پارت صد و هشتم :


دستانش را روی سینه در هم گره زده و به گل‌های قالی خیره شده است، بازپرسی که برای بررسی آمده نگاهش را از راهله می‌گیرد و رو به او می‌پرسد:
_ شما گفتین دو ساله رفتین تهران و اون‌جا درس می‌خونید، آیا اون‌جا با فردی رابطه‌ای، بحثی،تنشی نداشتین؟ یا هر چیزی که باعث بشه اونجا دشمن پیدا کنید، یا کسی که بخواد شمارو اذیت کنه؟
نگاهش را بالا می‌کشاند و مغموم به چشم‌های رنگی سروان جوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    آره واقعا کاش قلم پات می شکست نمی بردیش ولی دیگه شده آنچه نباید🥺

    ۹ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    چه از ته دل نفرین کردی😂😂

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    1

    الان بهتر۳فکربهتراز۱فکرشایداینطورتونستن ازدست پرهام نجات پیداکنه🙏

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    پس بلاخره دهن باز کرد وگفت... کاش هدی زودتر باهاش حرف زده بود

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️