پارت سوم :

۲۴ ماه قبل(آبان)
خانه ی عمه حیاط نداشت، اما پشت آشپزخانه و جایی که با یک دیوار از کوچه جدا می‌شد، تراس مستطیل شکلی ساخته بودند که سقف نداشت و نصف آن را گلدانهای باطراوت ماه‌منیر اشغال کرده بود و نصف دیگرش را آلاچیق کوچک و چهارصندلی، انگار آنجا پناهگاه ماه منیر بود! قهوه را که جلوی عمه گذاشت، صدای زنگ موبایلش از آشپزخانه بلند شد. عمه بانگاهش لبخند زد:
_ راس ساعت همیشگی...
روجا شانه هایش را لبخندزنان بالا انداخت و به سمت آشپزخانه پاتند کرد، روی دکمه ی اتصال کشید و تمام شوق برخواسته از قلبش شد رنگ و لعاب کلماتی که روی زبانش نشست.
_ سلام بابا خوبی؟
به خستگی صدایش آن‌هم در پایان یک روز کاری عادت داشت.
_ سلام قلب بابا... تو خوب باشی منم خوبم.
روجا اما با هیجان و شیطنت از اتفاقات روزمره‌اش گفت و می‌دانست اگر تا سپیده ی صبح حرف بزند، پدرش باآرامش گوش می‌دهد. حرفهای روجا که پایان یافت پدر به رسم همیشه بنای دلتنگی گذاشت.
_ امروز یکی از رفیقام گفت میتونه یه آشنا پیدا کنه تا ترتیب انتقالیت رو بده...
ته دل روجا خالی شد، او تازه داشت به آنجا خو می‌گرفت. این آزادی و استقلال را دوست داشت، در همین مدت کلی در دل استادان و همکلاسی ها جا باز کرده بود.
_ بابا خواهش می کنم، آخه نگران چی هستی؟ حیفه این موقعیت و دانشگاه به این خوبی رو از دست بدم...
و فرامرزی که با تمام اطمینانی که به خواهر و خواهرزاده دهایش داشت، از این دوری بی‌تاب بود، هرگز تصور نمی کرد بتواند این فاصله را تاب بیاورد، و حتی اگر می‌خواست دلتنگی را تاب بیاورد از حرف و حدیث قوم و قبیله اش نگران بود.
_ روجا تو واقعا با این دوری کنار اومدی؟ من هنوزم شبا از سرکار که میام خونه اول چشمم دنبال تو میگرده، دیدن تو خستگی رو از تنم بیرون می کرد...
شرمندگی پتکی شد و در صدای روجا فرود آمد، از طرفی می‌ترسید زیادی ابراز دلتنگی کند و پدر نگرانش شود و وادارش کند که برگردد و از طرفی نمی خواست پدر فکر کند او برایش مهم نیست که از آنها دور شده است.
_ قربونت برم منم دلم براتون تنگ میشه ولی قرار نیست که برای همیشه اینجا بمونم، ببین چه زود یه ترم داره تموم می‌شه، بعد امتحانات میام و تا شروع کلاسای ترم جدید اونجا می‌مونم. شیطنت را چاشنی بحثشان کرد تا شاید کمی پدرش را قانع کند.
_ خدایی از دست فک زدنای من راحت نشدی؟ یه دل سیر فوتبال ندیدی؟ نگو نه که من اونجا جاسوس دارم...
صدای خنده ی پدر آنقدر آرام بود که به آنسوی خط نرسید اما حسش کرد. وقتش بود از سکوت پدر سواستفاده کند.
_ بابا قضیه سهم. الارث چی شد؟ عمه اینجا تنهاست، کاش میتونستی سهمت رو بگیری بیای، به خاطر من...
فرامرز کلافگی را در صدایش ریخت و تن صدایش را بالا برد:
_ دیگه نه بهش فکر میکنی و نه به زبونش میاری، فکر وابسته شدن به اونجارو از سرت بیرون کن روجا!
میترسید از اینکه روجا هم به سرنوشت خواهرش دچار شود و غربت نشینی را انتخاب کند. روجا لب گزید و در پاسخ به نگاه منتظر عمه با تاسف سرتکان داد، سکوتش فرامرز را بیشتر به هم ریخت!
_ معنی این سکوتت چی می‌تونه باشه؟
به خودش آمد، باید کاری میکرد پدرش امشب سرراحت زمین بگذارد.
_ هیچی بابا... یه لحظه رفتم تو فکر، باشه اصلا هرچی تو بگی، خیالت از من راحت باشه، درسم تموم شه برمی‌گردم ور دل خودت تا هروقت بگی!
بعد از خداحافظی کنار عمه برگشت، قهوه اش را خورده بود.
_ بابا سلام رسوند.
عمه در حالی که نگاهش به نقطه ای دوردست در آسمان بود، نفسش را پرآه بیرون داد.
_ فرامرز مال تهرون نیست، بهتره اذیتش نکنی.
با لب و لوچه ای آویزان صندلی را عقب کشید و نشست. نگاهش را چفت موهای هایلایت شده ی عمه کرد و کار هیوا را ارزیابی کرد و به این نتیجه رسید این بار هم به خوبی از پس اینکار برآمده است.
_ چیکار کنم عمه؟ همش سعی میکنه من رو متقاعد کنه برگردم، نمیدونم بابت چی نگرانه، من واقعا نمیخوام این موقعیت رو از دست بدم.
و همزمان به این فکر میکرد که رنگ موها و ابروهای عمه که با تیله های قهوه ای روشنش ست شده است، به پوست روشنش میآمد.
_ کاری نمیکنه... تو سعی کن بتونی پیروز این ماجرا باشی!
هرچه آشوب در دلش بود را چاشنی کلامش کرد:
_ هرشب باحرفاش آزارم میده، منم دلم براش تنگ میشه، نگرانشم... اما نمیدونم چطور خیالش رو راحت کنم که تحت تاثیر اینجا قرار نمی‌گیرم و حواسم به خودم هست، اگه شما نبودین و از بابت جا و مکان خیالش راحت نبود که عمرا اجازه میداد بیام.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    1

    ای جان از این رابطه ها دختر پدری قشنگ🥲❤️

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    0

    پدرش به این مهربانی پشت بهش زیرآوار🙏😑

    ۸ ماه پیش
  • حسین

    1

    پدرها همیشه دلتنگ دخترهاشونن

    ۱ سال پیش
  • بشرا نظری

    1

    چون دخترا خاصن😁❤

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    👍😅

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    خداکنه اتفاقی واسه پدرش نیفته،آخه اون وقت عذاب وجدان راحتش نمیذاره ک کاش بیشترپیشش بود😔

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    اما زندگیه دیگه هرچیزی ممکنه❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!