ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت صد و هفتم :
دیلان نگران است، نگران حرفهای نگفتهی روجا! اگر آن حرفهای نگفته به جریان قتل پدرش ربط داشته باشد برایش گران تمام میشود، فکری میکند و دوباره در میزند و بعد از گفتن یااللهی وارد حیاط میشود، بیبی را از پشت شیشهی اتاق میبیند که کنجکاوانه نگاهش میکند. راهله به استقبالش میآید.
_ بفرما پسرم...
دیلان سرش را پایین میاندازد و لب میزند.
_ بازم تسلیت میگم، حقیقØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
1حالا که حدس خودشم اینه باید لوش بده،ولی بگه چقدر روانیه و تو اون خونه نگیرنش چون می فهمه و شده از زندان فرار می کنه و انتقام می گیره ازش