دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نگین قلبم اثر راضیه نعمتی

رمان نگین قلبم

  • زبان فارسی
  • 538.5K 👁
  • 458 ❤️
  • 2.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

ده سال بود که پدر و مادرم بر سر زنی به اسم شقایق با هم اختلاف داشتند. یه روز تصمیم گرفتم به کمک یه وکیل حرفه‌ای، طلاق مادرم رو از پدرم بگیرم تا همه‌مون از این زندگی جهنمی راحت شیم و چه وکیلی بهتر از بهداد رادمهر، وکیل پایه یک دادگستری که استاد من در دانشگاه و بهترین دوست داییم بود؟ مردی جدی، موقر و فوق‌العاده جذاب که در نگاه اول دل هر دختری رو اسیر خودش می‌کرد و حالا من در گیر و دار جدایی مادرم از پدرم متوجه شدم خیلی وقته قلبم رو به او باختم...

پارت اول

فصل 1
ساعت نه صبح بود و من با عجله داشتم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌‌شدم. شب قبل دیر خوابیده بودم و حالا نگران بودم به موقع به کلاس نرسم. ترم جدید شروع شده بود و دلم نمی‌‌خواست استاد فکر کند دختر بی‌‌نظمی هستم. با دیدن مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام که چروک شده و شب قبل یادم رفته بود اتو بزنم، دادم به هوا رفت. مادرم با نگرانی از اتاق بیرون آمد و پرسید:
ـ یاس، چی شده؟ چرا داری گریه می‌‌کنی؟
نالان به مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام اشاره کردم و گفتم:
ـ مامان! تو بگو من چرا انقدر بدشانسم؟ این مقنعه همیشه صاف و مرتب بود. امروز که عجله دارم ببین چه شکلی شده! اگر دیر برسم کلاس رو از دست می‌‌دم.
ـ انقدر استرس نداشته باش دختر. می‌‌خوای زنگ بزنم داییت بیاد دنبالت؟
ـ مامان! شوخی می‌‌کنی؟! از خونه‌‌ی دایی تا اینجا یه ساعت راهه! بعدم اون بیچاره خودش از هفت صبح کلاس داره.
ـ خیلی خب. می‌‌گم صدرا برسونتت.
صدرا برادر بزرگ‌‌ترم بود که با من سه سال اختلاف سن داشت. من بیست و یک سالم بود و صدرا بیست و چهار سال داشت. صدرا به شدت اهل گشت و گذار و تفریح بود و من و مادرم همیشه از دستش حرص می‌‌خوردیم، چون هر وقت به او نیاز داشتیم، نبود. مقنعه به دست برگشتم تا به اتاق روم و میز اتو را بیاورم. در همان حال با صدای بلند گفتم:
ـ صدرا هم نیست. آقا صبح زود بلند شده رفته کوه!
مادرم با کلافگی پلک بر هم گذاشت و گفت:
ـ آخه این پسر چرا انقدر دنبال گشت و گذاره؟ مگه کار و زندگی نداره؟
سری به علامت ندانستن تکان دادم و با عجله به اتاق رفتم. میز اتو را برداشتم و به هال آوردم و تنظیم کردم. مقنعه را روی آن پهن کردم و با شتاب اتو زدم. مادرم کنارم ایستاده بود و فکرش جای دیگری بود. می‌‌دانستم در فکرش چه می‌‌گذشت!... افکار ناراحت‌‌کننده در مورد پدرم و آن زن لعنتی که معلوم نبود کی پایش را از زندگی‌‌امان بیرون می‌‌گذاشت!... بالاخره مقنعه‌‌‌‌ام صاف و مرتب شد. زود از روی میز اتو برداشتم و به طرف آینه رفتم و مقنعه را بر سر کشیدم. از پشت سر صدای پرافسوس مادرم را شنیدم:
ـ چقدر خوشگلی یاس!...
برگشتم و با لبخندی پررنگ پرسیدم:
ـ تازه فهمیدی چه دختر خوشگلی داری؟
لبخند تلخی بر لب مادرم نقش بست. با لحنی غمگین زمزمه کرد:
ـ منم یه زمانی به قشنگی تو بودم ولی آخر خوشگلیم چی شد؟ تو فامیل خوار و خفیفم کرد.
آنقدر از این حرف مادرم غصه در دلم جمع شد که طاقت نیاوردم. به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم. شانه‌‌اش را بوسیدم و گفتم:
ـ اون بابای نامردمو ول کن. بچه‌‌‌‌هاتو بچسپ. من و صدرا هیچ وقت ولت نمی‌‌کنیم قربونت برم.
مادرم لبخند مهربانی بر لب نشاند و دستش را بر دست من گذاشت. با دیدن ساعت توی دلم خالی شد:
ـ وای دیرم شد!
سریع از مادرم خداحافظی کردم. کیفم را برداشتم و به طرف در دویدم که در ناگهان باز شد و نگاهم روی شخص پشت در خیره ماند!... پدرم با کت و شلوار شیک و ظاهری آراسته جلوی در ایستاده بود و قصد آمدن به خانه داشت. بی‌‌اختیار اخم‌‌هایم توی هم رفت و از جلوی در تکان نخوردم. پدرم خیره نگاهم کرد و پرسید:
ـ دختر تو بلد نیستی به پدرت سلام بدی؟
ـ مگه تو پدرمی؟
حیرت در چشمان پدرم نشست:
ـ پس کی‌‌تم؟
با لحنی خشک و جدی جواب دادم:
ـ پدر من! همون روز که به مادرم خیانت کرد برای من مرد!
ـ یاس! اون زبون درازتو بالاخره یه روز من می‌‌چینم. حالا برو کنار!
پوزخندی زدم و پدرم داخل خانه آمد. مادرم با دیدن او رو برگرداند و به اتاق رفت و در را بست. پدرم وسط هال ایستاد و با صدای بلند گفت:
ـ مارال! عذر مستأجر طبقه‌‌ی بالا رو خواستم. از فردا یکی دیگه میاد اون بالا می‌‌شینه.
قلبم فرو ریخت!... مات و متحیر و با خشمی که قادر به مهارش نبودم، حدسم را بر زبان آوردم:
ـ نکنه می‌‌خوای اون زنیکه رو بیاری بغل گوشمون بشینه؟!!
پدرم کاملاً به طرفم چرخید و صاف توی چشمانم نگاه کرد. با لحنی آرام و شمرده انگار که قصد یاد دادن مطلب مهمی را به یک بچه داشت، جواب داد:
ـ اولاً زنیکه نه و شقایق خانوم! ثانیاً شقایق نمی‌‌خواست بیاد اینجا. حوصله‌‌ی داد و قال با شما دو تا رو نداشت. من بهش اصرار کردم. کمرم داشت زیر فشار کرایه خونه‌‌ش له می‌‌شد. مستأجرو بیرون کردم گفتم بیاد جاش بشینه تا هم هوای اون رو داشته باشم هم شما رو!
بیچاره مادرم که از حالا باید از نزدیک هوویش را تحمل می‌‌کرد! با لحنی تند گفتم:
ـ شقایق خیلی بیجا می‌‌کنه بیاد بالا زندگی کنه!
پدرم به خشم آمد:
ـ منظورت منم که بیجا می‌‌کنم؟
انگشتم را به نشانه‌‌ی تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:
ـ بابا اگه این زن رو بیاری بالا یه بلایی سرش میارم خودش با پاهای خودش فرار کنه!
پدرم طوری به من تشر زد که بر خودم لرزیدم:
ـ شما بیخود می‌‌کنی زن من رو فراری بدی!
اما از رو نرفتم و در حالی‌‌که از او فاصله می‌‌گرفتم، با صدای بلند جواب دادم:
ـ حالا ببین کی گفتم! بعداً پشیمون می‌‌شی که چرا به حرفم گوش ندادی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 44 درصد تخفیف

فقط تا 2 روز دیگر ( تا پایان روز چهارشنبه ۰۸ مهر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 468 رای
5 ★
88%
4 ★
11%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
امتیاز شما
5 از 5
برای تغییر امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید

نظرات رمان نگین قلبم

  • هلنا

    در پارت 1220

    وای من عاشق این ماجرا های همخونه بودنشونمم🥹❤️ 🔥🤭💫 پس چرا یاس راحتی نداره از دست این رز اصلا نمیتونه از دستش یه نفس راحت بکشه😞😮 💨

    ۲ ساعت پیش
  • پرپری

    در پارت 1220

    کاش حداقل اینهمه که جیغ زد یه مشت یا سیلی هم توی گوش رز میزد که حسرت به دل از دنیا نرم😭

    ۳ ساعت پیش
  • پرپری

    در پارت 1220

    من که میدونم بهداد از عمد خودشو جلوی یاس انداخت ولی نمیتونم ثابت کنم🫢

    ۳ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1220

    چرا این رز تموم نمیشه اه

    ۳ ساعت پیش
  • نازی

    0

    راضیه جون اینقد رمانت خوبه که نمیتونم ازش دل بکنم🤤😁

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست داری عزیز دلم ❤️

    ۲۴ ساعت پیش
  • نازی

    0

    خواهان پارت بعد🙏🏻

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۲۴ ساعت پیش
  • پرپری

    در پارت 1210

    راضیه جون مدرسه ها باز شده و تنها امید به زندگی من فقط رمان توعه😭

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ساعت چهار صبح با دیدن پیامت انقدر خنده م گرفت که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. خوبه که بین درس و مدرسه یه دلخوشی داری عزیزم 😘

    دیروز
  • پرپری

    در پارت 1210

    به خدا راست میگم،حداقل یه بهداد هم تو مدرسم نیست که به خاطرش درس بخونم😭😘

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥹🥰❤️

    دیروز
  • هلنا

    در پارت 1210

    وای قشنگ می تونم اون قسمتی که بهداد از جلوی در محو زیبایی یاس شده بود رو تصور کنم که چطوری دست و پاشو گم کرده بود اون یه تیکه رو چند بار خوندم و هر سری هم قلبم به اندازه سری قبل اکلیلی شدد 💖🥹🫠

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عاشق قلب های اکلیلی تونم ❤️

    دیروز
  • پاییز

    در پارت 1210

    حالا واقعا دخترمون دلش از نداشتن دوست گرفته یا باز دلش بغل میخواد 😁

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بغل رو که مطمئن باش بازم می خواد 😍

    دیروز
  • هلنا

    در پارت 1200

    وای خدا بیشتر بده از این رعد و برق های یهویی😁😅 والا اگه میدونستم یاس از رعد و برق می ترسه زودتر همچنین درخواستی رو میکردم تا بتونم همچنین صحنه قشنگی رو تصور کنم ارزششو داشت🤭❤️ 🔥 دست شما درد نکنه راضیه جون عالی بود🥰💫

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رعد و برقی که همه خواننده ها رو به خواسته قلبیشون رسوند 😍 زنده باشی عزیزم ❤️

    دیروز
  • هلنا

    در پارت 1200

    آخه چقدر شخصیت یاس از اون چیزی که فکر میکردم ناز تره💖🤭

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    یه خواننده‌ی ناز داره در مورد ناز بودن شخصیت دختر رمان حرف می زنه ❤️

    دیروز
  • پاییز

    در پارت 1200

    ای جانم چه رعد و برق به جا و به موقعی تا باشه از این ترس ها. در کنار یار ترس معنایی نداره 😉

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، رعد و برق زیبا و به موقعی بود و ترسی که برای یاس با عشق همراه شد ❤️

    دیروز
  • اکرم بانو

    در پارت 1211

    یه غذای خوش مزه هم میذاشتی تنگ قهوه،کلا نمک گیرش میکردی دیگه

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تنگ قهوه 😍 خیلی خوب بود 😄

    دیروز
  • Biti

    در پارت 1210

    وایی قلبم اکلیلی شد چه حس خوبی داره واسه اونی که دوسش داری قهوه درست کنی و به استقبالش بری و بهش خسته نباشید بگی

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اونم از قهوه ت خوشش بیاد و تعریف کنه و یه حس و حال خوب دونفره داشته باشید 😍

    دیروز
  • اسرا

    0

    اوه چه جور دل می بره قهوه درست میکنه بابعض تنهاتنهامیگه بهداد چطور تو رو نبره گردش ۲نفره🙏🏼💋💞

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اگه با هم گردش دونفره برن که خوشبختیشون تکمیل می شه 😍💋

    دیروز
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 44 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️