دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نگین قلبم اثر راضیه نعمتی

رمان نگین قلبم

  • زبان فارسی
  • 426.6K 👁
  • 390 ❤️
  • 1.9K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه نگین قلبم

ده سال بود که پدر و مادرم بر سر زنی به اسم شقایق با هم اختلاف داشتند. یه روز تصمیم گرفتم به کمک یه وکیل حرفه‌ای، طلاق مادرم رو از پدرم بگیرم تا همه‌مون از این زندگی جهنمی راحت شیم و چه وکیلی بهتر از بهداد رادمهر، وکیل پایه یک دادگستری که استاد من در دانشگاه و بهترین دوست داییم بود؟ مردی جدی، موقر و فوق‌العاده جذاب که در نگاه اول دل هر دختری رو اسیر خودش می‌کرد و حالا من در گیر و دار جدایی مادرم از پدرم متوجه شدم خیلی وقته قلبم رو به او باختم...

پارت اول

فصل 1
ساعت نه صبح بود و من با عجله داشتم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌‌شدم. شب قبل دیر خوابیده بودم و حالا نگران بودم به موقع به کلاس نرسم. ترم جدید شروع شده بود و دلم نمی‌‌خواست استاد فکر کند دختر بی‌‌نظمی هستم. با دیدن مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام که چروک شده و شب قبل یادم رفته بود اتو بزنم، دادم به هوا رفت. مادرم با نگرانی از اتاق بیرون آمد و پرسید:
ـ یاس، چی شده؟ چرا داری گریه می‌‌کنی؟
نالان به مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام اشاره کردم و گفتم:
ـ مامان! تو بگو من چرا انقدر بدشانسم؟ این مقنعه همیشه صاف و مرتب بود. امروز که عجله دارم ببین چه شکلی شده! اگر دیر برسم کلاس رو از دست می‌‌دم.
ـ انقدر استرس نداشته باش دختر. می‌‌خوای زنگ بزنم داییت بیاد دنبالت؟
ـ مامان! شوخی می‌‌کنی؟! از خونه‌‌ی دایی تا اینجا یه ساعت راهه! بعدم اون بیچاره خودش از هفت صبح کلاس داره.
ـ خیلی خب. می‌‌گم صدرا برسونتت.
صدرا برادر بزرگ‌‌ترم بود که با من سه سال اختلاف سن داشت. من بیست و یک سالم بود و صدرا بیست و چهار سال داشت. صدرا به شدت اهل گشت و گذار و تفریح بود و من و مادرم همیشه از دستش حرص می‌‌خوردیم، چون هر وقت به او نیاز داشتیم، نبود. مقنعه به دست برگشتم تا به اتاق روم و میز اتو را بیاورم. در همان حال با صدای بلند گفتم:
ـ صدرا هم نیست. آقا صبح زود بلند شده رفته کوه!
مادرم با کلافگی پلک بر هم گذاشت و گفت:
ـ آخه این پسر چرا انقدر دنبال گشت و گذاره؟ مگه کار و زندگی نداره؟
سری به علامت ندانستن تکان دادم و با عجله به اتاق رفتم. میز اتو را برداشتم و به هال آوردم و تنظیم کردم. مقنعه را روی آن پهن کردم و با شتاب اتو زدم. مادرم کنارم ایستاده بود و فکرش جای دیگری بود. می‌‌دانستم در فکرش چه می‌‌گذشت!... افکار ناراحت‌‌کننده در مورد پدرم و آن زن لعنتی که معلوم نبود کی پایش را از زندگی‌‌امان بیرون می‌‌گذاشت!... بالاخره مقنعه‌‌‌‌ام صاف و مرتب شد. زود از روی میز اتو برداشتم و به طرف آینه رفتم و مقنعه را بر سر کشیدم. از پشت سر صدای پرافسوس مادرم را شنیدم:
ـ چقدر خوشگلی یاس!...
برگشتم و با لبخندی پررنگ پرسیدم:
ـ تازه فهمیدی چه دختر خوشگلی داری؟
لبخند تلخی بر لب مادرم نقش بست. با لحنی غمگین زمزمه کرد:
ـ منم یه زمانی به قشنگی تو بودم ولی آخر خوشگلیم چی شد؟ تو فامیل خوار و خفیفم کرد.
آنقدر از این حرف مادرم غصه در دلم جمع شد که طاقت نیاوردم. به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم. شانه‌‌اش را بوسیدم و گفتم:
ـ اون بابای نامردمو ول کن. بچه‌‌‌‌هاتو بچسپ. من و صدرا هیچ وقت ولت نمی‌‌کنیم قربونت برم.
مادرم لبخند مهربانی بر لب نشاند و دستش را بر دست من گذاشت. با دیدن ساعت توی دلم خالی شد:
ـ وای دیرم شد!
سریع از مادرم خداحافظی کردم. کیفم را برداشتم و به طرف در دویدم که در ناگهان باز شد و نگاهم روی شخص پشت در خیره ماند!... پدرم با کت و شلوار شیک و ظاهری آراسته جلوی در ایستاده بود و قصد آمدن به خانه داشت. بی‌‌اختیار اخم‌‌هایم توی هم رفت و از جلوی در تکان نخوردم. پدرم خیره نگاهم کرد و پرسید:
ـ دختر تو بلد نیستی به پدرت سلام بدی؟
ـ مگه تو پدرمی؟
حیرت در چشمان پدرم نشست:
ـ پس کی‌‌تم؟
با لحنی خشک و جدی جواب دادم:
ـ پدر من! همون روز که به مادرم خیانت کرد برای من مرد!
ـ یاس! اون زبون درازتو بالاخره یه روز من می‌‌چینم. حالا برو کنار!
پوزخندی زدم و پدرم داخل خانه آمد. مادرم با دیدن او رو برگرداند و به اتاق رفت و در را بست. پدرم وسط هال ایستاد و با صدای بلند گفت:
ـ مارال! عذر مستأجر طبقه‌‌ی بالا رو خواستم. از فردا یکی دیگه میاد اون بالا می‌‌شینه.
قلبم فرو ریخت!... مات و متحیر و با خشمی که قادر به مهارش نبودم، حدسم را بر زبان آوردم:
ـ نکنه می‌‌خوای اون زنیکه رو بیاری بغل گوشمون بشینه؟!!
پدرم کاملاً به طرفم چرخید و صاف توی چشمانم نگاه کرد. با لحنی آرام و شمرده انگار که قصد یاد دادن مطلب مهمی را به یک بچه داشت، جواب داد:
ـ اولاً زنیکه نه و شقایق خانوم! ثانیاً شقایق نمی‌‌خواست بیاد اینجا. حوصله‌‌ی داد و قال با شما دو تا رو نداشت. من بهش اصرار کردم. کمرم داشت زیر فشار کرایه خونه‌‌ش له می‌‌شد. مستأجرو بیرون کردم گفتم بیاد جاش بشینه تا هم هوای اون رو داشته باشم هم شما رو!
بیچاره مادرم که از حالا باید از نزدیک هوویش را تحمل می‌‌کرد! با لحنی تند گفتم:
ـ شقایق خیلی بیجا می‌‌کنه بیاد بالا زندگی کنه!
پدرم به خشم آمد:
ـ منظورت منم که بیجا می‌‌کنم؟
انگشتم را به نشانه‌‌ی تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:
ـ بابا اگه این زن رو بیاری بالا یه بلایی سرش میارم خودش با پاهای خودش فرار کنه!
پدرم طوری به من تشر زد که بر خودم لرزیدم:
ـ شما بیخود می‌‌کنی زن من رو فراری بدی!
اما از رو نرفتم و در حالی‌‌که از او فاصله می‌‌گرفتم، با صدای بلند جواب دادم:
ـ حالا ببین کی گفتم! بعداً پشیمون می‌‌شی که چرا به حرفم گوش ندادی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نگین قلبم

راضیه نعمتی : ۳ ماه پیش

عزیزان، سلام ❤️
روزهای زوج ساعت ۱۹:۴۰ الی ۲۰ یک پارت از رمان نگین قلبم رایگان می شه و می تونید مطالعه کنید.
رمان در بخش وی آی پی به پایان رسیده و با پرداخت هزینه اشتراک می تونید کل پارت ها رو یکجا بخونید.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان نگین قلبم
  • نفس

    در پارت 620

    ممنون پارت خوبی بود دو زنه بودن خیلی سخته آخرش وسط دوتاشون این مرد که از بین میره

    ۱۶ ساعت پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم نفس جان. بله، همین طوره ❤️

    ۳۸ دقیقه پیش
  • هلنا

    در پارت 610

    خسته نباشید عالی بود راضیه خانم فکر کنم این پارت هدیه بود درسته؟ دقیق نمی دونم اما به هر حال ممنون ❤️🌹

    ۲۰ ساعت پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم هلنا جان. فکر کنم پارت هدیه بود 🥰❤️

    ۴۰ دقیقه پیش
  • هلنا

    در پارت 610

    درسته کار یاس اشتباه بود که با بزرگتر از خودش دعوا کرد اما هر چیزی هم حدی داره دیگه یاس هر چقدرم بخواد حرمت بزرگی شقایق رو نگه داره نمیشه چون لیاقت نداره بعدشم یکی نیست به این پدر یاس بگه وقتی برادر زن جدیدت سعی داشت با نفوذ های بد به دخترت نزدیک بشه و میخواست اذیتش کنه اون موقع چرا یهو آمپر نپروندی

    ۲۰ ساعت پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پدر یاس خیلی بی انصاف شده و روز به روز بیشتر نفرت از خودش رو تو دل زن و بچه هاش می کاره 💔

    ۴۱ دقیقه پیش
  • اسرا

    در پارت 620

    خیلی ازمردهاهستن که۲زن یا۳تادارن ولی اینجورمردی ندیدم اگه عاشق مارال نبودیه چیزدیگه ولی عاشق مارال بود🙏💞💋

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    وقتی پای زن دیگه ای به زندگی مردی باز می شه معمولا زن اول جایگاهش رو تو قلب همسرش از دست می ده . همین طور بچه ها هم برای پدر مثل سابق عزیز نیستن 💔

    ۴۲ دقیقه پیش
  • اسرا

    در پارت 610

    واقعاپدرشقایق خداخودش قرارداده😡🙏💋💞

    ۳ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هیچ کس رو جز شقایق نمی بینه 💔

    ۲ روز پیش
  • نفس

    در پارت 600

    مرسی عزیزم خسته نباشی

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلامت باشی عزیزم. ممنونم از همراهیت 💞

    ۳ روز پیش
  • پاییز

    در پارت 610

    من منتظر بودم بهداد پشت در باشه با دیدن شهرام منم قلبم ریخت چه برسه به یاس طفلک😅

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بهداد اگه پشت در بود که یه سورپرایز عالی برای یاس بود 😍

    ۳ روز پیش
  • پاییز

    در پارت 600

    اره دیگه یاس من خوب بفهم اونم دوست داره دختر،هرچی جلو میره پارت ها بیشتر قشنگ میشه🥰

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از انرژی و دلگرمی خوبی که به دخترمون دادی 😍

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 610

    پدرو مادرش تو روی هم وایسادن،نمیدونم باعث بشه پدرش بخودش بیاد،یا اخرین حرمت های بینشون هم ازبین بره

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مارال تازه فرصت پیدا کرد دق و دلی های چند ساله ش رو سر شوهرش خالی کنه...

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 611

    عید شماهم مبارک خانوم نعمتی گل و گلاب...ممنون بابت هدیه

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم اکرم جان. پارت هدیه هم نوش نگاهتون 🩷💋

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 600

    یاس اگه میدونست با کتک کاری انقد عزیز میشه،زودتر از اینا جنگی چیزی راه انداخته بود😂

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دقیقا 😄

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    در پارت 600

    احساس میکنم که بالاخره داره یه جرقه هایی بین یاس و بهداد به وجود میاد😍🥹🌹

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارت هدیه هم بخون عزیزم. پارت ۶۱ ❤️

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    در پارت 590

    عالی بود تشکر❤️😉

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۴ روز پیش
  • نفس

    در پارت 590

    پارت زیبایی بود ممنون عزیزم

    ۵ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۵ روز پیش
  • نفس

    در پارت 580

    پارت دلنشینی بود ممنون عزیزم

    ۵ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡

    ۵ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟