دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه سکانس عاشقانه اثر راضیه نعمتی

رمان سکانس عاشقانه

  • زبان فارسی
  • 129.4K 👁
  • 375 ❤️
  • 830 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

یه دختر بچه‌ی کوچیک بودم که مادرم از پدرم جدا شد و رفت دنبال بازیگری که عشقش بود!... من موندم با پدری که ضربه‌ی سختی از زندگی خورده بود و همه‌جوره کنترلم می‌کرد تا مبادا مثل مادرم رهاش کنم و تنهاش بذارم!... پدرم نمی‌دونست منم مثل مادرم عاشق بازیگری هستم!... یه روز پنهون از چشمش یه فیلمنامه‌ی جذاب نوشتم و بردم دفتر فیلمسازی!... کارگردانی که فیلمنامه‌م رو خوند بهم پیشنهاد بازیگری داد!... با وجود اینکه وسوسه‌ی بازیگری داشت نابودم‌ می‌کرد، پیشنهادش رو رد کردم اما اون خیلی خوب بلد بود متقاعدم کنه!... به همون شکل که راضیم کرد تو فیلمش بازی کنم با قلب و روحم بازی کرد و وقتی به خودم اومدم که دیدم یه عشق آتشین دوطرفه بینمون شکل گرفته که نمی‌تونیم در برابرش مقاومت کنیم و اما قسمت سخت ماجرا این بود که پدرم از این عشق ممنوعه بی‌خبر بود!...

پارت اول

تمام شخصیت‌‌ها و اتفاقات این رمان غیر واقعی و بر پایه‌‌ی تخیل نویسنده می‌‌باشد. هیچ‌‌کدام از شخصیت‌‌های این رمان که به عنوان هنرمند از آن‌‌ها نام برده شده‌‌ در عالم تلویزیون و سینما وجود خارجی ندارند.
فصل 1
با دستی لرزان از میله‌‌ی اتوبوس گرفته بودم و مرتب سر عقب می‌‌چرخاندم. دائم نگران بودم پدرم فهمیده باشد مقصدم کجاست و دنبالم آمده باشد اما ظاهراً خبری نبود. عمه رازدارم بود و اجازه نمی‌‌داد پدرم بویی از ماجرا ببرد. با رسیدن به شرکت فیلمسازی بزرگمهر که ساختمانی بسیار شیک و زیبا واقع در بهترین نقطه‌‌ی شهر بود، از اتوبوس پیاده شدم و با امیدواری سمت آن قدم برداشتم. خودم هم نمی‌‌دانستم این همه اعتماد به نفسم از کجا آمده بود که قصد همکاری با چنین شرکت قدرتمندی را داشتم. بهترین فیلم‌‌های سینمایی کشور متعلق به این شرکت بود و بازیگران زیادی آرزو داشتند با آن همکاری کنند. از اتوبوس که پیاده شدم، استرس بدی به جانم افتاد. فیلمنامه را آنقدر محکم در دستم نگه داشته بودم که می‌‌ترسیدم برگه‌‌ها زیر دستم پاره شوند. البته این استرس به خاطر پذیرفته نشدن فیلمنامه‌‌ام نبود چون به اندازه‌‌ی کافی به قصه‌‌ام اعتماد داشتم. به خاطر پنهان نگه داشتن این موضوع از پدرم بود. پدرم علیرغم علاقه‌‌ی زیادش به من که تنها فرزندش بودم به هیچ وجه اجازه‌‌ی فعالیت هنری به من نمی‌‌داد تا جایی که زمان انتخاب رشته تسلیم گریه‌‌ها و التماس‌‌هایم نشد و برخلاف میلم رشته‌‌ی مورد نظر او را دنبال کردم اما اکنون دیگر نمی‌‌توانستم استعدادم را نادیده گرفته به میل پدرم رفتار کنم.
حالا من درست رو به روی شرکت فیلمسازی ایستاده بودم. چه نمای قشنگی داشت! آرزویم این بود فیلمنامه‌‌ام توسط این شرکت پذیرفته شود. وارد ساختمان شدم و به سوی آسانسور قدم برداشتم. با دیدن عده‌‌ای بازیگر معروف که از آسانسور پیاده شدند به یکباره نفسم بند آمد. خدای من! آقای بازیگر که همه دوست داشتند از نزدیک او را ببینند اکنون مقابل چشمانم بود با چهره‌‌ای فوق‌‌العاده جدی و جذاب! آن خانم بازیگر هم که همیشه در نقش مادرهای مهربان در سریال‌‌های تلویزیونی می‌‌دیدم آنجا بود که لبخند گرمی تحویلم داد و از کنارم رد شد. همان لحظه پسر جوان خوش‌‌چهره‌‌ای که پالتوی شیک و کوتاه مشکی بر تن داشت و مدام با تلفن حرف می‌‌زد با عجله از کنارم گذشت و از پله‌‌ها بالا رفت. آنقدر عجله داشت که منتظر نماند آسانسور برسد و همراه بقیه بالا رود. به یکباره او را به یاد آوردم. کارگردان معروف سینما که به تازگی فیلمش در سینما طوفان به پا کرده بود! چقدر نحوه‌‌ی کارگردانی‌‌اش را می‌‌پسندیدم. از نظر من فیلم‌‌هایش بی‌‌نقص بودند. خیلی دلم می‌‌خواست فیلمنامه‌‌ی مرا قبول کند اما مطمئن نبودم از فیلمنامه‌‌ی یک دختر بی‌‌تجربه استقبال کند. بهرحال پشت سر عده‌‌ای سوار آسانسور شدم و لحظه‌‌ای بعد پشت در دفتر فیلمسازی ایستاده بودم. با شنیدن صدای فریادگونه‌‌ای که از داخل می‌‌آمد لحظه‌‌ای ترسیدم و مردد بر جا ماندم!... نکند اشتباه آمده بودم؟! اما نه! هیچ اشتباهی رخ نداده بود. تابلوی کنار در این را به من می‌‌فهماند. تمام توجه‌‌ام به اشخاصی که پشت در با هم مشاجره می‌‌کردند، جلب شد. صدای بلند مردانه‌‌ای را شنیدم:
ـ چهار ماهه دارید دنبال بازیگر برای من می‌‌گردید هنوز خبری نیست. از کیه فیلمم خوابیده! تهیه‌‌کننده هر روز داره زنگ می‌‌زنه تهدیدم می‌‌کنه اگه زودتر ساخت فیلم رو شروع نکنیم باهام قطع همکاری می‌‌کنه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 13 درصد تخفیف

فقط تا 2 روز دیگر ( تا پایان روز چهارشنبه ۰۸ مهر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 377 رای
5 ★
74%
4 ★
23%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سکانس عاشقانه

  • ...

    در پارت 671

    حس میکنم بهزاد بدون مشورت از بهناز و لاله اون هارو به قشم آورده که زندگیشان رو در قشم ادامه بدن چون لاله گفت حس میکنم پدرم با دلتنگی داره به خونشون نگاه میکنه🤔

    ۲ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥺💔

    ۲ هفته پیش
  • دلارام

    در پارت 830

    خیلی رمان قشنگی بود ممنون از خانم نویسنده عزیز و خسته نباشید بابت رمان قشنگتون قلمتون مانا همیشه موفق باشید 👏👏🌹🌹🙏🙏😘😘

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفتون عزیزم. زنده باشید. من هم برای شما آرزوی سلامتی، موفقیت و سربلندی دارم 🧡🌹😘

    ۳ هفته پیش
  • دلارام

    در پارت 820

    عالی بود واقعا خسته نباشی نویسنده عزیز غم تمام پارتای غمگین از دلمون رفت با این موافقت و پارت زیبا❤❤🌹🌹🫀🫀

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلامت باشی عزیزم. ممنونم از همراهیت و نظرات قشنگی که برام ارسال کردی. خدا رو شکر غم تو دلتون نموند ❤️

    ۳ هفته پیش
  • دلارام

    در پارت 321

    اخی عزیزم چقدر گناه دارن اینا بابای لاله هم گناه داره اونم بدبخت ضربه خوردس بدبینه دیگه ولی کاش راه بیاد باهاشون

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۳ هفته پیش
  • دلارام

    در پارت 230

    بله و اینک کارگردانمون عاشق میشود اون نه یک دل که صد دل عاشق خانم بازیگرمون شده چرا همه عاشقی ها همه اول از نگرانی ها شروع میشه

    ۳ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به خاطر اینکه نگرانی خودش یکی از مهم ترین نشونه های عشقه 😍

    ۳ هفته پیش
  • یگانه

    در پارت 500

    باید قبول کنیم پدر لاله یه آدم خودخواه بوده که از شریک زندگیش فقط انتظار کلفتی داشته و دوست نداشت پیشرفت کنه

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پدر و مادر لاله هر دو خودخواه بودن و به فکر خودشون بودن. این وسط لاله قربانی اشتباهاتشون شد...

    ۲ ماه پیش
  • یگانه

    در پارت 691

    یعنی هر چقدر از نفرتم به پدر لاله بگم کم گفتم ، خون بچشو داره تو شیشه میکنه واسه ازدواج ، بعد خودش اونا رو به یه ورشم نگرفته رفته ازدواج کرده ، همینکارو اگه بچه ها بکنن پدر و مادر عاقشون میکنن ولی اونا اگه بکنن بچه ها باید کوتاه بیان

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پدر لاله فکر می کنه مخالفتش به صلاح دخترش هست اما در واقع داره خوشبختیش رو ازش می گیره 💔

    ۲ ماه پیش
  • یگانه

    در پارت 581

    نمیفهمم چرا همش دارین پرینازو میکوبین ؟ اتفاقا به نظرم مقصر اصلی این ماجرا پدر لاله هست ، مادر لاله نمیتونه فقط به خاطر بچش بشینه تو خونه و از همه چیش بزنه ، اونم زندگی داشت ارزو داشت ، این ذهنیت رو که باید مادرامون واسه خاطر ما خودشونو اتیش بزنن رو بریزین دور و یکم مردای دورتونو قضاوت کنین

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به خاطر این پری ناز رو می کوبن چون یه بچه رو وارد این زندگی کرده و بعد رهاش کرده و رفته دنبال آرزوهای خودش و مسئولیت فرزندش رو قبول نکرده.

    ۲ ماه پیش
  • یگانه

    در پارت 741

    هر چقدر لاله واسه پدرش ارزش قائل بود ، همونقدر پدرش به فکر خودش بود

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 830

    خیلی قشنگ بود. خسته نباشین. همیشه موفق باشین.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم بهار جان. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه جهانی فر

    در پارت 50

    عالی همه بخشاشو دوست داشتم شخصیت کارگردان و بیشتر دوست داشتم بخونن حتما دوستان

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از معرفیتون عزیزم 🩷

    ۴ ماه پیش
  • 🤍فاطمه🤍

    در پارت 830

    نظری ندارم !اخه میگن حرف نداره و منم حرفی ندارم رمان بسیار زیبا و دل انگیزی بود🫠 بازم میگم حرف نداره چون با حرف نمی تونم توصیفش کنم 🌹

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت فاطمه جون. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم. خواننده های خوبی مثل شما هم حرف ندارن 🧡😍🌹

    ۴ ماه پیش
  • 🤍فاطمه 🤍

    در پارت 750

    بیچاره عرفان !چرا کسی ازش سراغی نمیگیره ؟

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    همین که شما خواننده‌ی گل سراغش رو گرفتی خیلی خوب بود. یه نفر به یادش بود 🙏😍

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    در پارت 830

    سلام خانم نعمتی رمانتون خیلی قشنگ بود باهاش خندیدم و گریه کردم عالی بود خیلی نویسنده با احساسی هستید امید وارم موفق باشید🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام نازی جون. ممنونم از لطفت عزیزم. خوشحالم رمان رو تا انتها دنبال کردی و دوست داشتی و سپاس از مهربونیت ❤️

    ۴ ماه پیش
  • هلیا

    در پارت 241

    خانم نعمتی من رمان های شما و خواهرتون رو دنبال میکنم نگین قلبم و پریاو... وقتی این رمانو دیدم عاشقش شدم قلمتون مثل همیشه عالی💋♥

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون به من و خواهرم هلیا جان. خوشحالم این رمان رو هم دوست داری عزیزم 🩷💋

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 13 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️