پارت پانزده :


همیشه این صدا جانی دوباره به کالبد بی‌رمقش بخشیده بود، انگار تمام زندگی‌اش در گرو انرژی بود که از نفس‌های روجا می‌گرفت، اما حالا دلخور بود و قلبش آزرده از سرنوشتی که نمی‌دانست قرار است او را به کجا بکشاند. عصبانیتش فروکش کرده بود. صدایش بی‌رمق و خسته بالا آمد.
_ جان بابا...
روجا متعجب شد، بااین‌که حالش خیلی خوب نبود و درد داشت اما سعی کرد اثری از گرفتگی در صدایش نباشد.
_

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب احساسی بینشون😍🙏

    ۸ ماه پیش
کپی شد!