پارت صد و یک :

کتلت‌هایش آماده می‌شود و زیر آن را خاموش می‌کند. می‌رود تا دریچه و گوشی را با هم رصد کند! چراغ پشت دریچه خاموش است اما پیامکش رسیده است:
_ دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را...
روجا می‌خندد و جواب می‌دهد:
_ دردا که عشق پنهان خواهد شد آشکارا...
راشین نگاهش می‌کند و با درماندگی به مشق‌هایش اشاره می‌کند.
_ خیلی زیاده!
برای برادر پشت چشم نازک می کند.
_ از بودن من داری س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    واقعا سرنوشت چه بازیا داره،حالا که عاشق شده از همه ماجراجوییاش پشیمونه،آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم...خیلی قشنگ بود پارت و شعر آخرش😮😍

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    2

    وای قرارکوچه نوستاژی دخترپسرهای ۶۰و۷۰😁🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😅❤️

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چه حس خوبی داشت اون قراریواشکی اخرشبشون توکوچه وشعراخرپارت

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️