دوست داشتی؟
slider

رمان سهمی از عشق

  • زبان فارسی
  • 165.1K 👁
  • 461 ❤️
  • 453 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان در مورد حورا دلاویز دانشجوی ارشد برق هست که علاقه زیادی به درس خواندن و ادامه‌ی تحصیل دارد اما مادرش برخلاف او موافق رها کردن تحصیل و ازدواج اوست. در یکی از همین روزها حورا با مرتضی شکیبا استاد باتجربه و محبوب همان دانشگاه آشنا شده حس می‌کند او تنها کسی است که افکار و روحیاتش را به خوبی درک می‌کند. کم کم حس خاصی بین آن‌دو شکل می‌گیرد که در ادامه‌ی داستان منجر به اتفاقات پر رمز و رازی می‌شود.

پارت اول

فصل 1
کلاس شلوغ و پرهیاهو بود و همه در انتظار ورود استاد جدید به سر می‌‌بردند. عده‌‌ای از دخترها گوشه‌‌ای ایستاده بودند و پشت سر یکی از هم‌‌کلاسی‌‌های دخترشان صحبت می‌‌کردند. شیرین با غیظ می‌‌گفت:
ـ دختره‌‌ی آب زیرکاه! انقدر ازش بدم میاد. پیش هر استادی خودشو لوس می‌‌کنه.
مهگل پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ جالب این‌‌جاست! اصلاً قشنگ نیست ولی از در که میاد تو همه بهش نگاه می‌‌کنن.
ندا که خنده‌‌اش گرفته بود، جواب داد:
ـ شماها چون ازش بدتون میاد فکر می‌‌کنید قشنگ نیست. صورت پرمهر و چشمای خوشگلی داره. بعدشم کی خودشو لوس کرده؟ اتفاقاً دختر سنگین و با وقاریه.
شیرین به او پرید:
ـ مگه فقط با زبون ریختن خودتو لوس می‌‌کنی؟ تا استادا سؤال می‌‌پرسن فوری دستشو می‌‌بره بالا و شیرین‌‌کاری می‌‌کنه. به نظر من که عقده‌‌ی جلب توجه داره.
در این هنگام حورا در حالی‌‌‌‌‌‌‌‌که چادر مشکی بلندی بر سر داشت و با آن زمین را جارو می‌‌کرد از در داخل آمد. آن روز از مکانی زیارتی به دانشگاه آمده بود و هنوز چادر بر سر داشت. سر و صدا زیاد بود و کسی توجهی به او نداشت. لحظه‌‌ای نگاه یکی از پسرها به زیر چادرش دوخته شد که موجب دستپاچگی‌‌اش شد و شتاب‌‌زده با خود اندیشید: «نکنه چادرمو برعکس سر کردم؟!» با این فکر تندی از کلاس بیرون دوید و نگاهش را به پشت چادر دوخت. چادرش را درست سر کرده بود اما... اخمی ظریف کرد و نالید: «ای وای! کی اون‌‌ پایین گچی شده که من نفهمیدم؟ خیلی آبروریزیه!»
ـ خانم می‌‌شه برین اون‌‌طرف؟
همان‌‌طور که محکم چادرش را می‌‌تکاند تا گچ‌‌ها محو شوند با شنیدن صدای مردانه هول شد و با عجله برگشت تا به او راه دهد که ناگهان کش سیاه چادر که خیلی وقت بود شل بود و فکری به حال آن نمی‌‌کرد، از دو طرف در رفت و به صورت مضحکی روی صورتش آویزان ماند.
مرد جوان که با دیدن دختر در آن وضعیت خنده‌‌اش گرفته بود به زحمت خودش را کنترل کرد و با لحنی نیمه‌‌جدی گفت:
ـ سوزن نخ بخوای تو کیفم هست!
چشمان حورا با سادگی تمام برق زد و گفت:
ـ واقعاً سوزن نخ همراهتون هست؟!
مرد جوان که به هیچ وجه فکر نمی‌‌کرد دختر حرفش را جدی گرفته باشد با اشاره به داخل پرسید:
ـ مال این کلاسی؟
ـ بله، برای همین کلاسم.
لحن مرد کاملاً جدی شد و گفت:
ـ برو تو، بعداً برات سوزن نخ پیدا می‌‌کنم.
حورا بی‌‌آن‌‌که نگاهش کند یا حرفی بزند کش چادر را زیر برد و پشت سر او وارد کلاس شد. مقنعه‌‌ی تنگش را که نزدیک بود خفه‌‌اش کند، کمی عقب کشید و در ردیف اول کنار شیرین که مرتب می‌‌گفت: «این‌‌جا جای کسیه!» نشست. شیرین با اوقات تلخی تکرار کرد:
ـ می‌‌گم این‌‌جا جای کسیه!
حورا با گیجی به او نگاه کرد و گفت:
ـ چیزی گفتی؟
ـ واقعاً نشنیدی؟!
حورا که هنوز در فکر کش چادر بود نگاهی به در کلاس انداخت تا اگر استاد نیامده کلاس را ترک کرده سوزن نخ پیدا کند که دومرتبه صدای شیرین را شنید:
ـ می‌‌گم این‌‌جا جای کسیه!
حورا تازه متوجه حرف شیرین شد و با کلافگی گفت:
ـ آهان! جای کسیه؟
نگاهی به اطراف انداخت و وقتی همه‌‌ی صندلی‌‌ها را پر دید، رویش را به طرف او برگرداند و با حالتی معصومانه گفت:
ـ من صندلی خالی دیگه‌‌ای این‌‌جا نمی‌‌بینم. می‌‌شه بذاری تا اومدن دوستت همین‌‌جا بشینم؟
شیرین جواب او را نداد و رویش را برگرداند و در همین لحظه چشم حورا به مرد جوانی که پشت در با او ملاقات کرده بود، افتاد که کنار تخته وایت‌‌برد ایستاده بود و با صدای بلند از دانشجوها می‌‌پرسید:
ـ استادتون هنوز نیومده؟
ظاهراً سؤالش برای هیچ‌‌کس اهمیت نداشت چون جوابی دریافت نکرد اما او که دست‌‌بردار نبود، این‌‌ بار با صدای بلندتر پرسید:
ـ پرسیدم استادتون هنوز نیومده؟
یکی از دخترها از انتهای کلاس جواب داد:
ـ نه، هنوز نیومده.
مهگل با نارضایتی گفت:
ـ احتمالاً امروزم بدون استاد می‌‌مونیم.
مرد با ابروانی گره‌‌خورده به سوی دیگری نگاه کرد و با لحنی حق به جانب گفت:
ـ عجب دانشگاه بی‌‌در و پیکریه‌‌ها!
سپس به وسط کلاس رفت و در میان عده‌‌ای دانشجو نشست و با ناراحتی در مورد وضعیت نامناسب دانشگاه صحبت کرد. ندا با کنجکاوی از آن‌‌سوی کلاس پرسید:
ـ شما مال این کلاسید؟...
مرد سرش را برگرداند و چشم در چشم او جواب داد:
ـ بله.
شیرین و مهگل هم‌‌زمان پرسیدند:
ـ پس چرا تا حالا تو این کلاس ندیدیمتون؟!
مرد شانه‌‌هایش را با بی‌‌تفاوتی بالا انداخت و جواب نداد. حالا تمام توجه دانشجویان به مرد جوان شیک‌‌ و آراسته‌‌ای که کاملاً مرموز در کلاس آن‌‌ها نشسته و چیزی بروز نمی‌‌داد، جلب شده کنجکاو عدم حضور قبلی او در این کلاس بودند.
شیرین چشمکی به مهگل زد و در حالی که سعی داشت خنده‌‌اش را پنهان سازد، گفت:
ـ ببخشید که اینو می‌‌گم اما استاد ما دانشجوی مهمان نمی‌‌پذیرن... اگه به عنوان مهمان به کلاس ما اومدین...
مرد که روی یک صندلی جلوتر از شیرین نشسته بود شگفت‌‌زده سرش را به طرف او برگرداند و گفت:
ـ جدی می‌‌گید خانم؟! ولی من فکر می‌‌کردم ایشون خیلی هم از دانشجوهای مهمان استقبال می‌‌کنن!...
کامران پسری که کنار پنجره نشسته پا روی پا انداخته بود و حیاط دانشگاه را زیر نظر داشت سرش را به سوی مرد چرخاند و با لحنی کاملاً جدی گفت:
ـ غلط به عرضتون رسوندن. ایشون از دو مدل دانشجو متنفرن. دانشجوی مهمان و دانشجوی تأخیری!
مرد همان‌‌طور که با دقت و نگرانی به آن‌‌دو نگاه می‌‌کرد، سرش را به نشانه‌‌ی متوجه شدن پایین آورد و با لحنی پر از قدرانی و سپاس گفت:
ـ که این‌‌طور! خوب شد گفتید. من نمی‌‌دونستم!
شیرین با بدجنسی گفت:
ـ پس چرا هنوز نشستید؟ نمی‌‌خواین برین؟ اگه استاد برسه شما رو ببینه براتون خیلی بد می‌‌شه‌‌ها.
مرد لبخند بزرگ و معنی‌‌داری به روی شیرین و کامران زد و گفت:
ـ شما دو نفر خیلی دلتون می‌‌خواد از کلاستون برم؟
کامران جواب داد:
ـ هر طور میلتونه! ما فقط شما رو از اتفاق ناخوشایندی که در راه بود آگاه کردیم.
شیرین در تکمیل حرف‌‌های او گفت:
ـ ما به خاطر خودتون گفتیم که یه وقت خدای نکرده بهتون بی‌‌احترامی نشه.
عده‌‌ای زیر زیرکی شروع به خنده کردند و مرد بی‌‌اهمیت به خنده‌‌ی آن‌‌ها دست به سینه با اخمی ملایم گفت:
ـ چقدر بد! من فکر می‌‌کردم قراره یک ترم در کنار هم این درس سه واحدی رو به خیر و خوشی بگذرونیم.
فکری مثل صاعقه به ذهن حورا و سایر دانشجوها رسید و حورا زودتر از همه پرسید:
ـ می‌‌شه خودتونو معرفی کنید؟
نگاه مرد به جانب صدا چرخید و لحظه‌‌ای بعد صدای بلند و رسایش در سکوت سنگین کلاس پیچید:
ـ شکیبا هستم!
دانشجویان با شنیدن نام استادی که قرار بود جایگزین استاد قبلی شود به شدت جا خوردند و فضا از حالت مسخره و شل و ول خارج شد. شیرین و کامران که تمام تلاششان را به کار بسته بودند تا استاد جدید را از کلاس بیرون بیندازند با حالتی ناباورانه به او که حالا از روی صندلی برخاسته به طرف جایگاه خود می‌‌رفت، می‌‌نگریستند. کم کم همه‌‌ی دانشجوها به احترام او برخاستند و استاد شکیبا در همان حال که به طرف میز قدم بر می‌‌داشت با دست اشاره کرد بنشینند. دانشجوها بی‌‌سر و صدا روی صندلی‌‌هایشان نشستند و این‌‌بار با توجه بیشتری به استاد جوان که پشت میز ایستاده خونسرد و آرام به نظر می‌‌رسید، چشم دوختند. شکیبا نگاهش را در میان دانشجویان گرداند و گفت:
ـ خب، مثل این‌‌که تا هم‌‌کلاسیتون از من نمی‌‌خواست خودمو معرفی کنم کسی متوجه‌‌ نمی‌‌شد استاد خیلی وقته تو کلاس حضور داره.
کامران زیر لب گفت:
ـ ما رو باش داشتیم کی رو دست می‌‌نداختیم! خودش سه ساعته همه‌‌مونو سر کار گذاشته!
احمد یکی از دانشجویان که در آخرین ردیف نشسته بود با لحنی طعنه‌‌آمیز گفت:
ـ واقعاً معذرت می‌‌خوایم که شما رو نشناختیم استاد! آخه تا حالا تو عمرمون ندیده بودیم هیچ استادی قاطی بچه‌‌ها تو کلاس بشینه و هیچی هم به روی خودش نیاره!
لبخند محوی بر لب شکیبا نقش بست و در جواب طعنه‌‌ی آشکار او گفت:
ـ این شگرد منه که قبل از معرفی خودم سر کلاس بشینم تا اخلاق و رفتار دانشجوهام رو محک بزنم. چیزی در این مورد نمی‌‌دونستی؟
احمد گوشه‌‌ی لبش را آرام جوید و گفت:
ـ نه والا. نمی‌‌دونستیم. تازه الآن فهمیدیم.
شکیبا برای لحظاتی در سکوتی پرمعنی به دانشجویان جدیدش که اولین‌‌بار بود با آن‌‌ها کلاس داشت و چهره‌‌هایی ناآشنا داشتند، چشم دوخت و وقتی همه را آماده‌‌ی صحبت دید با صدایی آرام و لحنی ملامت‌‌گونه گفت:
ـ دانشجوهای ارشد این‌‌طوری با دانشجوی مهمان رفتار می‌‌کنن؟
آثار شرمساری در چهره‌‌ی تک تک دانشجویان نمایان شد و یکی از دانشجویان برای توجیه کارشان جواب داد:
ـ استاد ما داشتیم شوخی می‌‌کردیم.
نگاه شکیبا مستقیم به سویش کشیده شد:
ـ شوخی قشنگی نبود.
دانشجوی دیگری گفت:
ـ استاد شما که مهمان نبودین...
شکیبا با نگاهی عمیق به همان دانشجو جواب داد:
ـ می‌‌تونستم باشم و اگر من جای اون دانشجوی مهمان بودم دیگه پامو تو همچین کلاسی نمی‌‌ذاشتم!
حورا که از همه بیشتر بابت این بی‌‌احترامی که خودش هم نقشی در آن نداشت، رنج می‌‌برد با لحنی پوزش‌‌خواهانه گفت:
ـ استاد من از طرف خودم و همه هم‌‌کلاسیام بابت این برخورد نامناسب معذرت می‌‌خوام.
تمام توجه شکیبا به دختری که ظاهراً نماینده‌‌ی بقیه شده بود، جلب شد. دوباره همان دختر بود که با شرم خاصی نگاهش می‌‌کرد و معلوم بود از رفتار هم‌‌کلاسی‌‌هایش رضایت نداشت. چشمان روشن زیبا و مهربانی داشت و نجابت خاصی در رفتارش پیدا بود. چادرش تا وسط مقنعه‌‌ی مشکی‌‌اش کشیده شده هنوز کش چادر به همان صورت آویزان مانده بود. سرش را کمی به نشانه‌‌ی تشکر کج کرد و در حالی‌‌که قدم‌‌زنان از میان ردیف‌‌ها عبور می‌‌کرد، ادامه داد:
ـ از این موضوع بگذریم! شنیدم یه دانشجوی با استعداد و فعال تو این کلاس هست که گوی سبقتو از بقیه‌‌ی دانشجوهای پرادعای این دانشگاه ربوده. اگه اشتباه نکنم یه خانمه که...
هنوز حرفش تمام نشده بود که تمام نگاه‌‌ها به سمت حورا چرخید و حورا احساس کرد گونه‌‌هایش سرخ شدند. شکیبا مسیر نگاه‌‌ها را دنبال کرد و دوباره به همان چهره‌‌ی آشنا در میان دانشجوها رسید. انتظار معرفی هر کسی را به عنوان دانشجوی برتر داشت جز دختری که پشت در با او آشنا شده و لحظه‌‌ای قبل عذرخواهی‌‌اش را به جای دانشجویان خاطی شنیده بود. با جا خوردگی پرسید:
ـ شما اون خانمی؟!
به جای حورا پسرها یکصدا اعلام کردند:
ـ خودشه!
لبخند محوی بر لب شکیبا نقش بست و احمد که خواهان حورا بود، گفت:
ـ آبروی کلاسمونه...
صدای خنده بلند شد.
شکیبا دومرتبه نگاهش را متوجه حورا کرد و برای اینکه نامش را به خاطر بسپرد، پرسید:
ـ شما خانمِ...
حورا با صدایی آرام و لطیف جواب داد:
ـ دلاویز هستم.
شکیبا لبخند زد و گفت:
ـ نام خانوادگی زیبایی دارید...
حورا مؤدبانه گفت:
ـ نظر لطف شماست.
آن روز، روزی خوبی برای همه‌‌ی دانشجویان به خصوص حورا بود. استاد شکیبا تدریسی متفاوت و متنوع و عالی داشت و در پایان کلاس، احساس رضایت در صورت تک تک دانشجویان به خوبی نمایان بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان سهمی از عشق با اجازه نویسنده و ناشر در این برنامه در حال پارتگذاری است.
این کتاب توسط انتشارات نامه مهر به چاپ رسیده و میتونید نسخه چاپی این کتاب رو هم از انتشارات ذکر شده خریداری کنید.

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 462 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سهمی از عشق

  • ساجده

    در پارت 501

    چه حس بدی داره وقتی جواب درست رو از اول میدونستی اما بخاطر شک وتردید ننوشتی 😔

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پیروزی تو دوقدمی حورا بود و از دست داد 😍

    ۳ هفته پیش
  • ساجده

    در پارت 490

    😂😂خدا این دوتا دیونه رو به پای هم پیر کنه

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دیونه ی عاشق ❤️

    ۳ هفته پیش
  • ساجده

    در پارت 460

    🤣🤣وقتی موهاش رو کند جیغ نکشید اما وقتی مرتضی بهش گفت چرا جیغ نکشیدی جیغ کشید چه روباهیه حورا خانم👏👏ایول داری

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    همین که مرتضی گفت یادش افتاد جیغ نکشیده 😍

    ۳ هفته پیش
  • سحر

    در پارت 1030

    خیلی خیلی عالی بود ، قلمتون مانا

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. زنده باشید 🙏❤️

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    سلام ، من یه رمان خوب دیگه از شما خوندم و خیلی خیلی دوستش داشتم ، توی این رمان شخصیت مرتضی رو خیلی دوست داشتم ، خیلی شبیه استادهای دانشگاه خودمون بود، یه لحظه حس کردم حورا یکی از همکلاسی های ما بوده 🫣اولین روزی بود که رفته بودیم دانشگاه و کلاس الفبای ژاپنی داشتیم دقیقا یه پسره اومد تو کلاس

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم از لطفت. ممنونم اطلاع دادی شخصیت مورد علاقه ت تو رمان کی بوده. آره، این رمانم مثل نگین قلبم همه رو می بره تو حال و هوای دانشگاه. حورا هم یه دانشجوی ساده و خاکی و خودمونی مثل ماست 😍

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    محاله بذارم یکی تون این درس رو پاس کنه ... کلی یاد خاطرات خوب دانشگاهمون افتادم و قشنگ حس کردم رمان هاتون خیلی به زندگی واقعی خیلی نزدیکه 🫠🫠

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    چه جالب! دقیقا ما هم یه استاد داشتیم بی سر و صدا اومد تو کلاس بین بچه ها نشست و کلی باهامون حرف زد و شوخی کرد بعد بلند شد رفت پشت میز نشست و معلوم شد استادمونه. صحنه اول رمان سهمی از عشق رو از این خاطره گرفتم 😍

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    شخصیت سجاد به نظرم خیلی خوب بیان شده بود و قابل درک بود تصمیماتی که میگرفت مناسب سنش بود، فقط تنها نکته ای که ناراحت شدم این بود که چرا مهشید اینهمه تهمت زد ، اینهمه حورا را ناراحت کرد و اتفاقی براش نیافتاد ..🤐🤐یعنی حورا یه بار بیمارستانی شدا ولی اون مهشید هیچی 😒😒

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مهشید زن تنهایی بود و خوشبخت نبود. همین که می دید مرتضی و پسرش رو الکی الکی از دست داده خودش بزرگترین درد و غصه براش بود.

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    و یه چیز دیگه اونجا که مهشید همراه سجاد بودن که اون اتفاقات واسه حورا افتاد و مهشید اونو فراری داد بعدی که سجاد همه چیزو به پدرش گف انتظار داشتم مرتضی یکمم با مهشید برخورد کنه که اون بچه اس تو چرا حورا رو تو اون شرایط ول کردی ..حداقل یکم مهشید رو اینجا اذیت میکردین دل مخاطبم شاد بشه

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آره، مهشید خوش به حالش بود. همه‌ی فشارا رو دوش حورا و سجاد بیچاره بود.

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    مرتضی مثل پدرت نیست و برمیگرده من خیلی جا خوردم، توقع نداشتم این حرفا رو از مادرش بشنوم و اونوقت خود حورا اینقد منفعل بمونه، با اون شناخت و علاقه ای که حورا داشت به استادش درنظرم خیلی سریع بیخیال زندگیش شد و به نظرم مهشید خیلی قسر در رفت، من دوست داشتم بیشتر شاهد سختی کشیدن مهشید باشم

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حورا همه چیز رو علیه خودش می دید و در واقع خودش رو باخته بود اما تا حدودی قبول دارم. حورا شخصیت پیگیری داشت و می تونست بیشتر برای حفظ زندگیش تلاش کنه 👍

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    من توی تصوراتم از این رمان همش دوست داشتم حورا وقتی یه مدت خونه مامانش موند و واقعا پشیمون بود از دور شدنش از زندگی خوبش به جای رفتن دنبال مرتضی بره بگرده دنبال سجاد، و متوجه بشه مهشید تمام این مدت میدونسته و به مرتضی بگه و هم باعث بشه رابطه اش بامرتضی خوب بشه و هم یه دلیلی بشه که مرتصی اونو ببخشه

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اینم ایده ی خوبی بوده 😍👌

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    چون خیلی مرتضی اصرار داشت تا سجاد برنگرده تصمیمی نمیگیره ، به نظرم با شخصیت حورا بهش میخورد به جای افسردگی بره دنبال درست کردن زندگی خودش و اجازه نده بچه اش مثل خودش بی پدر بمونه ، و یه بار دیگه به مامانش نشون بده که همه مثل پدر خودش نیستن ..یعنی وقتی برعکس این اتفاقات افتاد حتی *** به حورا میگفت

    ۷ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    مشخص بود از ماها بزرگتره ما نهایتا حس میکردیم سال بالایی باشه کلی اومد تعریف کرد که تا کسی نیومده بذارید بهتون بگم اشتباه کردین و اومدین این رشته اینقد ترسوندمون از درس و اساتید بعد از نیم ساعت گفت تازه اینو نگفتم خود من که استاد این درستونم و فهمیدم اینقد دانشجوی بی علاقه اینجاس...

    ۷ ماه پیش
  • Negin

    در پارت 1030

    رمان خیلی قشنگی بود 😍

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🩷🌹

    ۷ ماه پیش
  • نفس

    0

    سلام وقتتون بخیر چه جوری میتونم پارت های قفل شده رو بخونم؟من سکه ندارم😔

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. وقت بخیر. اول برنامه دنیای رمان رو دانلود و تو گوشیتون نصب کنید. روی یکی از پارت های قفل ضربه بزنید. یه پیام از پشتیبانی براتون ارسال می شه و راهنماییتون می کنن.

    ۸ ماه پیش
  • مهلا

    در پارت 90

    اونجایی که مرتضی با افتخار به حورا میگه این پسرم سجاد هستش کلا شخصیت حورا و مرتضی رو خیلی دوست دارم به بقیه پیشنهاد می کنم هر چه زود تر رمان رو بخونن

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از لطفت 🙏❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️