خلاصه رمان :
ده سال بود که پدر و مادرم بر سر زنی به اسم شقایق با هم اختلاف داشتند. یه روز تصمیم گرفتم به کمک یه وکیل حرفهای، طلاق مادرم رو از پدرم بگیرم تا همهمون از این زندگی جهنمی راحت شیم و چه وکیلی بهتر از بهداد رادمهر، وکیل پایه یک دادگستری که استاد من در دانشگاه و بهترین دوست داییم بود؟ مردی جدی، موقر و فوقالعاده جذاب که در نگاه اول دل هر دختری رو اسیر خودش میکرد و حالا من در گیر و دار جدایی مادرم از پدرم متوجه شدم خیلی وقته قلبم رو به او باختم...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نگین قلبم - پارت 138
از پشت شیشهی سرد هواپیما به ابرهای پراکنده نگاه کردم و زمزمهوار گفتم: ـ باورم نمیشه دارم برمیگردم ایران پیش خانوادهم!... صدای بهداد را کنار گوشم شنیدم: ـ من بیشتر باورم نمیشه. قرار نبود به این زودی برگردم. اونم با تو! خندیدم و سرم را سمت او برگرداندم: ـ حالا چه حسی داری از اینکه با من برمی...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 137
سرم را برگرداندم و نگاه به اشکنشستهام به بهداد افتاد. بهداد با نگرانی نزدیکم شد و صدایم زد: ـ یاس!... اشکم سرازیر شد و با لحنی دردآلود گفتم: ـ رز به خاطر انتقام از دایی شهاب منو به فرانسه آورد و اون همه بهم ضربه زد! بهداد جلوتر آمد و در آغوشم گرفت. کنار گوشم نجوا کرد: ـ فراموشش کن. نذار بدی...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 136
هنوز لب به خداحافظی باز نکرده بودم که حس کردم دایی شهاب مردد به نظر میرسد!... دایی به یکباره گفت: ـ پرواز امشب کنسله! من با رز حرف دارم. میریم بیمارستان! نگاه ماتزدهی من و بهداد سمت هم کشیده شد!... انگار قسمت نبود آن شب من با دایی به ایران برگردم!... هر سه فرودگاه را ترک کردیم و روانهی ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 135
بعد از قطع تماس، بهداد رو به دایی شهاب کرد و پرسید: ـ شهاب، در مورد ازدواج من و یاس چه نظری داری؟ دوباره قلبم به تپیدن افتاد!... به دایی شهاب نگاه کردم تا نظر او را بدانم. دایی شهاب با لبخندی آرام جواب داد: ـ خیلی خوشحالم اینو میشنوم. کی از تو بهتر برای خواهرزادهم که از چشمام بیشتر بهش اعتماد...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
هر هفته 3 پارت از رمان شنبهها ، دوشنبهها و چهارشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
پرپری
در پارت 1220کاش حداقل اینهمه که جیغ زد یه مشت یا سیلی هم توی گوش رز میزد که حسرت به دل از دنیا نرم😭
۳ ساعت پیشپرپری
در پارت 1220من که میدونم بهداد از عمد خودشو جلوی یاس انداخت ولی نمیتونم ثابت کنم🫢
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 1220چرا این رز تموم نمیشه اه
۳ ساعت پیشنازی
0راضیه جون اینقد رمانت خوبه که نمیتونم ازش دل بکنم🤤😁
دیروز
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خوشحالم رمان رو دوست داری عزیز دلم ❤️
۲۴ ساعت پیشنازی
0خواهان پارت بعد🙏🏻
دیروز
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
💜
۲۴ ساعت پیشپرپری
در پارت 1210راضیه جون مدرسه ها باز شده و تنها امید به زندگی من فقط رمان توعه😭
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ساعت چهار صبح با دیدن پیامت انقدر خنده م گرفت که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. خوبه که بین درس و مدرسه یه دلخوشی داری عزیزم 😘
دیروزپرپری
در پارت 1210به خدا راست میگم،حداقل یه بهداد هم تو مدرسم نیست که به خاطرش درس بخونم😭😘
دیروز
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥹🥰❤️
دیروزهلنا
در پارت 1210وای قشنگ می تونم اون قسمتی که بهداد از جلوی در محو زیبایی یاس شده بود رو تصور کنم که چطوری دست و پاشو گم کرده بود اون یه تیکه رو چند بار خوندم و هر سری هم قلبم به اندازه سری قبل اکلیلی شدد 💖🥹🫠
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
عاشق قلب های اکلیلی تونم ❤️
دیروزپاییز
در پارت 1210حالا واقعا دخترمون دلش از نداشتن دوست گرفته یا باز دلش بغل میخواد 😁
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بغل رو که مطمئن باش بازم می خواد 😍
دیروزهلنا
در پارت 1200وای خدا بیشتر بده از این رعد و برق های یهویی😁😅 والا اگه میدونستم یاس از رعد و برق می ترسه زودتر همچنین درخواستی رو میکردم تا بتونم همچنین صحنه قشنگی رو تصور کنم ارزششو داشت🤭❤️ 🔥 دست شما درد نکنه راضیه جون عالی بود🥰💫
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
رعد و برقی که همه خواننده ها رو به خواسته قلبیشون رسوند 😍 زنده باشی عزیزم ❤️
دیروزهلنا
در پارت 1200آخه چقدر شخصیت یاس از اون چیزی که فکر میکردم ناز تره💖🤭
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
یه خوانندهی ناز داره در مورد ناز بودن شخصیت دختر رمان حرف می زنه ❤️
دیروزپاییز
در پارت 1200ای جانم چه رعد و برق به جا و به موقعی تا باشه از این ترس ها. در کنار یار ترس معنایی نداره 😉
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بله، رعد و برق زیبا و به موقعی بود و ترسی که برای یاس با عشق همراه شد ❤️
دیروزاکرم بانو
در پارت 1211یه غذای خوش مزه هم میذاشتی تنگ قهوه،کلا نمک گیرش میکردی دیگه
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
تنگ قهوه 😍 خیلی خوب بود 😄
دیروزBiti
در پارت 1210وایی قلبم اکلیلی شد چه حس خوبی داره واسه اونی که دوسش داری قهوه درست کنی و به استقبالش بری و بهش خسته نباشید بگی
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اونم از قهوه ت خوشش بیاد و تعریف کنه و یه حس و حال خوب دونفره داشته باشید 😍
دیروزاسرا
0اوه چه جور دل می بره قهوه درست میکنه بابعض تنهاتنهامیگه بهداد چطور تو رو نبره گردش ۲نفره🙏🏼💋💞
۲ روز پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اگه با هم گردش دونفره برن که خوشبختیشون تکمیل می شه 😍💋
دیروز

هلنا
در پارت 1220وای من عاشق این ماجرا های همخونه بودنشونمم🥹❤️ 🔥🤭💫 پس چرا یاس راحتی نداره از دست این رز اصلا نمیتونه از دستش یه نفس راحت بکشه😞😮 💨