دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز تمدید دامادی اثر آرزو شریفی

رمان تمدید دامادی

  • زبان فارسی
  • 40K 👁
  • 129 ❤️
  • 215 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تمدید دامادی

داستان در مورد دختری به اسم صدف است که مادرش دچار آلزایمر میباشد و مدام فراموش میکند که دخترش ازدواج کرده است و در تلاش است تا قبل از فوتش زندگی دخترش را سامانی بدهد. حتی خواستگاری را هم زیر سر دارد و معتقد است که میتواند صدف را خوشبخت کند. همسر فراموش شده صدف مجبور میشود چندین بار به خواستگاری صدف بیاید تا بتواند تا قبل از بدتر شدن آلزایمر مادرزنش مدتی را کنار همسرش زندگی نسبتاً آرامی را داشته باشد.

پارت اول

در حالی که سعی میکرد به خودش مسلط باشد، مشغول جمع کردن میز صبحانه شد.
- خوبی صدف؟... مامان کجاست؟
- حمام بودم گفت میرم خرید
- چون قسمت اول سوالما جواب ندادی پس لابد خوب نیستی
با کلافگی نفس عمیقی کشید و جواب داد
- بازم قراره بیان خواستگاری
- واقعاً؟
به حلقه توی دستش اشاره کرد و گفت:
- آره قراره شوهرم برای بار سوم بیاد خواستگاریم چون مامانم یادش میره که یه داماد دیگه داره و مدام میگه تو با این پسر چکار داری؟ باهاش دوستی؟
زهره ناخواسته خندید که صدف کمی با عصبانیت نگاهش کرد.
- بعله دیگه خنده هم داره... زن متاهل که مامانش مدام واسش خواستگار پیدا میکنه و شوهرشم مجبوره چند وقت یبار بیاد خواستگاریش تا شاید زندگیشون برای یه مدت عادی پیش بره
زهره مشتی به بازوی صدف زد و گفت:
- حالا این همه اخم واسه چیه؟... من از خدام بود محسن سه بار میومد خواستگاریم تا قدرم دستش بیاد
صدف روی صندلی نشست و سرش را بین دستانش گرفت
- خسته شدم از این وضع زهره... انقدری که اینجام خونه خودمون نیستم، فرزاد بدبختم همش شام و ناهار مجبور بره خونه مامانش... تازگی غر زدنای یواشکی مامانش هم به بدختیام اضافه شده
- چی میگه مگه؟
- پسرم بدبخت شد، این چه زنی گرفته... باید تکلیف رو مشخص کنیم اینطوری که نمیشه
- با این روحیه چطور میخواد بیاد خواستگاری؟
- لابد به زور فرزاد
از جایش بلند شد و استکان چایی را توی سینک گذاشت
- اینجایی فعلاً؟
- آره هستم
- منم کم کم برم سرکار تا دیرم نشده
در حالی که از آشپزخانه بیرون میرفت گفت:
- خوشبختانه مامانم هنوز یادش نرفته من شاغلم و نیاز نیست هر روز دنبال کار بگردم.
لباس هایش را با مانتو و شلوار اداری تعویض کرد. آرایش خیلی کمرنگی انجام داد و از عطر قدیمی اش روی دست و لباسش اسپری کرد.
از خانه که به بیرون زد، سوار اولین تاکسی که جلوی پایش توقف کرد، شد و به سمت محل کارش رفت.
اعداد و رقم تنها چیزی بود که کمی مغزش را آرام میکرد.
یکساعت تایم ناهار را با فرزاد قرار گذاشت.
- خوبی عزیزم؟ دیشب که اذیت نشدی خونه تنها بودی
- نه عزیزم... تا صبح فوتبال دیدم و تخمه شکوندم
صدف خندید و گفت:
- پس امروز باید حسابی خونه رو تمیز و مرتب کنی که شب که میام پوست از سرت نکنم
فرزاد صورتش را نزدیک صدف آورد و گفت:
- اخ جون امشب خونه ای؟
- آره... مامان بخوابه میام
فرزاد با ترس ظاهری و لحن طنز گفت
- پس برم دسته گلام رو جمع کنم
- بله همینکارو میکنی
تمام شدن ساندویچ هاییشان با تمام شدن تایم ناهارش یکی شد. بخاطر همین نگاهی به اطراف انداخت و بعد از بوسیدن گونه فرزاد باز راهی شرکت شد.
تا عصر برای کارهای عقب افتاده اش وقت کم اورد. سر راه کمی خرید کرد و بعد راهی خانه شد.
روی میز ناهار خوردی چندتا نان سنگک خودنمایی میکرد. از حرصِ دو طبقه از فریزر که پر از نان بود یکبار چشمانش را باز و بسته کرد.
وسایلی که خرید بود را روی اپن گذاشت و سراغ نان ها رفت. با قیچی برششان زد و تصمیم گرفت برخلاف اینکه هوس استامبولی کرده بود، کشک بادمجان بپزد که این نان ها هم خورده بشود.
سری به مادرش که داشت سریال‌های تکراری آی فیلم را میدید زد و برایش عصرانه، چایی و کیک یزدی برد.
برای خودش آهنگی گذاشت و مشغول پوست کندن بادمجان ها شد.
بعد از کمی گذاشتنشان در آب نمک، یکی یکی با دقت در ماهیتابه حاوی روغن گذاشت.
مادرش وارد آشپزخانه شد و با لبخند گفت:
- بیا صدف جون بشین کارت دارم
- جونم مامان، این سری رو از روغن در بیارم میام
روبروی مادرش سر میز نشست.
- ببین صدف جون تنهایی فقط مختص خداست...
این جملات تکراری را از بر بود ولی مثل همیشه در سربراه ترین حالت به حرف های مادرش گوش داد
- این برادرزاده اقدس خانم که سر بازار مغازه کفاشی داره، از حق نگذریم پسر خوبیه... چند باریم منو دیده کمکم کرده تا خریدام رو تا خونه بیارم، مودب و اهل خدا و پیغمبره... اقدس خانوم و زن داداششم از خداشونه چنین عروسی گیرشون بیاد
در دلش لعنتی نثار اقدس خانم و زن داداشش کرد.
دستش را روی دست های پر از چین مادرش گذاشت
- ولی مامان من فعلاً قصد ازدواج ندارم
اصلاً نمیدانست چه باید بگوید. کاش میتوانست داد بزند. به بهانه سوختن بادمجان ها از جایش بلند شد و بحث را عوض کرد. هرچند که مادرش در نهایت گفت:
- اینطوری فایده نداره باید خودم یه فکری واست بکنم، من آفتاب لب بومم، امروز هستم فردا رو خدا داند... من برم چی به سر تو میاد
- ایشالا که هزار سال سایتون بالا سرمه
- اینا تعارفه... تا همینجاشم همه زحمتام و بارم روی دوش تو بوده، شرمندت شدم نتونستی به زندگی خودت برسی
قطره اشکی که جلوی چشمم را تار کرده بود را با پشت دست پاک کرد و لیوان آبی برای قورت دادن بغض هایش سر کشید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان تمدید دامادی

  • فندق

    در پارت 70

    این رمان بود؟؟

    ۳ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    🙈🙈🙈

    ۲ هفته پیش
  • آناهیتا

    در پارت 71

    رمان خیلی قشنگی بود ، واقعا خسته نباشید ، زیبا شروع شد و زیبا ادامه یافت ولی کاش ادامه دار بود جذاب تر میشد . مثلا حامله شدن صدف و..

    ۲ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که مورد پسندتون بود. انشاالله رمان‌های بعدیم بلدتر خواهد بود.

    ۲ هفته پیش
  • پاییز

    در پارت 11

    مرسی آرزو جون پارت اول که قشنگ بود

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر

    ۴ هفته پیش
  • پاییز

    در پارت 21

    آخی تفلک صدف هم باید به مادرش برسه واحترام بزاره هم به کار و شوهرش برسه جواد خان شما دیگه رو زخمش نمک نپاش لطفا 🤨

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    والا جواد خان مزاحم

    ۴ هفته پیش
  • پاییز

    در پارت 31

    چه خوب که فرزاد اومد پیش صدف ،این جوری کمی از دلتنگی هاشون برطرف میشه . خوب دختر خوب در رو قفل کن راحت بخوابید نه با استرس ،البته شاید هم مثل اتاق ما قفلش خرابه و باید تعویض بشه 😅

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مامانش میدید در قفل داستان میشد لابد🙈

    ۴ هفته پیش
  • پاییز

    در پارت 40

    آلزایمر خیلی بده خدا نصیب نکنه، قشنگه حال صدف رو درک میکنم منم مادرم چند روزه آنژیو کرده ده روز پیشش بودم کلی هم مهمان میامدخسته شده بودم بعدش خواهرم اومد جای من گفت بازم بمون چند روز پیش هم باشیم منم دقیقا مثل صدف گریه کردم که میخوام برم خونه خودم وای خیلی آبرو ریزی کردم 😅 الان خونه خودم هستم 🫠

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر خونه خودتی و امیدوارم مامان همیشه سلامت باشن/ واقعا گاهی ادم از فشار شبیه بچه ها بهونه گیر میشه

    ۴ هفته پیش
  • پاییز

    در پارت 51

    عالی بود عزیزم مرسی

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم گلم

    ۴ هفته پیش
  • پاییز

    در پارت 71

    رمان خوبی بود زیبا و روان بیان شده حاشیه نداشت صبر و ازخودگذشتگی داشت قشنگ بود ولی پایان تلخی داشت

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست داشتین

    ۴ هفته پیش
  • سحر

    در پارت 72

    سلام. رمان قشنگی بود. با اینکه کوتاه بود ولی لذت بخش بود ممنونم🪷

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست داشتین. خوشحال میشم بقیه رمانهامم بخونین.❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • Ftm

    در پارت 71

    سلام این رمان خیلی کوتاهه چطور منتشرشده ؟قسمت انتشار نوشته بود کمتر از ۵۰۰صفحه نباید باشه 🧐🤔

    ۲ ماه پیش
  • zizi

    در پارت 71

    مثل سایر رمان ها یک پایان آبکی نداشت و خوب بود. سپاس

    ۳ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که راضی بودین

    ۲ ماه پیش
  • پری

    در پارت 72

    این دومین رمانی بود که اینجور از ته دل اشکم رو در می اورد🫠🥲

    ۳ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    االهی بمیرم که اشکتون رو در اوردم

    ۲ ماه پیش
  • سورن

    1

    عالی بود خسته نباشید خانم شریفی

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    1

    ممنون از نظر قشنگتون

    ۳ ماه پیش
  • پگاه

    در پارت 71

    وای چقدر قشنگ بود،ممنون خانم شریفی عزیز

    ۳ ماه پیش
  • ملیحه

    1

    داستان خیلی دلنشین و خوش قلمی بود رمانهای دیگه اتون چه جوری میتونم بخونم ؟

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟