پارت صد و هشتم :


دستانش را روی سینه در هم گره زده و به گل‌های قالی خیره شده است، بازپرسی که برای بررسی آمده نگاهش را از راهله می‌گیرد و رو به او می‌پرسد:
_ شما گفتین دو ساله رفتین تهران و اون‌جا درس می‌خونید، آیا اون‌جا با فردی رابطه‌ای، بحثی،تنشی نداشتین؟ یا هر چیزی که باعث بشه اونجا دشمن پیدا کنید، یا کسی که بخواد شمارو اذیت کنه؟
نگاهش را بالا می‌کشاند و مغموم به چشم‌های رنگی سروان جوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    آره واقعا کاش قلم پات می شکست نمی بردیش ولی دیگه شده آنچه نباید🥺

    ۷ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    چه از ته دل نفرین کردی😂😂

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    1

    الان بهتر۳فکربهتراز۱فکرشایداینطورتونستن ازدست پرهام نجات پیداکنه🙏

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    پس بلاخره دهن باز کرد وگفت... کاش هدی زودتر باهاش حرف زده بود

    ۹ ماه پیش
کپی شد!