر می کنه فقط خودش خوبه دلم می خواد این جلدو زودتر تموم کنم تا دیگه خبری از میلاد نباشه تو جلدای بعد

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    این حجم نفرت از میلاد عجیبه 🫠🫠 بیچاره اونقدرا هم بد نیست🥲

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 300

    واقعا به نظرم مینا خیلی فداکاری کرده در حق میلاد تا حالا. حقش نیست چنین رفتاری. یه جورایی با کاربر دشمن خونی میلاد و fami موافقم🥲

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آخه سهل انگاری مینا نزدیک بود پدرش و ازش بگیره 🥲

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 300

    مینا نمیدونست قراره یه همچین اتفاقی بیفته. قطعا اگر میدونست این طوری میشه میگفت🥲درسته که بعضی وقتا خیلی بی خیال و غیر منطقی میشه ولی تو این موقعیت به نظرم حق باهاش بود😅

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اشکالی نداره دعوا نمک زندگیه🫠🌸

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 200

    چه طور یه رمان میتونه در حین ترسناک بودن خنده دار هم باشه😂عاشقشونم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    رمان اگه طنز نداشته باشه من خودم حوصلم سر می‌ره موقع نوشتن🤭

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 181

    فقط اون جا که مینا صبر کرده بود ماشین گرم شه بهش گفت مگه داری تو سیبری رانندگی میکنی🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • Bari

    در پارت 810

    زهرا جون عیدت پیشاپیش مبارک این چند وقت توی این شرایط سخت دلخوشی ما خوندن رمان هات بود 🥲💕 امیدوارم تو سال جدید ، به اون درجه از موفقیت که ارزوشو داری برسی .بوس بهت راستی بهمون عیدی نمیدی؟ ما هنوز منتظریم رمان جدیدتو شروع کنی من فقط به خاطر شما و رمانات اینجارو چک میکنم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عید شما هم مبارک عزیزم 🦋🧡 خیلی خیلی ممنونم از لطفت 🥲🌸 باعث افتخاره همراهی همگیتون ♥️♥️ والا راستش هشت پارت از زمان جدید نوشته شده و من الان درگیر کاورم که هنوز تایید نشده

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 505

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مبینا

    در پارت 810

    رمان عالیی بود خیلی دوسش داشتم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم 🌸

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟