پارت صد و شانزده :


نگاهشان متفکرانه در هم گره می‌خورد، روجا لب می‌زند:
_ حتی اگه زیاد اذیت بشی و حتی اگه تهش خوب نباشه؟
دیلان پلک می‌بندد و فکر می‌کند. بعد از چند لحظه پلک‌هایش را باز می‌کند و با جدیت لب می‌زند:
_ تجربه‌ی این حس شیرین به هر چیزی می‌ارزه...
روجا دستش را تکیه‌گاه سرش می‌کند و متفکرانه به او خیره می‌شود، دیلان می‌خندد:
_ اینجا بیشتر از این نمی‌تونیم به هم نزدیک بشیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    2

    ممنون بابت باز کردن پارتا من که واقعا داستان رو و قلم شمارو دوست داشتم امیدوارم موفق باشید🙏

    ۹ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    🙏🙏❤️

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    2

    پرهام هم خیلی گناه داره امیدوارم یه روزی پیدابشه هیچ بیمارروانیپریش نباشه 🙏

    ۹ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آمین

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    ووی ووی اقا دیلان تو امامزاده ازاین کارا نمیکنن🫣🫣🫣🫣

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️