پارت صد و هفده :


سمیرا روی مبل می‌نشیند و لب‌هایش را می‌جود:
_ نمی‌دونی با چه بدبختی اومدم بیرون، داداش دوستم وثیقه گذاشته، اونا همه‌چی رو در مورد تو و باندایی که بالاتر از تو هستن می‌دونستن، پرهام اینا دنبال پولن چرا فرار می‌کنی؟ خب دم چندتاشون رو ببین، پرونده‌ت رو میبندن میزارن کنار...
پرهام باآرامش از سیگارش کام می‌گیرد:
_ اون دختر رو من کشتم، خفه‌ش کردم، چون بعد این‌که جیبش پر ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    باهدی چکار داره دیگه؟

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️