پارت یازده :

روجا بی حوصله شانه بالاانداخت و چتهای گروه دانشگاه را چک کرد.
_ کاش حداقل کتابم رو آورده بودم، فردا امتحان دارم، حالا چیکار کنم هدی؟
هدی که جوابش را نداد، بلند شد و کنارش رفت. خستگی در نگاه او هم بیداد میکرد.
_ اصن بیا تا سرشون گرم مهموناشونه بریم، کاملش که کردی مجبوره بیاد بگیره...
هدی چپ چپ نگاهش کرد.
_ تو مگه الان نگفتی احساس میکنی از همهجای ساختمون نگامون میکنه؟ امروز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    آخه چقدرهم گریه میکنه 🙏

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️