پارت هفده :

از اتاق دکتر که خارج شدند با قامت پرهام که دست به سینه مقابل‌شان ظاهر شد برخورد کردند. نگاهش تیله‌های شب‌رنگ روجا را هدف گرفته بود. برخلاف نگاه عبوسش لب‌هایش تلاش می‌کردند تا متبسم جلوه کنند.
_ خب خداروشکر که خطر رفع شده...
روجا نگاهش را از نگاه پررمز و راز او دزدید و عصایش را محکم‌تر چسبید. هدی لب گشود و نگاه پرهام را به سوی خود کشاند.
_ بفرمایید تابلو رو بدم خدمتتون... روجا به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    برای استاددردسردرست نشه🙏

    ۸ ماه پیش
کپی شد!