پارت صد و چهارده :


دیلان آرام سرجایش نشسته اما دلش دنبال روجا رفته است، می‌داند که نمی‌تواند در این مکان بااو دیداری داشته باشد، مجتبی با اشاره‌ی همسرش بلند می‌شود و خودش را می‌تکاند.
_ خب دیلان جان ما بریم دیگه، حالا که هستی دیگه می‌دونم راهله و بچه‌ها رو می‌بری، بازم ممنون، زحمت کشیدی...
دیلان بااو هم‌قدم می‌شود تا به بقیه نزدیک شوند:
_ خواهش می‌کنم، شما برید خیالتون راحت...
راهل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عجب تودیگه گفتی چرامیگی نه🙏

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    تهمینه اززندگیش راضی نیست یامن اشتباه فهمیدم؟

    ۹ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    راضیه فقط ناراحته از این‌که شوهرش قبل از اون یکی دیگه رو می‌خواسته و فکر می‌کنه باالاجبار باهاش ازدواج کرده...

    ۹ ماه پیش
کپی شد!