سهمی از عشق به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و سوم :
فصل آخر
مرتضی درون هال قدم میزد و سعی میکرد دخترش را که تازه از خواب بیدار شده در آغوشش گریه میکرد، آرام کند که صدای حورا را از رو به رو شنید:
- مرتضی! هنوز آماده نشدی؟
مرتضی عروسک خرسی دخترش را دست او داد و همان لحظه گریهی دخترش بند آمد و پرسید:
- مگه قراره جایی بریم؟
حورا یادآوری کرد:
- قراره مهندس جلالیفر امروز از فرودگاه برگرده و ما هم بریم دیدنش.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. زنده باشید 🙏❤️
۶ ماه پیششادان
0سلام ، من یه رمان خوب دیگه از شما خوندم و خیلی خیلی دوستش داشتم ، توی این رمان شخصیت مرتضی رو خیلی دوست داشتم ، خیلی شبیه استادهای دانشگاه خودمون بود، یه لحظه حس کردم حورا یکی از همکلاسی های ما بوده 🫣اولین روزی بود که رفته بودیم دانشگاه و کلاس الفبای ژاپنی داشتیم دقیقا یه پسره اومد تو کلاس
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنونم از لطفت. ممنونم اطلاع دادی شخصیت مورد علاقه ت تو رمان کی بوده. آره، این رمانم مثل نگین قلبم همه رو می بره تو حال و هوای دانشگاه. حورا هم یه دانشجوی ساده و خاکی و خودمونی مثل ماست 😍
۷ ماه پیششادان
0محاله بذارم یکی تون این درس رو پاس کنه ... کلی یاد خاطرات خوب دانشگاهمون افتادم و قشنگ حس کردم رمان هاتون خیلی به زندگی واقعی خیلی نزدیکه 🫠🫠
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
چه جالب! دقیقا ما هم یه استاد داشتیم بی سر و صدا اومد تو کلاس بین بچه ها نشست و کلی باهامون حرف زد و شوخی کرد بعد بلند شد رفت پشت میز نشست و معلوم شد استادمونه. صحنه اول رمان سهمی از عشق رو از این خاطره گرفتم 😍
۷ ماه پیششادان
0شخصیت سجاد به نظرم خیلی خوب بیان شده بود و قابل درک بود تصمیماتی که میگرفت مناسب سنش بود، فقط تنها نکته ای که ناراحت شدم این بود که چرا مهشید اینهمه تهمت زد ، اینهمه حورا را ناراحت کرد و اتفاقی براش نیافتاد ..🤐🤐یعنی حورا یه بار بیمارستانی شدا ولی اون مهشید هیچی 😒😒
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
مهشید زن تنهایی بود و خوشبخت نبود. همین که می دید مرتضی و پسرش رو الکی الکی از دست داده خودش بزرگترین درد و غصه براش بود.
۷ ماه پیششادان
0و یه چیز دیگه اونجا که مهشید همراه سجاد بودن که اون اتفاقات واسه حورا افتاد و مهشید اونو فراری داد بعدی که سجاد همه چیزو به پدرش گف انتظار داشتم مرتضی یکمم با مهشید برخورد کنه که اون بچه اس تو چرا حورا رو تو اون شرایط ول کردی ..حداقل یکم مهشید رو اینجا اذیت میکردین دل مخاطبم شاد بشه
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
آره، مهشید خوش به حالش بود. همهی فشارا رو دوش حورا و سجاد بیچاره بود.
۷ ماه پیششادان
0مرتضی مثل پدرت نیست و برمیگرده من خیلی جا خوردم، توقع نداشتم این حرفا رو از مادرش بشنوم و اونوقت خود حورا اینقد منفعل بمونه، با اون شناخت و علاقه ای که حورا داشت به استادش درنظرم خیلی سریع بیخیال زندگیش شد و به نظرم مهشید خیلی قسر در رفت، من دوست داشتم بیشتر شاهد سختی کشیدن مهشید باشم
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
حورا همه چیز رو علیه خودش می دید و در واقع خودش رو باخته بود اما تا حدودی قبول دارم. حورا شخصیت پیگیری داشت و می تونست بیشتر برای حفظ زندگیش تلاش کنه 👍
۷ ماه پیششادان
0من توی تصوراتم از این رمان همش دوست داشتم حورا وقتی یه مدت خونه مامانش موند و واقعا پشیمون بود از دور شدنش از زندگی خوبش به جای رفتن دنبال مرتضی بره بگرده دنبال سجاد، و متوجه بشه مهشید تمام این مدت میدونسته و به مرتضی بگه و هم باعث بشه رابطه اش بامرتضی خوب بشه و هم یه دلیلی بشه که مرتصی اونو ببخشه
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اینم ایده ی خوبی بوده 😍👌
۷ ماه پیششادان
0چون خیلی مرتضی اصرار داشت تا سجاد برنگرده تصمیمی نمیگیره ، به نظرم با شخصیت حورا بهش میخورد به جای افسردگی بره دنبال درست کردن زندگی خودش و اجازه نده بچه اش مثل خودش بی پدر بمونه ، و یه بار دیگه به مامانش نشون بده که همه مثل پدر خودش نیستن ..یعنی وقتی برعکس این اتفاقات افتاد حتی *** به حورا میگفت
۷ ماه پیششادان
0مشخص بود از ماها بزرگتره ما نهایتا حس میکردیم سال بالایی باشه کلی اومد تعریف کرد که تا کسی نیومده بذارید بهتون بگم اشتباه کردین و اومدین این رشته اینقد ترسوندمون از درس و اساتید بعد از نیم ساعت گفت تازه اینو نگفتم خود من که استاد این درستونم و فهمیدم اینقد دانشجوی بی علاقه اینجاس...
۷ ماه پیشNegin
0رمان خیلی قشنگی بود 😍
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🩷🌹
۷ ماه پیشZ.k
0خدا قوت خانم نعمتی عزیز بسیار لذت بردم .رمان خیلی زیبا و دلنشینی بود.🥰🥰
۱ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. خوشحالم رمان مورد پسند و رضایتتون واقع شده 😍🩷
۱ سال پیشارزو
0باتشکر از نویسنده عزیز ممنونم بخاطر این رمان عالی وخواندنی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از محبتت ❤️ خوشحالم رمان سهمی از عشق رو دوست داشتی 💚
۲ سال پیشمریم
0خیلی خوب که اخرش به هم رسیدن ونذاشتن زندگیشان بهم بریزه با خودخواهی و رفتاد ناعادلانه از نویسنده عزیزتشکر میکنم عالی بود
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سپاس از محبتت عزیزم 🙏❤
۲ سال پیشمریم
0خیلی خوب بود
۲ سال پیششیرین
0ممنون قلمتون مانا و پایدار
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. سلامت باشید 🙏❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0خیلی خیلی عالی بود ، قلمتون مانا