ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت سیزده :
صدای آشنایی در گوشش پیچید.
_ الو؟
روجا مردد و با صدای خشدار جواب داد.
_ بفرمایید...
وقتی فهمید استاد ستوده است ابروهایش را باحیرت بالا برد و هدی را بیشتر کنجکاو کرد.
_ سلام استاد... ممنون... من... من راستش چندوقتی شاید نتونم بیام...
ستوده میز را دور زد و روی صندلی چرخان نشست.
_ درست بگو ببینم چی شده؟
روجا خواست تکان بخورد که آخش درآمد، باصورتی از درد جمع شده و در حال
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1عالی دست گل نویسنده درد نکنه😘🙏
۱ سال پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
عزیزی زهرا جان ❤️
۱ سال پیشاکرم بانو
1دختره ی شیطون بلا،همیشه تو آستینش جواب داره
۱ سال پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
❤️❤️😅
۱ سال پیشزهرا
1تا اینجا که خوندم رمان خیلی خوبیه
۱ سال پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنونم زهراجان❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0آخه چقدرانرژی داره این دختر🙏