خلاصه رمان :
رمان در مورد حورا دلاویز دانشجوی ارشد برق هست که علاقه زیادی به درس خواندن و ادامهی تحصیل دارد اما مادرش برخلاف او موافق رها کردن تحصیل و ازدواج اوست. در یکی از همین روزها حورا با مرتضی شکیبا استاد باتجربه و محبوب همان دانشگاه آشنا شده حس میکند او تنها کسی است که افکار و روحیاتش را به خوبی درک میکند. کم کم حس خاصی بین آندو شکل میگیرد که در ادامهی داستان منجر به اتفاقات پر رمز و رازی میشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سهمی از عشق - پارت 103
فصل آخر مرتضی درون هال قدم میزد و سعی میکرد دخترش را که تازه از خواب بیدار شده در آغوشش گریه میکرد، آرام کند که صدای حورا را از رو به رو شنید: - مرتضی! هنوز آماده نشدی؟ مرتضی عروسک خرسی دخترش را دست او داد و همان لحظه گریهی دخترش بند آمد و پرسید: - مگه قراره جایی بریم؟ حورا یادآوری ...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 102
پس از اینکه اتاق به خاموشی نشست، مرتضی با دلی پردرد گفت: ـ فقط تو روزای سختی نداشتی. منم تو این مدت خیلی اذیت شدم. دوری از تو و دخترم از یه طرف، بیخبری از پسرم از یه طرف دیگه داشت نابودم میکرد. اصلاً نمیدونستم شب و روزم داره چطوری میگذره. زندگیم انگار سر جای خودش نبود. نمیدونستم چه خطا...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 101
بعد از ظهر حورا وسایل دخترش را در ساک بچهای ریخت و آماده شد و او را بغل کرد و با یک آژانس خود را به خانهی مادرشوهرش رساند. با رسیدن به خانهی طلعت خانم پس از احوالپرسی و استقبال گرمی که از حورا و دخترش شد، سپیده، بچه را از او گرفت و به اتاق خود برد. طلعت خانم هم نگاه معنیداری به او انداخ...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 100
حورا لبخند زورکی زد و به همراه مرتضی از رستوران با حالتی کاملاً عاشقانه اما در اصل پر از خشم و رنجش خارج شدند در حالیکه سنگینی نگاه پرحرف بقیه را به خوبی پشت سرشان حس میکردند. پس از رفتن آنها، احمد با عصبانیت روی میز کوبید و گفت: ـ چهقدر ساده بودم که نفهمیدم پشتِ اون همه تعریف و تحسینی ک...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان سهمی از عشق با اجازه نویسنده و ناشر در این برنامه در حال پارتگذاری است.
این کتاب توسط انتشارات نامه مهر به چاپ رسیده و میتونید نسخه چاپی این کتاب رو هم از انتشارات ذکر شده خریداری کنید.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
پیروزی تو دوقدمی حورا بود و از دست داد 😍
۳ هفته پیشساجده
در پارت 490😂😂خدا این دوتا دیونه رو به پای هم پیر کنه
۳ هفته پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
دیونه ی عاشق ❤️
۳ هفته پیشساجده
در پارت 460🤣🤣وقتی موهاش رو کند جیغ نکشید اما وقتی مرتضی بهش گفت چرا جیغ نکشیدی جیغ کشید چه روباهیه حورا خانم👏👏ایول داری
۳ هفته پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
همین که مرتضی گفت یادش افتاد جیغ نکشیده 😍
۳ هفته پیشسحر
در پارت 1030خیلی خیلی عالی بود ، قلمتون مانا
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. زنده باشید 🙏❤️
۵ ماه پیششادان
در پارت 1030سلام ، من یه رمان خوب دیگه از شما خوندم و خیلی خیلی دوستش داشتم ، توی این رمان شخصیت مرتضی رو خیلی دوست داشتم ، خیلی شبیه استادهای دانشگاه خودمون بود، یه لحظه حس کردم حورا یکی از همکلاسی های ما بوده 🫣اولین روزی بود که رفته بودیم دانشگاه و کلاس الفبای ژاپنی داشتیم دقیقا یه پسره اومد تو کلاس
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنونم از لطفت. ممنونم اطلاع دادی شخصیت مورد علاقه ت تو رمان کی بوده. آره، این رمانم مثل نگین قلبم همه رو می بره تو حال و هوای دانشگاه. حورا هم یه دانشجوی ساده و خاکی و خودمونی مثل ماست 😍
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030محاله بذارم یکی تون این درس رو پاس کنه ... کلی یاد خاطرات خوب دانشگاهمون افتادم و قشنگ حس کردم رمان هاتون خیلی به زندگی واقعی خیلی نزدیکه 🫠🫠
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
چه جالب! دقیقا ما هم یه استاد داشتیم بی سر و صدا اومد تو کلاس بین بچه ها نشست و کلی باهامون حرف زد و شوخی کرد بعد بلند شد رفت پشت میز نشست و معلوم شد استادمونه. صحنه اول رمان سهمی از عشق رو از این خاطره گرفتم 😍
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030شخصیت سجاد به نظرم خیلی خوب بیان شده بود و قابل درک بود تصمیماتی که میگرفت مناسب سنش بود، فقط تنها نکته ای که ناراحت شدم این بود که چرا مهشید اینهمه تهمت زد ، اینهمه حورا را ناراحت کرد و اتفاقی براش نیافتاد ..🤐🤐یعنی حورا یه بار بیمارستانی شدا ولی اون مهشید هیچی 😒😒
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
مهشید زن تنهایی بود و خوشبخت نبود. همین که می دید مرتضی و پسرش رو الکی الکی از دست داده خودش بزرگترین درد و غصه براش بود.
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030و یه چیز دیگه اونجا که مهشید همراه سجاد بودن که اون اتفاقات واسه حورا افتاد و مهشید اونو فراری داد بعدی که سجاد همه چیزو به پدرش گف انتظار داشتم مرتضی یکمم با مهشید برخورد کنه که اون بچه اس تو چرا حورا رو تو اون شرایط ول کردی ..حداقل یکم مهشید رو اینجا اذیت میکردین دل مخاطبم شاد بشه
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
آره، مهشید خوش به حالش بود. همهی فشارا رو دوش حورا و سجاد بیچاره بود.
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030مرتضی مثل پدرت نیست و برمیگرده من خیلی جا خوردم، توقع نداشتم این حرفا رو از مادرش بشنوم و اونوقت خود حورا اینقد منفعل بمونه، با اون شناخت و علاقه ای که حورا داشت به استادش درنظرم خیلی سریع بیخیال زندگیش شد و به نظرم مهشید خیلی قسر در رفت، من دوست داشتم بیشتر شاهد سختی کشیدن مهشید باشم
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
حورا همه چیز رو علیه خودش می دید و در واقع خودش رو باخته بود اما تا حدودی قبول دارم. حورا شخصیت پیگیری داشت و می تونست بیشتر برای حفظ زندگیش تلاش کنه 👍
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030من توی تصوراتم از این رمان همش دوست داشتم حورا وقتی یه مدت خونه مامانش موند و واقعا پشیمون بود از دور شدنش از زندگی خوبش به جای رفتن دنبال مرتضی بره بگرده دنبال سجاد، و متوجه بشه مهشید تمام این مدت میدونسته و به مرتضی بگه و هم باعث بشه رابطه اش بامرتضی خوب بشه و هم یه دلیلی بشه که مرتصی اونو ببخشه
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اینم ایده ی خوبی بوده 😍👌
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030چون خیلی مرتضی اصرار داشت تا سجاد برنگرده تصمیمی نمیگیره ، به نظرم با شخصیت حورا بهش میخورد به جای افسردگی بره دنبال درست کردن زندگی خودش و اجازه نده بچه اش مثل خودش بی پدر بمونه ، و یه بار دیگه به مامانش نشون بده که همه مثل پدر خودش نیستن ..یعنی وقتی برعکس این اتفاقات افتاد حتی *** به حورا میگفت
۷ ماه پیششادان
در پارت 1030مشخص بود از ماها بزرگتره ما نهایتا حس میکردیم سال بالایی باشه کلی اومد تعریف کرد که تا کسی نیومده بذارید بهتون بگم اشتباه کردین و اومدین این رشته اینقد ترسوندمون از درس و اساتید بعد از نیم ساعت گفت تازه اینو نگفتم خود من که استاد این درستونم و فهمیدم اینقد دانشجوی بی علاقه اینجاس...
۷ ماه پیشNegin
در پارت 1030رمان خیلی قشنگی بود 😍
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🩷🌹
۷ ماه پیشنفس
0سلام وقتتون بخیر چه جوری میتونم پارت های قفل شده رو بخونم؟من سکه ندارم😔
۸ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. وقت بخیر. اول برنامه دنیای رمان رو دانلود و تو گوشیتون نصب کنید. روی یکی از پارت های قفل ضربه بزنید. یه پیام از پشتیبانی براتون ارسال می شه و راهنماییتون می کنن.
۸ ماه پیشمهلا
در پارت 90اونجایی که مرتضی با افتخار به حورا میگه این پسرم سجاد هستش کلا شخصیت حورا و مرتضی رو خیلی دوست دارم به بقیه پیشنهاد می کنم هر چه زود تر رمان رو بخونن
۸ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از لطفت 🙏❤️
۸ ماه پیش

ساجده
در پارت 501چه حس بدی داره وقتی جواب درست رو از اول میدونستی اما بخاطر شک وتردید ننوشتی 😔