لیست کلیه پارتهای رمان سهمی از عشق : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 103
-
رمان سهمی از عشق - پارت 1
فصل 1 کلاس شلوغ و پرهیاهو بود و همه در انتظار ورود استاد جدید به سر میبردند. عدهای از دخترها گوشهای ایستاده بودند و پشت سر یکی از همکلاسیهای دخترشان صحبت میکردند. شیرین با غیظ میگفت: ـ دخترهی آب زیرکاه! انقدر ازش بدم میاد. پیش هر استادی خودشو لوس میکنه. مهگل پشت چشمی نازک کر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 2
فصل 2 حورا روی تخت وسط کتابهایی که دور خود پخش کرده بود نشسته بود و همانطور که دستش را زیر چانه نهاده بود و نگاهشان میکرد با خود حرف میزد: ـ بذار ببینم! اول کدوم یکی رو بخونم؟ یکی از کتابها را برداشت و چند ورق زد و با بیرغبتی گفت: ـ نه! تو خیلی تکراری شدی. کتاب دیگری برداشت و ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 3
خانم بهرنگ کنجکاوانه پرسید: ـ برای چی؟! نگاه شکیبا به سمت بهرنگ کشیده شد و در حالیکه لبخند کجی بر لبش نقش بسته بود، گفت: ـ برای این که من تا حالا برای این درس قبولی ندادم! در یک لحظه فضا پر از استرس و تشویش شد. شکیبا به صندلیاش لم داد و لبخند دلهرهآوری بر لب راند و گفت: ـ احتمالاً از...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 4
فصل 3 حورا در هال کوچکشان قدم میزد و درس میخواند که صدای آهنگ گوشیاش برخاست. نگاهش به سوی نام تماسگیرنده که خانم برومند مدیر آموزشگاه بود، پایین آمد و کنجکاوانه با خود فکر کرد: «یعنی باهام چی کار داره؟!» گوشی را نزدیک گوش برد و با لحنی گرم و مؤدب جواب داد: ـ سلام خانم برومند. ـ سلام خا...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 5
فرزانه توضیح داد: ـ خاله، سامان برادر بزرگ سهیله اما چون خیلی گیر ظاهر دختره هنوز نتونسته ازدواج کنه. نگاه حورا از تصویر بالا آمد و روی صورت فرزانه نشست: ـ با این همه سختگیریش، چرا داری منو بهش معرفی میکنی؟ فرزانه به چشمان حورا خیره شد و گفت: ـ از تو خوشگلتر کی رو پیدا میکردم؟ حورا ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 6
فصل 4 حورا به آرامی وارد کتابخانه دانشکده شد و نگاهی به اطراف انداخت. پشت هر کامپیوتر و میز تعدادی دانشجو نشسته بود که به خوبی نشان میداد جای خالی برای کسی وجود ندارد و باید قید جستجوی کتابهای مورد نظرش را بزند اما مصرتر از آن بود که به این راحتی ناامید شده با دست خالی برگردد. مقنعهاش را ک...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 7
حورا که کم کم داشت به درستی شایعهای که در مورد فرزند بزرگ داشتن استاد شکیبا پی میبرد، نگاهش را به آرامی به طرفشان برگرداند و اینبار با دقت بیشتری نگاهشان کرد. شباهت چندانی به هم نداشتند اما مشخص بود با هم نسبت دارند.کمی بعد هر سه برای ادامهی صحبت از کتابخانه خارج شده وسط راهرو رو به روی ه...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 8
فصل 5 ساعت چهار بعد از ظهر بود که حورا به خانهی استاد شکیبا رسید. ساختمانی پنج طبقه واقع در غرب تهران. نفسی تازه کرد و زنگ را فشرد اما ظاهراً کسی درخانه نبود. چند بار دیگر هم انگشتش را بر روی زنگ فشرد اما هیچ خبری نشد. درست در لحظهی برگشتن چشمش به زن جوان خوشتیپ و آراستهای افتاد که در ماشین...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 9
همسر استاد از شنیدن کلمهی خانم برآشفت: ـ مرتضی! با من اینطوری حرف نزن. من غریبه نیستم. مادر پسرتم! حورا زیرلب زمزمه کرد: «مرتضی!...» استاد شکیبا با شنیدن کلام آخر که حساسیت خاصی روی آن داشت، سرش را بالا برد و خیره در چشمان او گفت: ـ مادرش بودی! حالا دیگه نیستی. میدونم میخوای با این حر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 10
فصل 6 یک هفته گذشته بود و زمان تدریس خصوصی پسر استاد فرا رسیده بود. حورا امیدوار بود اینبار بیدردسر اولین جلسهی خصوصیاش را در خانهی استاد شکیبا برگزار کند اما مطمئن نبود صحیح و سالم به آنجا برسد. درون اتوبوس از فشار جمعیت نمیدانست به کجا پناه برد. هر بار که در باز میشد، عدهی زیادی مسا...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 11
طلعت خانم سرش را کمی پایین آورد و گفت: ـ الآن میاد خدمتتون. در این هنگام در یکی از اتاقها باز شد و سجاد از آن بیرون آمد. نگاه حورا چرخید و روی صورت سجاد که جای چند زخم کمرنگ روی آن به چشم میخورد، نشست و بیاختیار یاد آن روز شلوغ و پردردسر افتاد که از نزدیک شاهد همه چیز بود. در حالیکه چهر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 12
فصل 7 روز جمعه حورا کمی دیرتر از معمول از خواب بیدار شد اما هنوز روی تخت مانده بود و افکار درهمی داشت. بالاخره با بیمیلی از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. صدای زنگ تلفن برخاست. قبل از اینکه گوشی را جواب دهد مادرش جواب داده از گفتگویش معلوم بود شخص پشت خط برای امر خیر تماس گرفته. متعجب با اشاره ا...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 13
مهشید با صدای بلند و لحنی ستیزهجویانه گفت: ـ منظورم واضحه! چرا شوهرم از تو خواسته بیای به پسرم درس بدی؟ حورا به صورت عصبانی مهشید که لحظه به لحظه برافروختهتر میشد، چشم دوخته بود و هیچ جواب مناسبی به ذهنش نمیرسید. هنوز از حرفهایش شوکه بود و گویی مغزش از کار افتاده بود. تنها جملهای ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 14
حورا سرش را بالا گرفت و لبخند تلخی زد: ـ امروز قرار بود برای نوهتون کلاس بذارم. نمیدونستم مادرشون رضایتی به این کار ندارن وگرنه اصلاً پیشنهاد استادو برای تدریس قبول نمیکردم. سپیده با شرمندگی تمام جواب داد: ـ نه عزیزم! اصلاً اینطوری فکر نکن. برادرم خودش ازت خواست بیای اینجا. مهشید یه کم...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 15
فصل 8 صدای بلند زنگ در برخاست و لحظهای بعد سپیده در حالیکه با نگرانی تصویر برادرش را در آیفون تصویری تماشا میکرد خطاب به مادرش گفت: ـ مامان مرتضاست. خیلی عصبانیه. فکر کنم قضیهی معلم خصوصی سجادو فهمیده. در پی این حرف شاسی دربازکن را فشرد و کمی بعد مرتضی در خانه بود. هنوز با مادر و خواهرش ح...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 16
مرتضی متأسف شد. صدای حورا برخلاف همیشه هیچ شور و نشاطی نداشت و به نظر میرسید مدتها در تنهایی و خلوت خود گریسته. بیمقدمه و با لحنی که جز پوزش معنای دیگری نداشت، گفت: ـ تماس گرفتم از طرف همسرم عذرخواهی کنم. نمیدونستم بدون اطلاع من خونه اومده و عذرتو خواسته. یه کمم ازت دلخورم بابت اینکه بیاط...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 17
فصل 9 ترم جاری خیلی زودتر از تصور دانشجویان به اتمام رسید و حالا دانشجویان خودشان را برای امتحانات آماده میکردند. آن روز مرتضی در ترافیک مانده با کلافگی به راه که همچنان بند آمده بود، مینگریست و در دل دعا میکرد راه زودتر باز شده خود را به دانشگاه برساند تا دانشجویان با مشکل مواجه نشوند. د...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 18
کمی آنطرفتر، درست زیر پلهها، حورا به یک مراقب خانم التماس میکرد: ـ تو رو خدا بذارید برم بالا امتحانمو بدم. این امتحان خیلی برام مهمه. مراقب ابرو درهم کشید و با لحنی تند گفت: ـ جلو نیا! میدونی ساعت چنده؟ ده دقیقه بیشتر تا آخر وقت امتحان نمونده. تو این ده دقیقه چطوری میخوای به سؤالا ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 19
حورا با تشکری آهسته روی صندلی نشست. آقای حسنی در حالیکه به سختی خشمش را کنترل میکرد، به طرف آنها آمد و با صدایی آرام و خفه گفت: ـ آقای شکیبا وقت امتحان رو به اتمامه! حورا با نگرانی به دهان استاد شکیبا چشم دوخت تا اینبار او را از دست این مراقب نجات دهد که با جواب خونسردانهی او ذهنش به آر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان سهمی از عشق - پارت 20
در پی این حرف، برخاست و به اتاقش پناه برد. مادر بیچارهاش خبر نداشت تنها موضوعی که برای او اهمیت نداشت ازدواج قبلی استاد شکیبا و داشتن فرزند بود. برای او فقط مهم بود علاقهاش متقابل باشد تا دچار رنج و محنت عشقی یکطرفه و بیفرجام نباشد، همین!... کتابی از کتابخانهی شلوغش برداشت تا با مطالعه...
بروزرسانی در : ۱۰۶۴ روز پیش
