پارت بیست :

از سکوت مینا و مهرداد مشخص بود که مثل خودم ترجیح می‌دن همون لحظه فلنگ و ببندن و با تمام توان از اون منطقه دور بشن، با این همه اونا هم مثل من هیچ چاره‌ای جز ادامه نداشتن و طولی نکشید که هر سه تامون وارد کلاس شدیم و به تاریکی مطلق نگاه کردیم.
تو اون فاصله مینا داشت مسیر مقابلمون و روشن می‌کرد تا یه وقت به میز و صندلی‌های وسط کلاس نخوریم، برای همینم یکم طول کشید تا نور موبایلش بتونه سایÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    چه طور یه رمان میتونه در حین ترسناک بودن خنده دار هم باشه😂عاشقشونم

    ۷ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    رمان اگه طنز نداشته باشه من خودم حوصلم سر می‌ره موقع نوشتن🤭

    ۷ ماه پیش
  • یه نفر

    2

    برا نجاتش اومده بودن همون رو جا گذاشتن خیلی طنز و همچنین ترسناک بود

    ۹ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    وای این پارت خیلی خفن بود خیلی خندیدم

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سیاوش بدبخت و که اصل کاری بود جا گذاشتن جن سوار کردن🤣🤣

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    معلوم بود، چطور فکر کردن اون سایه دراز سیاوشه ؟ 😁😱

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    همون اول فهمیدم اولی سیاووش نیست ای خدا هم خندیدم هم صلوات فرستادم نفسم حبس شد عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️