دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه سکانس عاشقانه اثر راضیه نعمتی

رمان سکانس عاشقانه

  • زبان فارسی
  • 126.7K 👁
  • 370 ❤️
  • 820 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان سکانس عاشقانه

یه دختر بچه‌ی کوچیک بودم که مادرم از پدرم جدا شد و رفت دنبال بازیگری که عشقش بود!... من موندم با پدری که ضربه‌ی سختی از زندگی خورده بود و همه‌جوره کنترلم می‌کرد تا مبادا مثل مادرم رهاش کنم و تنهاش بذارم!... پدرم نمی‌دونست منم مثل مادرم عاشق بازیگری هستم!... یه روز پنهون از چشمش یه فیلمنامه‌ی جذاب نوشتم و بردم دفتر فیلمسازی!... کارگردانی که فیلمنامه‌م رو خوند بهم پیشنهاد بازیگری داد!... با وجود اینکه وسوسه‌ی بازیگری داشت نابودم‌ می‌کرد، پیشنهادش رو رد کردم اما اون خیلی خوب بلد بود متقاعدم کنه!... به همون شکل که راضیم کرد تو فیلمش بازی کنم با قلب و روحم بازی کرد و وقتی به خودم اومدم که دیدم یه عشق آتشین دوطرفه بینمون شکل گرفته که نمی‌تونیم در برابرش مقاومت کنیم و اما قسمت سخت ماجرا این بود که پدرم از این عشق ممنوعه بی‌خبر بود!...

پارت اول

تمام شخصیت‌‌ها و اتفاقات این رمان غیر واقعی و بر پایه‌‌ی تخیل نویسنده می‌‌باشد. هیچ‌‌کدام از شخصیت‌‌های این رمان که به عنوان هنرمند از آن‌‌ها نام برده شده‌‌ در عالم تلویزیون و سینما وجود خارجی ندارند.
فصل 1
با دستی لرزان از میله‌‌ی اتوبوس گرفته بودم و مرتب سر عقب می‌‌چرخاندم. دائم نگران بودم پدرم فهمیده باشد مقصدم کجاست و دنبالم آمده باشد اما ظاهراً خبری نبود. عمه رازدارم بود و اجازه نمی‌‌داد پدرم بویی از ماجرا ببرد. با رسیدن به شرکت فیلمسازی بزرگمهر که ساختمانی بسیار شیک و زیبا واقع در بهترین نقطه‌‌ی شهر بود، از اتوبوس پیاده شدم و با امیدواری سمت آن قدم برداشتم. خودم هم نمی‌‌دانستم این همه اعتماد به نفسم از کجا آمده بود که قصد همکاری با چنین شرکت قدرتمندی را داشتم. بهترین فیلم‌‌های سینمایی کشور متعلق به این شرکت بود و بازیگران زیادی آرزو داشتند با آن همکاری کنند. از اتوبوس که پیاده شدم، استرس بدی به جانم افتاد. فیلمنامه را آنقدر محکم در دستم نگه داشته بودم که می‌‌ترسیدم برگه‌‌ها زیر دستم پاره شوند. البته این استرس به خاطر پذیرفته نشدن فیلمنامه‌‌ام نبود چون به اندازه‌‌ی کافی به قصه‌‌ام اعتماد داشتم. به خاطر پنهان نگه داشتن این موضوع از پدرم بود. پدرم علیرغم علاقه‌‌ی زیادش به من که تنها فرزندش بودم به هیچ وجه اجازه‌‌ی فعالیت هنری به من نمی‌‌داد تا جایی که زمان انتخاب رشته تسلیم گریه‌‌ها و التماس‌‌هایم نشد و برخلاف میلم رشته‌‌ی مورد نظر او را دنبال کردم اما اکنون دیگر نمی‌‌توانستم استعدادم را نادیده گرفته به میل پدرم رفتار کنم.
حالا من درست رو به روی شرکت فیلمسازی ایستاده بودم. چه نمای قشنگی داشت! آرزویم این بود فیلمنامه‌‌ام توسط این شرکت پذیرفته شود. وارد ساختمان شدم و به سوی آسانسور قدم برداشتم. با دیدن عده‌‌ای بازیگر معروف که از آسانسور پیاده شدند به یکباره نفسم بند آمد. خدای من! آقای بازیگر که همه دوست داشتند از نزدیک او را ببینند اکنون مقابل چشمانم بود با چهره‌‌ای فوق‌‌العاده جدی و جذاب! آن خانم بازیگر هم که همیشه در نقش مادرهای مهربان در سریال‌‌های تلویزیونی می‌‌دیدم آنجا بود که لبخند گرمی تحویلم داد و از کنارم رد شد. همان لحظه پسر جوان خوش‌‌چهره‌‌ای که پالتوی شیک و کوتاه مشکی بر تن داشت و مدام با تلفن حرف می‌‌زد با عجله از کنارم گذشت و از پله‌‌ها بالا رفت. آنقدر عجله داشت که منتظر نماند آسانسور برسد و همراه بقیه بالا رود. به یکباره او را به یاد آوردم. کارگردان معروف سینما که به تازگی فیلمش در سینما طوفان به پا کرده بود! چقدر نحوه‌‌ی کارگردانی‌‌اش را می‌‌پسندیدم. از نظر من فیلم‌‌هایش بی‌‌نقص بودند. خیلی دلم می‌‌خواست فیلمنامه‌‌ی مرا قبول کند اما مطمئن نبودم از فیلمنامه‌‌ی یک دختر بی‌‌تجربه استقبال کند. بهرحال پشت سر عده‌‌ای سوار آسانسور شدم و لحظه‌‌ای بعد پشت در دفتر فیلمسازی ایستاده بودم. با شنیدن صدای فریادگونه‌‌ای که از داخل می‌‌آمد لحظه‌‌ای ترسیدم و مردد بر جا ماندم!... نکند اشتباه آمده بودم؟! اما نه! هیچ اشتباهی رخ نداده بود. تابلوی کنار در این را به من می‌‌فهماند. تمام توجه‌‌ام به اشخاصی که پشت در با هم مشاجره می‌‌کردند، جلب شد. صدای بلند مردانه‌‌ای را شنیدم:
ـ چهار ماهه دارید دنبال بازیگر برای من می‌‌گردید هنوز خبری نیست. از کیه فیلمم خوابیده! تهیه‌‌کننده هر روز داره زنگ می‌‌زنه تهدیدم می‌‌کنه اگه زودتر ساخت فیلم رو شروع نکنیم باهام قطع همکاری می‌‌کنه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان سکانس عاشقانه

  • یگانه

    در پارت 500

    باید قبول کنیم پدر لاله یه آدم خودخواه بوده که از شریک زندگیش فقط انتظار کلفتی داشته و دوست نداشت پیشرفت کنه

    ۱ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پدر و مادر لاله هر دو خودخواه بودن و به فکر خودشون بودن. این وسط لاله قربانی اشتباهاتشون شد...

    ۱ هفته پیش
  • یگانه

    در پارت 690

    یعنی هر چقدر از نفرتم به پدر لاله بگم کم گفتم ، خون بچشو داره تو شیشه میکنه واسه ازدواج ، بعد خودش اونا رو به یه ورشم نگرفته رفته ازدواج کرده ، همینکارو اگه بچه ها بکنن پدر و مادر عاقشون میکنن ولی اونا اگه بکنن بچه ها باید کوتاه بیان

    ۱ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پدر لاله فکر می کنه مخالفتش به صلاح دخترش هست اما در واقع داره خوشبختیش رو ازش می گیره 💔

    ۱ هفته پیش
  • یگانه

    در پارت 580

    نمیفهمم چرا همش دارین پرینازو میکوبین ؟ اتفاقا به نظرم مقصر اصلی این ماجرا پدر لاله هست ، مادر لاله نمیتونه فقط به خاطر بچش بشینه تو خونه و از همه چیش بزنه ، اونم زندگی داشت ارزو داشت ، این ذهنیت رو که باید مادرامون واسه خاطر ما خودشونو اتیش بزنن رو بریزین دور و یکم مردای دورتونو قضاوت کنین

    ۱ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به خاطر این پری ناز رو می کوبن چون یه بچه رو وارد این زندگی کرده و بعد رهاش کرده و رفته دنبال آرزوهای خودش و مسئولیت فرزندش رو قبول نکرده.

    ۱ هفته پیش
  • یگانه

    در پارت 740

    هر چقدر لاله واسه پدرش ارزش قائل بود ، همونقدر پدرش به فکر خودش بود

    ۱ هفته پیش
  • بهار

    در پارت 830

    خیلی قشنگ بود. خسته نباشین. همیشه موفق باشین.

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم بهار جان. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه جهانی فر

    در پارت 50

    عالی همه بخشاشو دوست داشتم شخصیت کارگردان و بیشتر دوست داشتم بخونن حتما دوستان

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از معرفیتون عزیزم 🩷

    ۳ ماه پیش
  • 🤍فاطمه🤍

    در پارت 830

    نظری ندارم !اخه میگن حرف نداره و منم حرفی ندارم رمان بسیار زیبا و دل انگیزی بود🫠 بازم میگم حرف نداره چون با حرف نمی تونم توصیفش کنم 🌹

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت فاطمه جون. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم. خواننده های خوبی مثل شما هم حرف ندارن 🧡😍🌹

    ۳ ماه پیش
  • 🤍فاطمه 🤍

    در پارت 750

    بیچاره عرفان !چرا کسی ازش سراغی نمیگیره ؟

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    همین که شما خواننده‌ی گل سراغش رو گرفتی خیلی خوب بود. یه نفر به یادش بود 🙏😍

    ۳ ماه پیش
  • نازی

    در پارت 830

    سلام خانم نعمتی رمانتون خیلی قشنگ بود باهاش خندیدم و گریه کردم عالی بود خیلی نویسنده با احساسی هستید امید وارم موفق باشید🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام نازی جون. ممنونم از لطفت عزیزم. خوشحالم رمان رو تا انتها دنبال کردی و دوست داشتی و سپاس از مهربونیت ❤️

    ۳ ماه پیش
  • هلیا

    در پارت 240

    خانم نعمتی من رمان های شما و خواهرتون رو دنبال میکنم نگین قلبم و پریاو... وقتی این رمانو دیدم عاشقش شدم قلمتون مثل همیشه عالی💋♥

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون به من و خواهرم هلیا جان. خوشحالم این رمان رو هم دوست داری عزیزم 🩷💋

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 830

    سلام خانوم نعمتی نویسنده عزیز بابت رمان قشنگتون ازتون خیلی مچکرم باور کنید من این رمانتون دیشب چند پارتش خوندم بقیه اشم که قفل بود بی صبرانه با سکه عضو شدم و یه روزه خوندم خیلی رمان قشنگ و قلم فوق العاده زیبایی بود فقط از دست این بهزاد خیلی حرص خوردم قلمتون مانا و ماندگار باشه و خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خوشحالم رمان به دلت نشسته. ممنونم نظرات قشنگ و مهربونت رو برام فرستادی. آره، موافقم. بهزاد تا آخر رمان حسابی خواننده ها رو حرص می ده ولی آخرش تسلیم عشق فرزاد و لاله می شه 😍 بازم ممنونم عزیزم از لطفی که به من و رمان خودت داشتی. سلامت و موفق باشی 🩷🌹

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    که دنبال لوکیشن خوب واسه فیلم باشه یا همچین چیزی به نظرم میتونست یه دیدار خیلی جذاب و رویایی رقم بزنه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خیلی خیال‌پردازیت رو دوست داشتم. واقعا جذاب و رویایی می‌شد اما به نظرم یه کم از واقعیت دور بود که فرزاد دقیقا برای فیلمبرداریش بیاد قشم و اتفاقی لاله رو هم اونجا ببینه.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    من دو تا ایده داشتم ، یکی اینکه حالا که لاله کلا خودشو از همه چی دور کرده بود دیگه ارتباط و خبری از فیلمشون و ..نداشت اما یه جایی مثل قشم پر از مسافر و ادمهای مختلف من به نظرم فرزاد میتونست با انتشار فیلم باعث شناخته شدن لاله بشه و همین باعث شه از مشتری های رستوران کسی عکسی چیزی از لاله منتشرکنه

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    که فرزاد از اون طریق متوجه بشه که لاله توی قشم هست و ادامه ی ماجراها برای ایده فیلمنامه چون لاله اصرار داشت خیلی براش وقت گذاشته و یکی از بهترین کارهاشه با دور شدن لاله از فرزاد اون دوباره بشینه فیلمنامه رو بخونه و اون باعث شه به این فکر بیافته بره جاهای مختلف دنبال یه بازیگر خوب برای اون فیلمنامه

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    من حتی شنیدم بعضی فیلمها که خوب فروش میرن تیم تولید و اینا میرن سفر تفریحی به مناسبت موفقیتشون و فرزاد که اصلا توی این حال و هوا نیست به زور یوسف اینا بره قشم و حالا اونجا اتفاقی درمورد یه رستوران خوب بشنون و برن اونجا لاله رو ببینه 😅فکر کنم من خیلی دیگه فیلم و سریال میبینم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    صحنه های خیلی قشنگی از این رمان تو ذهنت ساختی. ایده ی اینکه یوسف بعد از فروش بالای فیلمشون به زور فرزاد رو می بره قشم و می رن همون رستورانی که لاله توش کار می کنه و دیدار غافل گیرانه ی فرزاد و لاله، برام فوق جذاب بود! ممنونم از ایده های بکر و خوبت 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    خیلی خوشحال شدم از اینکه ایده هامو دوست داشتین، من کلا عاشق رمان خوندنم ، برای رمان نگین قلبم خیلی خیلی مشتاقانه دنبال میکنم و منتطر اثار خوبتون هستم . اگه جایی نیاز داشتید نظر و ایده های یه معتاد رمان رو هم بشنوید خوشحال میشم بیشتر براتون از رویاهام درمورد کارکتر های رمان هاتون بگم 🥰😍

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خیلی ایده‌هات رو دوست داشتم. قوه‌ی تخیل قوی داری و در حد یه نویسنده‌ی حرفه‌ای ایده می‌دی. باعث افتخار منه خواننده‌ی فعال و پرانرژی مثل شما رمان‌هام رو دنبال می‌کنه. خیلی هم عالی! شنیدن ایده‌های جذابتون کلی ذهنم رو برای نوشتن تحریک می‌کنه 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    یه دیداری مثل دیدار ستاره و محمد توی فیلم که به نظرم نقطه اوج داستان بود اون سکانس عاشقانه. البته میدونم شما قصد داشتید جدی بودن فرزاد رو به پدر لاله نشون بدید که دیدارشون جور دیگه ای رقم خورد اما از نظر من یاداوری خاطرات خوب قسمتای اوج داستان هم میتونه خیلی برای مخاطب لذت بخش باشه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، متوجه شدم. دوست داشتید سکانس عاشقانه ای که تو فیلم بین محمد و ستاره اتفاق افتاد برای خود فرزاد و لاله تو واقعیت رخ بده تا دیدارشون تو اوج شکل بگیره. تصور ذهنیتون رو واقعا دوست داشتم. همون طور که خودتون دیدید فرزاد برخلاف لاله شخصیت عجولی داشت.

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مطمئنا فرزاد نمی‌نشست تا لاله سر راهش قرار بگیره. خودش رو به آب و آتیش زد و پیداش کرد تا هم به لاله هم به پدرش نشون بده مرد زندگی لاله‌س.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    به نظرم چون فضای این رمان توی هنر و فیلم و اتفاقات اینجوری سپری میشد اگه اینچنین دیداری رخ میداد هم از فضای رمان به دور نبود

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، خیلی هم دور از ذهن نبود. در واقع تقدیر این دو نفر رو به هم می رسوند 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    شاید این سلیقه ی من فقط باشه اما من خیلی دوست دارم وقتی شخصیت جدیدی توی داستان میاد بیشتر ازش بدونم ، یا اومدنش منجر به اتفاق خاصی بشه ، مثلا توی این رمان فرنوش و عرفان دوتا شخصیتی بودن که میتونستن خیلی تاثیرگذار باشن اما خب فقط یه معرفی ساده و سریع هم کنار گذاشته شدن.

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حق با شماست. عرفان و فرنوش جا داشت بیشتر تو داستان باشن. علت اینکه حضورشون کمرنگ بود این بود که من از اول تو ذهنم تعداد صفحات مشخصی رو برای این رمان در نظر گرفتم و خب طبیعتا این دو شخصیت چون شخصیت های فرعی بودن کم تر بهشون پرداخت شد اما تو رمان های دیگه م که پرصفحه ترن

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به شخصیت های فرعی هم پر و بال دادم. مثل سهند تو عطر، دایی حسام تو عشق باشکوه، شهاب تو نگین قلبم.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 830

    بله ، درسته و همینم باعث میشد مخاطب خیلی بهتر اون شخصیت ها رو تو داستان قبول کنه

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 60

    خیلی رمان جذابیهههه واقعا نویسنده خیلی خوبی هستی ولی متاسفانه من سکه ندارم که بتونم اشتراک بگیرم و ادامه اش رو بخونممم🙂

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟