پارت صد و ده :


پرهام در حال خوردن صبحانه روی میز چوبی محقر در خانه‌ی قدیمی است، گوشی‌اش زنگ می‌خورد و با دیدن شماره‌ی روجا سریع جواب می‌دهد، باید وانمود کند چیزی نمی‌داند در حالی که همه‌چیز را می‌داند!
_ هان چیه؟
_ سلام قهری؟
_ نباشم؟
_ بابام رفت!
کارد کنار پنیر را برمی‌دارد و در حالی که عصبی پلک می‌زند، با آن آرام و متوالی روی میز ضربه می‌زند.
_ متاسفم...
_ حالم اصلا خوب نیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خودش میگه یه مدت دور باش بعد زنگ می زنه بیا،الان جاسوس پرهام همین دوربراست 😮

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • اکرم بانو

    1

    اگه پرهام بفهمه که بقول خودش جرتون میده

    ۱۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    وای عزیزممم،چشای منم قلبی شد😍

    ۲ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️