پارت دوم :

کنار دیوار فروریخته ای نشسته و خیره به مورچه هایی که با طرحی درهم و برهم در حال حرکتند، به تیرگی دو روز گذشته فکر میکند. دو شبانه روزی که مانند هیولایی وحشتناک بر روزگارشان سایه افکنده، دو روز است شهرشان ویران شده و آواره و بی سرپناه در جستجوی اجساد عزیزانشان هستند. دو روز است دنیا برایشان به آخر رسیده و زندگی زشتترین روی خود را نشانشان داده است. دو روز است پدرش ناپدید شده و پشت پلکهای خشک و آکنده از نفرتش آرزو میکند همه ی این اتفاقات یک کابوس وهم انگیز باشد! نمی داند چطور هنوز زنده است در حالی که داغ همشهری هایش، دوستان و همسایه هایش را دیده است. هلما را خودش از زیر آوار بیرون کشید، دوست چندین و چند ساله اش را! قلبش تیر می‌کشد و آسمان چشمانش لج کرده، قصد باریدن ندارد. به سختی آه می کشد تا شاید کمی از احساس خفگی اش کم شود. آه می‌کشد و آه می‌کشد اما نفسش عمیق بالا نمی‌آید، سینه اش می‌سوزد. پلک می‌بندد و به دیوار تکیه می‌دهد. صدای گوشخراش زنان از هر سو دوباره فضا را پر میکند اما او فقط صدای مادرش را میشنود که باز ناله از سر داده، پلکهایش را باز میکند و ماشین آشنا سر کوچه متوقف می‌شود. دست می‌گیرد به دیوار و بلند می‌شود. گره‌ی ابروانش را تنگ می‌کند و به سوی پسر همسایه ای می‌دود که سپیده دم اولین روز با دعوا خود را در ماشینش انداخته بود تا به روستا بیاید، میداند پسر از او خوشش نمی آید اما برایش مهم نیست. تا می آید که قدمهای سستش را به ماشین او برساند، اطرافش پر میشود از بچههای ریز و درشتی که برای گرفتن خوراکی و آبمعدنی دورش جمع شده‌اند، اهمیتی نمی دهد و نزدیک می‌شود. پراخم و طلبکارانه به او می توپد.
_ مگه تو به مادرم قول ندادی برامون خبر بیاری؟ پس چی شد؟ چرا نمیگی چی به سر بابام اومده؟ من دیدم با رفیقات رفتین آواربرداری... خب؟
پسر نگاهش می کند، یاد صبح روز قبل می‌افتد که هیچ رقمه حریفش نشده بود که به این منطقه نیاید، همیشه با دخترهای پررو و پرحرف مشکل داشته، اما این‌بار این دختر را درک می‌کند و می‌فهمد حال طبیعی ندارد، برخلاف دیدار قبل نگاهش خالی از تنفر و آرام است.
_ متاسفم، فعلا خبری نشده!
روجا انگار او را مقصر این فاجعه میداند که چنین پرحرص نگاهش میکند، میخواهد لب وا کند و دوباره او را به نیش کلامش بیازارد که یکی از بچه ها پسر را صدا میزند.
_ دیلان من... به من ندادی.
تازه می‌فهمد اسمش دیلان است، نگاه قفل شده اش را از او می گیرد و به سمت خرابه های به جامانده از خانه های عموهایش راه میافتد. دیلان جعبه ی آب‌معدنی را رها و دنبالش میدود.
_ صبر کن ببینم، کجا داری میری؟
روجا تمام خشمش از این مصیبت را در صدای دورگه اش میریزد.
_ به تو چه؟ به تو چه کجا میرم؟ اگه بابام یه جایی زیر این خرابه ها هنوز نفس بکشه چی؟ دِ بگو!
و نگاه پر از خشمش را روی ویرانه های اطراف می کشاند، انگار دنبال نشانی از پدر می‌گردد ولی صحنه های شیون و ماتمی را می‌بیند که خارج از توانش است، عقب عقب می‌رود و به دیوار نیمه ویران تکیه می‌دهد.
دیلان خیره به زیبایی و معصومیتی که با پرده ای از گرد و غبار پوشانده شده لب میزند.
_ خواهش میکنم برگرد... اونجا نیروهای امدادی دارن کارشون رو انجام میدن.
روسری خاک خورده از روی موهایش سر میخورد، عصبی آن را جلو میکشد و قصد آرام گرفتن ندارد.
_ پس چه غلطی میکنن؟ پس بابای من کو؟
دیلان به سمت ماشین برمیگردد و چند بطری آب و چند کنسرو و بسته ی نان را برمی‌دارد و دوباره نزدیک می‌شود، آنها را کنار دیوار می‌گذارد و با نگاهی دیگر به روجا که حالا سرش را روی زانوهایش گذاشته است، دور می‌شود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    1

    آفرین چه قدر خوب حال و هوای زلزله وادمارو توصیف کردی ایول

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنوووون حنای قشنگ🧡

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    1

    حسم میگم قراره یه عاشقانه ی خیلی قشنگ داشته باشیم😍

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    شک نکن🫶🥰

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    2

    الان دیلان حال خوردن داره که براش گذاشتی🙏

    ۸ ماه پیش
  • Masy

    2

    اینکه یه رمان از شهر و هم شهریام بود من و ترغیب کرد بیام بخونم بلکه دلتنگیم کم بشه ولی اینکه خاطرات تلخ زلزله رو برام تازه کرد یعنی قراره این رمان و با گوشت و پوست و استخون تجربه کنم

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    متاسفم که ناراحت شدی ولی تلخی‌ سرنوشت‌ها از زندگی هممون جدانشدنیه عزیزم❤️

    ۱ سال پیش
  • ...?

    2

    من خودم کردم زبان کردی کردی عراقی ولکی روبلدم ولی این مدل کردی حرف زدن رو تاالان نشنیدم

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    عزیزم خب خودت می‌دونی کردی لهجه‌ها و گویش‌های زیادی داره و من از لهجه سورانی استفاده کردم

    ۱ سال پیش
  • ندا

    2

    اما نفسش عمیق بالا نمیاید😔

    ۱ سال پیش
  • نیلگون

    0

    عالی وخوب وجالب هست

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنونم ازت جالب‌ترم میشه😁❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • حسین

    1

    زلزله بدترین بلای طبیعته که اوار میشه سر انسانها

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    بله متاسفانه

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    خدانیاره،واقعاسخته،البته داغ عزیزهمه جوره سخت هست ولی اینطوری،یهویی،جلوی چشم ادم،فقط میشه گفت خدابه خونواده هاشون صبربده

    ۱ سال پیش
کپی شد!