ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت یازده :
روجا بی حوصله شانه بالاانداخت و چتهای گروه دانشگاه را چک کرد.
_ کاش حداقل کتابم رو آورده بودم، فردا امتحان دارم، حالا چیکار کنم هدی؟
هدی که جوابش را نداد، بلند شد و کنارش رفت. خستگی در نگاه او هم بیداد میکرد.
_ اصن بیا تا سرشون گرم مهموناشونه بریم، کاملش که کردی مجبوره بیاد بگیره...
هدی چپ چپ نگاهش کرد.
_ تو مگه الان نگفتی احساس میکنی از همهجای ساختمون نگامون میکنه؟ امروز
لطفا صبر کنید...

اسرا
1آخه چقدرهم گریه میکنه 🙏