سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت بیست :
از سکوت مینا و مهرداد مشخص بود که مثل خودم ترجیح میدن همون لحظه فلنگ و ببندن و با تمام توان از اون منطقه دور بشن، با این همه اونا هم مثل من هیچ چارهای جز ادامه نداشتن و طولی نکشید که هر سه تامون وارد کلاس شدیم و به تاریکی مطلق نگاه کردیم.
تو اون فاصله مینا داشت مسیر مقابلمون و روشن میکرد تا یه وقت به میز و صندلیهای وسط کلاس نخوریم، برای همینم یکم طول کشید تا نور موبایلش بتونه سایÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
رمان اگه طنز نداشته باشه من خودم حوصلم سر میره موقع نوشتن🤭
۷ ماه پیشیه نفر
2برا نجاتش اومده بودن همون رو جا گذاشتن خیلی طنز و همچنین ترسناک بود
۹ ماه پیشیه نفر
0وای این پارت خیلی خفن بود خیلی خندیدم
۹ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سیاوش بدبخت و که اصل کاری بود جا گذاشتن جن سوار کردن🤣🤣
۹ ماه پیشمیم
1معلوم بود، چطور فکر کردن اون سایه دراز سیاوشه ؟ 😁😱
۱ سال پیشنیلوفر آبی
1همون اول فهمیدم اولی سیاووش نیست ای خدا هم خندیدم هم صلوات فرستادم نفسم حبس شد عالی بود ممنون
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0چه طور یه رمان میتونه در حین ترسناک بودن خنده دار هم باشه😂عاشقشونم