دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نگین قلبم اثر راضیه نعمتی

رمان نگین قلبم

  • زبان فارسی
  • 460.6K 👁
  • 414 ❤️
  • 2.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه نگین قلبم

ده سال بود که پدر و مادرم بر سر زنی به اسم شقایق با هم اختلاف داشتند. یه روز تصمیم گرفتم به کمک یه وکیل حرفه‌ای، طلاق مادرم رو از پدرم بگیرم تا همه‌مون از این زندگی جهنمی راحت شیم و چه وکیلی بهتر از بهداد رادمهر، وکیل پایه یک دادگستری که استاد من در دانشگاه و بهترین دوست داییم بود؟ مردی جدی، موقر و فوق‌العاده جذاب که در نگاه اول دل هر دختری رو اسیر خودش می‌کرد و حالا من در گیر و دار جدایی مادرم از پدرم متوجه شدم خیلی وقته قلبم رو به او باختم...

پارت اول

فصل 1
ساعت نه صبح بود و من با عجله داشتم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌‌شدم. شب قبل دیر خوابیده بودم و حالا نگران بودم به موقع به کلاس نرسم. ترم جدید شروع شده بود و دلم نمی‌‌خواست استاد فکر کند دختر بی‌‌نظمی هستم. با دیدن مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام که چروک شده و شب قبل یادم رفته بود اتو بزنم، دادم به هوا رفت. مادرم با نگرانی از اتاق بیرون آمد و پرسید:
ـ یاس، چی شده؟ چرا داری گریه می‌‌کنی؟
نالان به مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام اشاره کردم و گفتم:
ـ مامان! تو بگو من چرا انقدر بدشانسم؟ این مقنعه همیشه صاف و مرتب بود. امروز که عجله دارم ببین چه شکلی شده! اگر دیر برسم کلاس رو از دست می‌‌دم.
ـ انقدر استرس نداشته باش دختر. می‌‌خوای زنگ بزنم داییت بیاد دنبالت؟
ـ مامان! شوخی می‌‌کنی؟! از خونه‌‌ی دایی تا اینجا یه ساعت راهه! بعدم اون بیچاره خودش از هفت صبح کلاس داره.
ـ خیلی خب. می‌‌گم صدرا برسونتت.
صدرا برادر بزرگ‌‌ترم بود که با من سه سال اختلاف سن داشت. من بیست و یک سالم بود و صدرا بیست و چهار سال داشت. صدرا به شدت اهل گشت و گذار و تفریح بود و من و مادرم همیشه از دستش حرص می‌‌خوردیم، چون هر وقت به او نیاز داشتیم، نبود. مقنعه به دست برگشتم تا به اتاق روم و میز اتو را بیاورم. در همان حال با صدای بلند گفتم:
ـ صدرا هم نیست. آقا صبح زود بلند شده رفته کوه!
مادرم با کلافگی پلک بر هم گذاشت و گفت:
ـ آخه این پسر چرا انقدر دنبال گشت و گذاره؟ مگه کار و زندگی نداره؟
سری به علامت ندانستن تکان دادم و با عجله به اتاق رفتم. میز اتو را برداشتم و به هال آوردم و تنظیم کردم. مقنعه را روی آن پهن کردم و با شتاب اتو زدم. مادرم کنارم ایستاده بود و فکرش جای دیگری بود. می‌‌دانستم در فکرش چه می‌‌گذشت!... افکار ناراحت‌‌کننده در مورد پدرم و آن زن لعنتی که معلوم نبود کی پایش را از زندگی‌‌امان بیرون می‌‌گذاشت!... بالاخره مقنعه‌‌‌‌ام صاف و مرتب شد. زود از روی میز اتو برداشتم و به طرف آینه رفتم و مقنعه را بر سر کشیدم. از پشت سر صدای پرافسوس مادرم را شنیدم:
ـ چقدر خوشگلی یاس!...
برگشتم و با لبخندی پررنگ پرسیدم:
ـ تازه فهمیدی چه دختر خوشگلی داری؟
لبخند تلخی بر لب مادرم نقش بست. با لحنی غمگین زمزمه کرد:
ـ منم یه زمانی به قشنگی تو بودم ولی آخر خوشگلیم چی شد؟ تو فامیل خوار و خفیفم کرد.
آنقدر از این حرف مادرم غصه در دلم جمع شد که طاقت نیاوردم. به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم. شانه‌‌اش را بوسیدم و گفتم:
ـ اون بابای نامردمو ول کن. بچه‌‌‌‌هاتو بچسپ. من و صدرا هیچ وقت ولت نمی‌‌کنیم قربونت برم.
مادرم لبخند مهربانی بر لب نشاند و دستش را بر دست من گذاشت. با دیدن ساعت توی دلم خالی شد:
ـ وای دیرم شد!
سریع از مادرم خداحافظی کردم. کیفم را برداشتم و به طرف در دویدم که در ناگهان باز شد و نگاهم روی شخص پشت در خیره ماند!... پدرم با کت و شلوار شیک و ظاهری آراسته جلوی در ایستاده بود و قصد آمدن به خانه داشت. بی‌‌اختیار اخم‌‌هایم توی هم رفت و از جلوی در تکان نخوردم. پدرم خیره نگاهم کرد و پرسید:
ـ دختر تو بلد نیستی به پدرت سلام بدی؟
ـ مگه تو پدرمی؟
حیرت در چشمان پدرم نشست:
ـ پس کی‌‌تم؟
با لحنی خشک و جدی جواب دادم:
ـ پدر من! همون روز که به مادرم خیانت کرد برای من مرد!
ـ یاس! اون زبون درازتو بالاخره یه روز من می‌‌چینم. حالا برو کنار!
پوزخندی زدم و پدرم داخل خانه آمد. مادرم با دیدن او رو برگرداند و به اتاق رفت و در را بست. پدرم وسط هال ایستاد و با صدای بلند گفت:
ـ مارال! عذر مستأجر طبقه‌‌ی بالا رو خواستم. از فردا یکی دیگه میاد اون بالا می‌‌شینه.
قلبم فرو ریخت!... مات و متحیر و با خشمی که قادر به مهارش نبودم، حدسم را بر زبان آوردم:
ـ نکنه می‌‌خوای اون زنیکه رو بیاری بغل گوشمون بشینه؟!!
پدرم کاملاً به طرفم چرخید و صاف توی چشمانم نگاه کرد. با لحنی آرام و شمرده انگار که قصد یاد دادن مطلب مهمی را به یک بچه داشت، جواب داد:
ـ اولاً زنیکه نه و شقایق خانوم! ثانیاً شقایق نمی‌‌خواست بیاد اینجا. حوصله‌‌ی داد و قال با شما دو تا رو نداشت. من بهش اصرار کردم. کمرم داشت زیر فشار کرایه خونه‌‌ش له می‌‌شد. مستأجرو بیرون کردم گفتم بیاد جاش بشینه تا هم هوای اون رو داشته باشم هم شما رو!
بیچاره مادرم که از حالا باید از نزدیک هوویش را تحمل می‌‌کرد! با لحنی تند گفتم:
ـ شقایق خیلی بیجا می‌‌کنه بیاد بالا زندگی کنه!
پدرم به خشم آمد:
ـ منظورت منم که بیجا می‌‌کنم؟
انگشتم را به نشانه‌‌ی تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:
ـ بابا اگه این زن رو بیاری بالا یه بلایی سرش میارم خودش با پاهای خودش فرار کنه!
پدرم طوری به من تشر زد که بر خودم لرزیدم:
ـ شما بیخود می‌‌کنی زن من رو فراری بدی!
اما از رو نرفتم و در حالی‌‌که از او فاصله می‌‌گرفتم، با صدای بلند جواب دادم:
ـ حالا ببین کی گفتم! بعداً پشیمون می‌‌شی که چرا به حرفم گوش ندادی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نگین قلبم

راضیه نعمتی : ۴ ماه پیش

عزیزان، سلام ❤️
روزهای زوج ساعت ۱۹:۴۰ الی ۲۰ یک پارت از رمان نگین قلبم رایگان می شه و می تونید مطالعه کنید.
رمان در بخش وی آی پی به پایان رسیده و با پرداخت هزینه اشتراک می تونید کل پارت ها رو یکجا بخونید.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان نگین قلبم
  • پاییز

    در پارت 830

    وای ببینم شقایق وآراد قراره چکار کنن حتما طلا فروشی رو جارو می کنن یا شاید انتقام میگیرن🧐 همش استرس یاس رو دارم از اول تا حالا میترسم آراد خیر ندیده بلائی سرش بیاره 🥺 عالی بود مرسی 😘

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    این دو نفر نقشه های پلیدی تو سر دارن. زنده باشی عزیزم 🩷💋

    ۲۰ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 830

    سوالی که برام پیش اومداینه چراوقتی که یاس به پدرش گفت اراد چشمش پاک نیست،پدرش باور نکرد

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اون موقع خیلی به شقایق و برادرش اعتماد داشت...

    ۲۰ ساعت پیش
  • پاییز

    در پارت 810

    خوب خوب به سلامتی مبارکا باشه 😍

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😊💞

    ۲۰ ساعت پیش
  • پاییز

    در پارت 800

    اصلا این رادمهر فرشته نجات یاسِ😍 اره واقعا با خوندن آیت الکرسی موافقم ❤

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۲۰ ساعت پیش
  • نفس

    در پارت 830

    پارت زیبا و جذابی بود

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ❤️

    ۲۰ ساعت پیش
  • نفس

    در پارت 820

    چه زود همه چی رو رو دایره ریخت یعنی الان که با اون دستمال سر وسیگار تصورش می کنم خندم می گیره

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نیاز به درد و دل داشت. حتی اگه شنونده دختر هووش باشه. تصور شقایق با شال و سیگار برای منم خنده دار شد 😄

    ۴ روز پیش
  • رستا

    در پارت 820

    شقایق، شقایق، شقایق! از این اسم متنفرم! جان جدت زودتر از رمان گم.. ببخشید برو بیرون که گند زدی به همه چی. اه.

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    شقایق زن حریصیه. نمی تونه دست خالی از زندگی شهرام بیرون بره...

    ۴ روز پیش
  • آیلار

    در پارت 821

    نمی دونم چرا حس می کنم شقایق دروغ میگه

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    درست فکر کردی عزیزم 😍

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 821

    اون همکارشقایق عجب مرد خوش شانسی بوده😂😂

    ۵ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آره واقعا 😄

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    در پارت 821

    تو پارتای قبل کمی از رفتارها و حرفای تغییر کرده ی شهرام که مثلا یه بار به مارال گفت که نمیتونم شقایقو طلاق بدم که بر گردم فکر کردم نکنه شاید شهرام از همون اول به اجباری چیزی مجبور شده با شقایق ازدواج کنه اما الان با حرف شقایق که گفت چشم بابات منو گرفت و ازم خواست صیقه شم پوزم خوابید که اشتباه کردم😑

    ۵ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    شقایق داشت به یاس دروغ می گفت. خودش قاپ شهرام را دزدیده...

    ۴ روز پیش
  • میم

    در پارت 822

    پس غیر اینا زندگی یکی دیگه هم بهم زده با نامردیش،البته اون شانس آورده از دستش خلاص شده 😏

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، اون راحت شده ولی رو سر چهار نفر دیگه خراب شده

    ۴ ماه پیش
  • آیلار

    در پارت 820

    آره دقیقا👍🏻 از شقایق به شدت متنفرم، خیلی عوضیه

    ۴ روز پیش
  • آوا

    در پارت 810

    فقط منم دوست دارم که شهاب متوجه علاقه یاس به رادمهر بشه؟! 😁🤭 نه از باب اینکه ناراحتی پیش بیاد، نه. بلکه به عنوان یک حامی متوجه بشه ولی حدس می زنم شهاب با اینکه رادمهر رو ممکنه برای یاس بهترین گزینه بدونه اما از یاس خواهد خواست که احتیاط بیشتری داشته باشه. حدسم اینه.

    ۷ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بهرحال شهاب دایی یاس هست و رو خوشبختی خواهرزاده ش هم فوق العاده حساس 😍

    ۶ روز پیش
  • آوا

    در پارت 810

    جاشه که بگم " یاس، واقعاً دایی خوبی داری. " 😂😂

    ۶ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا دایی خوبی داره 😍👍

    ۶ روز پیش
  • پاییز

    در پارت 780

    من خیلی کنجکاو شدم تا نفهمم چرا پدر یاس از شقایق جدا نمیشه آروم نمیگیرم و مطمئنم دلیل قانع کننده ای داره . این چکاری بود ملودی کرد😳 انگار قلب منو کشید جای برگه😠

    ۱ هفته پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    درست فکر کردی. پدر یاس دلیل قانع کننده ای داره که نمی خواد از شقایق جدا شه. پارت های جلوتر مشخص می شه ❤️

    ۶ روز پیش
  • هلنا

    در پارت 810

    هم ناراحتم هم خوشحال ناراحتیم که معلومه از جدایی یاس و بهداد تو دانشگاه و خوشحالیم از خبر خوب دایی شهاب 💟

    ۶ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مهربون خوش قلب من 😍

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 810

    خب اقا شهاب،یاس شمارو به عشقت رسوند حالا نوبت شماست استین بالا بزنی

    ۷ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۶ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟