ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت صد و سوم :
دیلان دست زیر چانه میگذارد و منتظر میماند تا حرف بزند. روجا نگاهش به کاسهی بستنی است و با قاشق پلاستیکی تهمانده آن را هم میزند.
_ خب من اولش که رفتم اونجا خیلی شیطون و بیباک بودم، اونقدر از مستقل بودن ذوق داشتم که فکر میکردم میخوام دنیارو فتح کنم... یکی از اساتیدم بهم توجه داشت و پیگیرم بود و محبت میکرد، یه مدت ازم خواست توی مطبش مشغول به کار بشم، خیلی چیزا یاد
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1می دونم خیلی شعاره ولی راست میگه این فراره،باید بمونی و تلاش کنی تغییری ایجاد کنی،بخاطر دختران این سرزمین،بخاطر خانواده که دور هم باشن و نبری شهر غریب توی قفس،گام اولم که برداشته با این تحصیل در تهران و حالا هم عاشقی،تهرانم بمونه برا تهرانیا ما شهرستانیا دیار خودمان باید آباد کنیم
۹ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
درسته🫠❤️
۹ ماه پیشمیترا
1خیلی خیلی زیباست
۹ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🙏❤️❤️
۹ ماه پیشاسرا
1ایکاش همه چیزمیگفت شایددیلان بتونه کمکش کنه🙏
۹ ماه پیشاکرم بانو
1حالااین پیمان راپورتشونو میزنه میادکاسه کوزه هارو میشکنه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

راحله
1با احساس نو شته شده با خواندن داستان دارم باهاشون زندگی میکنم