دوست داشتی؟
slider

رمان حامی

  • زبان فارسی
  • 217.8K 👁
  • 849 ❤️
  • 360 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه حامی

نیکی دختری شاد و سرزنده از خانواده‌ای آسیب‌دیده بی‌خبر از بازی‌های عجیب و غریب روزگار عاشق می‌شود... عاشق مردی محکم و خود ساخته و قابل اعتماد که برخلاف ظاهر بی‌تفاوت و نامهربانش چتر حمایت خود را بر روح نیازمند او می‌گسترد و در تلاطم اتفاقات تلخ و شیرین روزگار، نیکی بزرگ شده به درک واقعی معنا و مفهوم زندگی می‌رسد...

پارت اول

دادگاه شلوغ و درهم بود. صدای گریه و ناله نفرین زن‌‌ها، فضا را متشنج کرده و صورت‌‌های معصوم بچه‌‌هایی که کنار پدران یا مادرانشان ایستاده بودند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود، باعث اندوه عمیقی می‌‌شد. نیکی با وضعیت روحی نامناسب وارد اتاق شد و به قاضی سلام کرد.
ـ سلام. بفرمایید بشینید.
هنوز کامل روی صندلی قرار نگرفته بود که در با شدت باز شد و پیمان با چهره‌‌ای عصبانی وارد شد. نگاه از او برگرفت و به قاضی چشم دوخت. پیمان بی‌‌توجه به حرف قاضی که می‌‌گفت: «آقا بفرمایید بشینید.» با قدم‌‌هایی تند به طرف نیکی آمد و با صدای بلند گفت:
ـ دیونه شدی؟ می‌‌دونی داری چی‌‌کار می‌‌کنی؟
نیکی جوابش را نداد.
قاضی تکرار کرد:
ـ آقا لطفاً بشینید!
پیمان فریاد زد:
ـ فکر کردی طلاقت می‌‌دم؟؟؟
نیکی ناگهان از جا پرید و در حالی‌‌که به چشمان پر از خشم او خیره شده بود، فریاد زد:
ـ باید بدی!
پیمان در سکوتی طوفانی نگاهش کرد. بغض نیکی ترکید و رو به قاضی گفت:
ـ شوهرم از روی ترحم باهام ازدواج کرده نه علاقه!
نگاه قاضی به سوی پیمان کشیده شد. پیمان با صورتی برافروخته گفت:
ـ بس کن! چرا باید این‌‌جوری باهات ازدواج کنم؟ خودت منو می‌‌شناسی! بهم میاد همچین کاری کنم؟
سر نیکی گیج رفت و قبل از این‌‌‌‌که بیفتد، پیمان بازویش را گرفت و نگه‌‌اش داشت. قاضی پرسید:
ـ حالتون خوبه خانم؟
نیکی گریه کرد:
ـ نه حاج آقا! نه! حالم خوب نیست، حالم اصلاً خوب نیست. شما نمی‌‌دونید تو دلم چه خبره. نمی‌‌دونید چی به سر زندگیم اومده. هیچ‌‌کس نمی‌‌دونه!
قاضی نگاه ترحم‌‌آمیزش را به نیکی دوخت و گفت:
ـ با من صحبت کن دخترم. من هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌‌دم.
نیکی روی صندلی نشست، سرش را با اندوه تکان داد و گفت:
ـ من نمی‌‌تونم دردمو به کسی بگم... فقط باید تو خودم عذاب بکشم!
پیمان پوزخند زد و گفت:
ـ من دردشو می‌‌دونم آقای قاضی! حتی ارزش فکر کردن نداره چه برسه به این‌‌که به خاطرش عذاب بکشه!
نیکی سرش را برگردانده نگاه آزرده‌‌اش را به او دوخت. قاضی با لحنی ناصحانه گفت:
ـ دخترم، شوهرت مرد خوبی به نظر می‌‌رسه. اگه از روی ترحم باهات ازدواج کرده بود که الآن باید با خوشحالی زیر برگه‌‌ی طلاقو امضا می‌‌کرد!
ـ شما نمی‌‌دونید جریان چیه وگرنه به من حق می‌‌دادین. خواهش می‌‌کنم حکم طلاق ما رو صادر کنید.
قاضی به دنبال سکوتی نسبتاً طولانی گفت:
ـ من فکر می‌‌کنم شما نیاز به فکر بیشتری داری. برای همین جلسه‌‌ی بعدی رو موکول می‌‌کنم به ...
نیکی به جلو خم شد و گفت:
ـ نه، خواهش می‌‌کنم همین امروز تمومش کنید!
پیمان با آرامشی دیوانه‌‌کننده که از او بعید می‌‌نمود، برگه‌‌ای از جیب پیراهن سفیدش بیرون کشید و در حالی‌‌که به طرف قاضی قدم برمی‌‌داشت، گفت:
ـ همسر من بارداره. طلاق به تعویق می افته. درسته؟
قاضی عینکش را بالاتر آورده با دقت نوشته‌‌های برگه را خواند سپس لبخندی بر لب آورد و گفت:
ـ بله! مثل این‌‌که قسمت یه چیز دیگه‌‌ست.
نیکی با شگفتی به پیمان نگاه کرد و گفت:
ـ تو داری دروغ می گی!!
پیمان نگاهی جدی به او انداخت و گفت:
ـ اون روز که بردمت بیمارستان فهمیدم ولی نتونستم بهت بگم چون تو رفته بودی...
تازه نیکی علت حالت تهوع و دردهای عجیب و غریبش را فهمید و احساسات مختلفی احاطه‌‌اش کرد که از همه قوی‌‌تر حس به دنیا آوردن بچه‌‌ی پیمان و مادر شدن بود!... لبخند محوی گوشه‌‌ی لبش نقش بست و بلند شد و بی‌‌هیچ حرفی از اتاق خارج شد...
از دادگاه که بیرون آمد به طرف خیابان می‌‌رفت تا تاکسی بگیرد که صدای بلند پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ این کارا چیه می‌‌کنی؟ برو سوار ماشین شو! تو حق نداری جایی غیر از خونه‌‌ی من بری!
برگشت و با درماندگی گفت:
ـ پیمان ولم کن! ولم کن!
ـ هر وقت طلاق گرفتی رفتی اختیارت با خودت ولی الآن باید با من برگردی خونه! فهمیدی؟
نیکی بی‌‌اهمیت به پیمان دستش را بالا برد. بلافاصله ماشینی جلوی پایش توقف کرد. همین که در تاکسی را باز کرد، فشار شدیدی بر مچ دستش آمد و به زور به راه افتاد. سرش را چرخاند و پیمان را دید که با خشونت دستش را می‌‌کشید و به طرف ماشین خود پیش می‌‌برد. به اجبار سکوت کرد. پیمان در ماشین را باز کرد و او را روی صندلی جلو انداخت. خودش هم به آن‌‌طرف رفته پشت فرمان نشست و ماشین را به حرکت درآورد. هر دو به رو به رو نگاه کردند و به گذشته پرتاب شدند...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان حامی با اجازه نویسنده و ناشر در این برنامه در حال پارتگذاری است.
این کتاب توسط انتشارات البرز به چاپ رسیده و میتونید نسخه چاپی این کتاب رو هم از انتشارات ذکر شده خریداری کنید.

نظرات رمان حامی
  • سحر

    در پارت 960

    قشنگ بود ، قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. زنده باشید ❤️

    ۲ ماه پیش
  • شهلا

    0

    سلام عزیزم خوبی، عیدتون مبارک باشه عزیزم، چند روزی هست که میخوام ادامه رمان رو بخونم ولی پارت ها قفل هستن. هرکاری میکنم باز نمیشن. چندین بار درخواست سکه کردم نشد. از طریق اپلیکیشن اقدام کردم بازم نشد. خواهشن راهنمایی کنید .رمانت فوق العاده زیبا و جذاب

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. عید شما هم مبارک. به آیدی روبیکای من raziyeh_nemati۷ پیام بدین.

    ۲ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 960

    قلبم عاشق رمان هاتم اینم امشب تموم کردم خسته نباشی قلب من ♥️♥️🤗 امیدوارم رمان های بیشتری ازت بخونم

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خسته نباشی عزیزم. من هم عاشق خواننده‌های پرانرژی و فعال و مهربونی مثل شما هستم. انشاا... به زودی شما رو بین خواننده های رمان های دیگه‌م می بینم 🥰🩷

    ۲ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 960

    سلام نویسنده جانم ممنونم بابت قلم فوق العاده زیبات رمان خیلی قشنگی بود من عاشق شخصیت نیکی شدم با اینکه پیمان باهاش خیلی سرد رفتار میکرد ولی بازم عاشقش موند فقط عجب پدر لااله الله میخواستم یه چیزی بگم نگفتم ولش اعصابمو خرد کرد ولی آفرین به پیمان که بازم بااون پیشنهاد پدره چیزی به دخترم نگفت

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان حامی رو دوست داشتی مانیا جان. پیمان عاشق نیکی بود اما نمی تونست محبتش رو ابراز کنه و در مورد پدر نیکی هم، متاسفانه اعتیاد یک پدر رو می تونه تا مطرح کردن چنین پیشنهاد ننگینی پیش ببره. ممنونم نظراتتو برام فرستادی عزیزم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 960

    اونجا که نیکی برای ازدواج میخواست باباش رو بیاره ، خیلی دلم براش سوخت و همش فکر میکردم حتما بهش زنگ میزنن ولی خیلی برام جالب شد که دیدم داستان جور دیگه ای پیش رفت

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    طفلی نیکی دلش می خواست پدرش تو مراسم عروسیش باشه ولی از فرشید دیگه پدری نمونده بود که تو مراسم بیارنش. اعتیاد نابودش کرده بود ❤️ 🔥

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 960

    اون قضیه مربوط به پرواز ، وقتی پیمان برنامه اش تغییر کرده که دیگه نباید اشتباهی توی امار پرواز اسمش باشه ، به نظرم بهتر بود بعد از شنیدن اخبار و اینا پیگیری ها تازه بفهمن پیمان چه بلایی سرش اومده و ادامه ی ماجراهای مربوط بهش تا اون تماس اقاهه به پوریا و ادامه ماجراها

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اسم پیمان تو لیست پرواز بود اما تو پرواز نبود. کسی هم ذهنش به این موضوع کشیده نمی شد که پیمان تو پرواز نبوده. به خاطر همین آخرش از طریق کریمی حقیقت معلوم شد.

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 960

    یه قسمتی بود که نیکی نامه ی توی اتاق پیمان رو خوند و بعد کلا رفت توی گذشته پیمان ، اون قسمت به نظرم خیلی خیلی طولانی بود و من به شخصه بیشتر دوس داشتم خلاصه تر بیان میشد و به جاش توضیح میداد نیکی داره چیکار میکنه تو کوچه ..

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از نظرت در مورد گذشته پیمان. تو رمان های بعدی به این نکته توجه می کنم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 960

    توی این رمان ، یه بخشایی رو خیلی دوس داشتم و احساسات نیکی رو قشنگ درک میکردم و خیلی خوشم میومد که جلوی پیمان کوتاه نمی اومد و اخرش اونم به شور و شوق میاورد

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    موافقم 😍 پیمان سرد و بی حوصله رو فقط نیکی پر شور و حال به واکنش و هیجان می آورد.

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 960

    یه رمان دوست داشتنی دیگه رو هم با قلم زیبای شما خوندم، ممنونم.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما خواننده‌ی خوبم که همیشه همراهم هستی عزیزم 🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • سلام

    0

    رمان پایان یافته یاهنوز در حال پارتگذاریه

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تموم شده.

    ۳ ماه پیش
  • میترا

    0

    یعنی بدون ریختن پول نمیتونم بخونمش؟

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارتگذاری رایگان رمان حامی تموم شده و در حال حاضر حق عضویتی هست.

    ۳ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    عالی عالی عالی بود دست مریزاد❤️

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر گرمتون. زنده باشید 🧡

    ۴ ماه پیش
  • رم

    در پارت 30

    من رمان حامی رو میخواستم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رمان حامی حق عضویتی هست. اگه تمایل به خرید دارید اپلیکیشن رو نصب کنید و مراحل عضویت رو بگذرونید.

    ۵ ماه پیش
  • آوا

    در پارت 50

    چرا در دنیای رمان باز نمیکنه

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارتگذاری رایگان رمان حامی تموم شده و در حال حاضر حق عضویتی هست.

    ۸ ماه پیش
  • zahra

    0

    سلام ببخشید کسی میدونه چرا پارت ها برای من باز نمیشه

    ۹ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارتگذاری رایگان رمان حامی تموم شده و در حال حاضر حق عضویتی هست.

    ۹ ماه پیش
  • zahra

    0

    گلم بزرگواری میکنین یه راهنمایی کنین چجوری باید حق عضویت پرداخت کنم

    ۹ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رو یکی از پارت های قفل حامی ضربه بزنید. گزینه ارسال درخواست عضویت و بعد گزینه درخواست سکه مورد نیاز رو بزنید. یه پیام از پشتیبانی براتون ارسال می شه که راهنماییتون می کنه.

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟