خلاصه رمان :
یه دختر بچهی کوچیک بودم که مادرم از پدرم جدا شد و رفت دنبال بازیگری که عشقش بود!... من موندم با پدری که ضربهی سختی از زندگی خورده بود و همهجوره کنترلم میکرد تا مبادا مثل مادرم رهاش کنم و تنهاش بذارم!... پدرم نمیدونست منم مثل مادرم عاشق بازیگری هستم!... یه روز پنهون از چشمش یه فیلمنامهی جذاب نوشتم و بردم دفتر فیلمسازی!... کارگردانی که فیلمنامهم رو خوند بهم پیشنهاد بازیگری داد!... با وجود اینکه وسوسهی بازیگری داشت نابودم میکرد، پیشنهادش رو رد کردم اما اون خیلی خوب بلد بود متقاعدم کنه!... به همون شکل که راضیم کرد تو فیلمش بازی کنم با قلب و روحم بازی کرد و وقتی به خودم اومدم که دیدم یه عشق آتشین دوطرفه بینمون شکل گرفته که نمیتونیم در برابرش مقاومت کنیم و اما قسمت سخت ماجرا این بود که پدرم از این عشق ممنوعه بیخبر بود!...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 83
فرزاد به تهران برگشت و دو روز بعد به همراه خانواده به قشم آمد و اینبار مراسم خواستگاری بسیار آبرومندانه برگزار شد. پدرم دیگر بهانهتراشی نکرد و مادر فرزاد با احترام با ما رفتار کرد. عمه از اینکه از او دور میشدم ناراحت بود اما اعتراف کرد تنها کسی که میتوانست مرا خوشبخت کند فرزاد بود و از ای...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 82
با غم سنگینی که به یکباره به سینهام هجوم آورده بود، گفتم: ـ بابا چی داری میگی؟ مگه من میتونم تو رو تنها تو این جزیره بذارم و برم؟ و از اون مهمتر! انقدر شأن و منزلت دخترت برات پایینه که داری این شرط رو براش تعیین میکنی؟ فرزاد به پدرم که چهرهی گرفتهای داشت و معلوم بود در چه پریشانی ...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 81
روز بعد جمعه بود و کنار دریا یک مراسم شاد برگزار میشد. رستوران خلوت بود چون همه به کنار دریا رفته بودند. من ناراحت و افسرده از دست پدرم روی یک صندلی خالی در رستوران نشسته بودم و به آیندهی نامعلومم با فرزاد میاندیشیدم. فرزاد تا آخر عمر میتوانست در قشم بماند تا پدرم راضی شود؟... نه! مطمئناً...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 80
شب که به خانه برگشتم، برهان و عمه مهمانمان بودند. زندایی ربابه از دیدنشان خوشحال بود چون خیلی وقت بود آنها را ندیده بود. با خستگی لباس عوض کردم و به جمعشان ملحق شدم. عطیه یک لیوان شربت خنک برایم آورد که که از او تشکر کردم و نزدیک لب بردم. پدرم و برهان و سمیر در حال شوخی و خنده با هم بودند تا ای...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥺💔
۲ هفته پیشدلارام
در پارت 830خیلی رمان قشنگی بود ممنون از خانم نویسنده عزیز و خسته نباشید بابت رمان قشنگتون قلمتون مانا همیشه موفق باشید 👏👏🌹🌹🙏🙏😘😘
۳ هفته پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از لطفتون عزیزم. زنده باشید. من هم برای شما آرزوی سلامتی، موفقیت و سربلندی دارم 🧡🌹😘
۳ هفته پیشدلارام
در پارت 820عالی بود واقعا خسته نباشی نویسنده عزیز غم تمام پارتای غمگین از دلمون رفت با این موافقت و پارت زیبا❤❤🌹🌹🫀🫀
۳ هفته پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلامت باشی عزیزم. ممنونم از همراهیت و نظرات قشنگی که برام ارسال کردی. خدا رو شکر غم تو دلتون نموند ❤️
۳ هفته پیشدلارام
در پارت 321اخی عزیزم چقدر گناه دارن اینا بابای لاله هم گناه داره اونم بدبخت ضربه خوردس بدبینه دیگه ولی کاش راه بیاد باهاشون
۳ هفته پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️
۳ هفته پیشدلارام
در پارت 230بله و اینک کارگردانمون عاشق میشود اون نه یک دل که صد دل عاشق خانم بازیگرمون شده چرا همه عاشقی ها همه اول از نگرانی ها شروع میشه
۳ هفته پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
به خاطر اینکه نگرانی خودش یکی از مهم ترین نشونه های عشقه 😍
۳ هفته پیشیگانه
در پارت 500باید قبول کنیم پدر لاله یه آدم خودخواه بوده که از شریک زندگیش فقط انتظار کلفتی داشته و دوست نداشت پیشرفت کنه
۲ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
پدر و مادر لاله هر دو خودخواه بودن و به فکر خودشون بودن. این وسط لاله قربانی اشتباهاتشون شد...
۲ ماه پیشیگانه
در پارت 691یعنی هر چقدر از نفرتم به پدر لاله بگم کم گفتم ، خون بچشو داره تو شیشه میکنه واسه ازدواج ، بعد خودش اونا رو به یه ورشم نگرفته رفته ازدواج کرده ، همینکارو اگه بچه ها بکنن پدر و مادر عاقشون میکنن ولی اونا اگه بکنن بچه ها باید کوتاه بیان
۲ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
پدر لاله فکر می کنه مخالفتش به صلاح دخترش هست اما در واقع داره خوشبختیش رو ازش می گیره 💔
۲ ماه پیشیگانه
در پارت 581نمیفهمم چرا همش دارین پرینازو میکوبین ؟ اتفاقا به نظرم مقصر اصلی این ماجرا پدر لاله هست ، مادر لاله نمیتونه فقط به خاطر بچش بشینه تو خونه و از همه چیش بزنه ، اونم زندگی داشت ارزو داشت ، این ذهنیت رو که باید مادرامون واسه خاطر ما خودشونو اتیش بزنن رو بریزین دور و یکم مردای دورتونو قضاوت کنین
۲ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
به خاطر این پری ناز رو می کوبن چون یه بچه رو وارد این زندگی کرده و بعد رهاش کرده و رفته دنبال آرزوهای خودش و مسئولیت فرزندش رو قبول نکرده.
۲ ماه پیشیگانه
در پارت 741هر چقدر لاله واسه پدرش ارزش قائل بود ، همونقدر پدرش به فکر خودش بود
۲ ماه پیشبهار
در پارت 830خیلی قشنگ بود. خسته نباشین. همیشه موفق باشین.
۳ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم بهار جان. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️
۳ ماه پیشریحانه جهانی فر
در پارت 50عالی همه بخشاشو دوست داشتم شخصیت کارگردان و بیشتر دوست داشتم بخونن حتما دوستان
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از معرفیتون عزیزم 🩷
۴ ماه پیش🤍فاطمه🤍
در پارت 830نظری ندارم !اخه میگن حرف نداره و منم حرفی ندارم رمان بسیار زیبا و دل انگیزی بود🫠 بازم میگم حرف نداره چون با حرف نمی تونم توصیفش کنم 🌹
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از لطفت فاطمه جون. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم. خواننده های خوبی مثل شما هم حرف ندارن 🧡😍🌹
۴ ماه پیش🤍فاطمه 🤍
در پارت 750بیچاره عرفان !چرا کسی ازش سراغی نمیگیره ؟
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
همین که شما خوانندهی گل سراغش رو گرفتی خیلی خوب بود. یه نفر به یادش بود 🙏😍
۴ ماه پیشنازی
در پارت 830سلام خانم نعمتی رمانتون خیلی قشنگ بود باهاش خندیدم و گریه کردم عالی بود خیلی نویسنده با احساسی هستید امید وارم موفق باشید🥰🥰
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام نازی جون. ممنونم از لطفت عزیزم. خوشحالم رمان رو تا انتها دنبال کردی و دوست داشتی و سپاس از مهربونیت ❤️
۴ ماه پیشهلیا
در پارت 241خانم نعمتی من رمان های شما و خواهرتون رو دنبال میکنم نگین قلبم و پریاو... وقتی این رمانو دیدم عاشقش شدم قلمتون مثل همیشه عالی💋♥
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از محبتتون به من و خواهرم هلیا جان. خوشحالم این رمان رو هم دوست داری عزیزم 🩷💋
۵ ماه پیش

...
در پارت 671حس میکنم بهزاد بدون مشورت از بهناز و لاله اون هارو به قشم آورده که زندگیشان رو در قشم ادامه بدن چون لاله گفت حس میکنم پدرم با دلتنگی داره به خونشون نگاه میکنه🤔