دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه عطر از راضیه نعمتی در دنیای رمان

رمان عطر

  • زبان فارسی
  • 225.1K 👁
  • 1K ❤️
  • 932 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه عطر

زمانی که دختر کوچیکی بودم، عاشق پسری در فامیل شدم که اون زمان ازدواج باهاش برام یه رویای شیرین بود!... پسری که بعد از مرگ مادرش همراه خانواده‌ش به آلمان مهاجرت کرد و من ازش بی‌خبر موندم تا اینکه سال‌ها بعد اون رو تو ویلای پرنور و زیباشون تو شهر دیدنی رامسر پیدا کردم و این‌بار مهرداد با اون ظاهر زیبا و دلفریبش بیشتر دل من رو برد و قلبم رو به لرزه درآورد!... حالا من در اوج بی‌قراری و بی‌صبری با خودم فکر می‌کنم هنوز تو قلب اون جایی دارم یا اینکه زندگی تو یه کشور دیگه احساساتش رو نسبت به من سرد و خاموش کرده!...

پارت اول

فصل ۱
نگار روی کاناپه نشسته بود و به صندوقچه چوبی زیبایی که صبح همان روز از بازار خریده بود نگاه می‌‌کرد. چقدر قشنگ ساخته شده بود! وقتی درش را باز می‌‌کرد بوی خوبی از آن به مشام می‌‌رسید و حالش را عوض می‌‌کرد. با صدای پدرش نگاهش از صندوقچه به روی او آمد:
ـ بچه‌‌ها دیگه وقتشه برگردیم تهران.
جاخورده پرسید:
ـ مگه قرار نبود چند روز دیگه بمونیم؟
نیما برادر کوچکش پاهایش را بر زمین کوبید و گفت:
ـ من نمیام! خیلی زوده!
ستار سعی کرد با زبانی نرم پسرش را متقاعد کند:
ـ پسرم ویلا امانت عموته. نمی‌‌شه بیشتر موند.
هما هم با نگاهی جدی به فرزندان ناراضی‌‌اش گفت:
ـ بچه‌‌ها پدرتون راست می‌‌گه. به اندازه‌‌ی کافی اینجا موندیم.
نگار با اینکه هنوز ناراضی بود اما سکوت کرد. با صدای پرانرژی پدرش به خود آمد:
ـ چطوره قبل از اینکه برگردیم تهران برای آخرین بار دریا رو ببینیم؟
همه موافقت کردند و آماده‌‌ی رفتن شدند. اواسط ظهر بود و دریا زیر اشعه‌‌های طلایی رنگ نور خورشید تلألو خیره‌‌کننده‌‌ای داشت. نگار دستش را سایبان پیشانی کرده بود و به پدر و مادرش می‌‌نگریست که عاشقانه در امتداد ساحل قدم می‌‌زدند. در دل خوشبختی‌‌اشان را ستود و آرزو کرد به زودی با فردی که دوستش داشت آشنا شده، عشق، این موهبت الهی را که نصیب هر کسی نمی‌‌شد، تجربه کند... با صدای نیما به خود آمد:
ـ آبجی! ازم عکس می‌‌گیری؟
ابروانش را بالا برد و با مهربانی جواب داد:
ـ بله که می‌‌گیرم!
آیکن دوربین را توی گوشی لمس کرد و از نیما که با شوق خود را میان امواج آرام و گوش‌‌نواز دریا انداخته بود، چند عکس قشنگ گرفت و با صدای بلند گفت:
ـ بیا عکسای خوشگلتو ببین. عین یه تیکه ماه افتادی.
نیما با ذوق از آب درآمد و گوشی را گرفت و در همان حال نگاه نگار بی‌‌اختیار به مردی با قامت متوسط و هیکلی درشت افتاد که با لبخند و دستانی گشوده به سوی پدرش قدم برمی‌‌داشت. پدرش هم بهت‌‌زده به پیشواز او می‌‌رفت. به هم که رسیدند با محبتی برادرانه یکدیگر را در آغوش گرفتند. پدرش شانه‌‌های او را در دست گرفته بود و حیرت‌‌زده می‌‌گفت:
ـ شاهرخ! اصلاً باورم نمی‌‌شه می‌‌بینمت!
شاهرخ سری تکان داد و گفت:
ـ حق داری! آخرین بار تو مراسم ترحیم همسرم هم‌‌دیگه رو دیدیم.
چهره‌‌ی ستار دلسوزانه درهم رفت و گفت:
ـ خدا خانمتو بیامرزه. من چند بار اومدم سراغتو گرفتم ولی نبودی.
شاهرخ به نشانه‌‌ی تأیید سر فرود آورد و گفت:
ـ یه مدت از ایران رفته بودیم و آلمان زندگی می‌‌کردیم ولی الآن برگشتیم و خیال رفتن نداریم.
هما میان گفتگویشان آمد و گفت:
ـ کار خوبی کردین شاهرخ خان. زندگی تو غربت خیلی سخته.
شاهرخ جواب داد:
ـ مخصوصاً برای مهرداد که وابستگیش به مادرش زیاد بود و رفتن به اونجا هیچ تأثیری روی بهبود حالش نداشت!
با آمدن نام مهرداد بی‌‌اختیار لرزه‌‌ای شیرین بر اندام نگار افتاد و خاطرات زیبای کودکی در ذهنش تداعی شد! ستار پرسید:
ـ الآن مهرداد جان کجاست؟
شاهرخ با لبخندی پهن جواب داد:
ـ با ما اومده شمال. می‌‌دونم الآن یه گوشه‌‌ی دنج برای خودش پیدا کرده داره از تنهاییش لذت می‌‌بره. بچه‌‌های شماکجاان؟ نکنه زن و شوهری اومدین مسافرت؟
کلام آخر شاهرخ که با طنز ادا شد همه‌‌ را به خنده واداشت. ستار جواب داد:
ـ منم با بچه‌‌هام اومدم.
شاهرخ پرسید:
ـ دخترتونو عروس نکردین؟
هما جواب داد:
ـ نه شاهرخ خان. فعلاً داره درس می‌‌خونه.
شاهرخ با لحنی شوخ گفت:
ـ زودتر دست بجنبونید. جوونا هر چقدر زودتر ازدواج کنن بهتره.
هر دو کلام او را تأیید کردند. نگار بیش از این تعلل را جایز ندید. دست نیما را گرفت که مرتب از او می‌‌پرسید: «اون آقائه کیه؟» و به آن‌‌ها ملحق شدند. همان لحظه سر شاهرخ بالا آمد و نگاهش به دختر جوان زیبایی افتاد که دست پسربچه‌‌ای را در دست داشت. لبخند صورتش را پوشاند و پرسید:
ـ نگار و نیما؟...
هر دو با لبخند و حرکت سر تأیید کردند. شاهرخ دستی بر موهای خیس نیما کشید و گفت:
ـ چقدر بزرگ شدی عمو!
نیما با خجالت و لبخند سرش را عقب کشید و شاهرخ با نگاهی تحسین‌‌آمیز به نگار گفت:
ـ خانومی واسه خودت شدی نگار خانم!
نگار با لبخند تشکر کرد و با دقت به شاهرخ مرد پرحاشیه‌‌ی فامیل نگریست. چهره‌‌ای مغرور و پرابهت اما صدایی بی‌‌نهایت آرام و دلنشین داشت که با چهره‌‌اش در تضاد بود. شاهرخ به ثروت و دارایی‌‌ در فامیل معروف بود. او سه فرزند داشت. یک پسر از همسر اول به نام سهند که اکنون بیست و نه سال داشت و یک پسر و یک دختر به نام مهرداد و شهرزاد از همسر دوم که حالا بیست و شش و بیست و دو سال سن داشتند. شاهرخ همسر دومش را که در زیبایی زبانزد خاص و عام بود عاشقانه دوست داشت اما عمر همسر محبوبش به دنیا نبود و در اوج جوانی دنیا را وداع گفت و او را با دو فرزند بی‌‌مادر بر جا نهاد. شاهرخ پس از این اتفاق ناگوار مدتی را همراه مادر و فرزندانش در آلمان گذرانید اما حالا برگشته بود و به نظر می‌‌رسید حال بهتری داشت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان عطر
  • Aylar

    در پارت 30

    واقعا عالیه موضوعش رو خیلی دوست دارم 🥰♥️

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داری عزیزم 🥰

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    خانواده نگار اینا هم خیلی شخصیت پردزایشون عالی بود..حقیقتا همشونو دوست داشتم ..همش دلم میخواست نگار ، نیما رو هم ببرن با خودشون بیرون و بچه دلش شاد بشه . جالب بود برام هما اصلا نیومدن خونه نگاراینا مهمونی ،شاید اگه بیشتر خانواده اش میومدن اوضاع روحی نگارم بهتر بود تا اینکه همش نگار بره پیششون

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، حق با شماست. مادر نگار خیلی به دخترش سر نمی زد چون فکر می کرد دخترش اوضاع خوبی تو خونه ی شاهرخ داره. ممنونم از نظرات مهربونتون. کلی بهم انرژی دادین. بابت وقتی که برای خوندن رمان عطر گذاشتید و ارسال نظرات سازنده‌تون ازتون خیلی ممنونم 🙏❤️

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    0

    ❤️❤️❤️❤️ممنون که برامون رمان های جذاب و متفاوت مینویسید ..💐💐

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از شما خواننده‌ی خوبم که همیشه کنارمون هستید ❤️🩷🧡

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    0

    اون وابستگی مهرداد به اون عطر رو هم خیلی سخت میتونستم کنار بیام باهاش ، همش تا اخر رمان منتظر بودم مشخص شه داخل عطره چیز خاصی ریختن و ...🫣🫣😅😅

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نه چیز خاصی داخل عطر نبود. اعتیاد به بوییدن بوش داشت و اینکه وجود ترمه رو کنار خودش حس کنه. همین 😍

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    0

    به شخصه این تجربه رو دارم که خواهرشوهرم خارج کشوره وقتی میاد ایران و میخواد خونه برادرهاش بمونه ، همیشه این چالش رو داریم که بقیه فکر میکنن باید خونه فلانی بمونه و اونم راحت باشه از اینکه یه ماه با خواهرشوهر زندگی کنه اما از نظر من توقع بیجایی هست ،ممکنه هرکسی دوس نداشته باشه ونبایدبابتش توهین بشنوه

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کاملا درسته. البته شهرزاد برای قهر خونه برادرش اومده بود و در آخر هم دیدید که اگه شاهرخ دنبال شهرزاد نرفته بود شهرزاد با اینکه همه کس داشت ولی بی کس ترین می شد.

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    0

    قشنگ حال شهرزاد رو موقع ازدواج سهند کامل درک میکردم ، قستمی که شهرزاد رفت خونه سهند برای کمک و برخورد شخصیت های مختلف توی اون پارت عالی بود، من اونجا خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم که نگار از صبا پیش مهرداد دفاع کرد و گف توقعت بیجا بوده و منو با صبا نباید یکی بدونی توی این شرایط عالی بود ..

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، شهرزاد از تنها کسی که تو اون خونه محبت می دید برادرش سهند بود و طبیعتا ازدواج سهند براش خیلی سخت بود. در مورد پارتی که شهرزاد برای کمک رفت خونه ی سهند هم هر کسی از دید خودش به این مسئله نگاه می کرد. دید نگار و صبا به شهرزاد با اینکه هر دو زنداداشش بودن کاملا متفاوت بود.

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    0

    توی این روزای سخت ، با خوندن رمان های زیباتون کمی ذهن خسته امون اروم گرفت و بابتش ازتون سپاسگزارم ..توی این داستان شخصیت موردعلاقه ام سهند بود ..خیلی بابت انتخابش برای ازدواج ناراحت شدم توقعم ازش بیشتر از اینا بود

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. خوشحالم تو این روزا با خوندن رمانم حالتون کمی عوض شده. سهند بعد از نگار حس کرد هیچ کس نمی تونه براش مثل اون باشه و تن به یه ازدواج بدون عشق داد که بعدا خودش هم فهمید کارش اشتباه بوده.

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 220

    ای خدااا فرید چه نمکههه..کاش به دنیاشم برسهههع

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۴ ماه پیش
  • یاسمین

    در پارت 50

    من همونجا گیر کردم که شاهرخ با نگار درباره ترمه صحبت میکنن

    ۱۲ ماه پیش
  • نها

    در پارت 90

    چرا از پارت ۲۰ میگه باید عضو شم

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارتگذاری رایگان رمان عطر تموم شده و در حال حاضر حق عضویتی هست.

    ۱ سال پیش
  • نها

    در پارت 20

    چند پارته به نظر من این رمان واقعا عالیه دستت درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💚

    ۱ سال پیش
  • نها

    در پارت 10

    راضیه جون عالیه افرین👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🩷💜

    ۱ سال پیش
  • فائزه

    0

    عالی و بی نظیری نویسنده عزیز رمانت خیلی خوب

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ❤️🩷

    ۱ سال پیش
  • عالی

    در پارت 150

    رمانت عالی

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱ سال پیش
  • عالیه

    0

    عالیه خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💙

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    عالیه خیلی دوسش دارم از نگار و مهرداد تا الان خوشم میاد

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟