دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نگین قلبم اثر راضیه نعمتی

رمان نگین قلبم

  • زبان فارسی
  • 518.9K 👁
  • 446 ❤️
  • 2.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

ده سال بود که پدر و مادرم بر سر زنی به اسم شقایق با هم اختلاف داشتند. یه روز تصمیم گرفتم به کمک یه وکیل حرفه‌ای، طلاق مادرم رو از پدرم بگیرم تا همه‌مون از این زندگی جهنمی راحت شیم و چه وکیلی بهتر از بهداد رادمهر، وکیل پایه یک دادگستری که استاد من در دانشگاه و بهترین دوست داییم بود؟ مردی جدی، موقر و فوق‌العاده جذاب که در نگاه اول دل هر دختری رو اسیر خودش می‌کرد و حالا من در گیر و دار جدایی مادرم از پدرم متوجه شدم خیلی وقته قلبم رو به او باختم...

پارت اول

فصل 1
ساعت نه صبح بود و من با عجله داشتم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌‌شدم. شب قبل دیر خوابیده بودم و حالا نگران بودم به موقع به کلاس نرسم. ترم جدید شروع شده بود و دلم نمی‌‌خواست استاد فکر کند دختر بی‌‌نظمی هستم. با دیدن مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام که چروک شده و شب قبل یادم رفته بود اتو بزنم، دادم به هوا رفت. مادرم با نگرانی از اتاق بیرون آمد و پرسید:
ـ یاس، چی شده؟ چرا داری گریه می‌‌کنی؟
نالان به مقنعه‌‌ی مشکی‌‌ام اشاره کردم و گفتم:
ـ مامان! تو بگو من چرا انقدر بدشانسم؟ این مقنعه همیشه صاف و مرتب بود. امروز که عجله دارم ببین چه شکلی شده! اگر دیر برسم کلاس رو از دست می‌‌دم.
ـ انقدر استرس نداشته باش دختر. می‌‌خوای زنگ بزنم داییت بیاد دنبالت؟
ـ مامان! شوخی می‌‌کنی؟! از خونه‌‌ی دایی تا اینجا یه ساعت راهه! بعدم اون بیچاره خودش از هفت صبح کلاس داره.
ـ خیلی خب. می‌‌گم صدرا برسونتت.
صدرا برادر بزرگ‌‌ترم بود که با من سه سال اختلاف سن داشت. من بیست و یک سالم بود و صدرا بیست و چهار سال داشت. صدرا به شدت اهل گشت و گذار و تفریح بود و من و مادرم همیشه از دستش حرص می‌‌خوردیم، چون هر وقت به او نیاز داشتیم، نبود. مقنعه به دست برگشتم تا به اتاق روم و میز اتو را بیاورم. در همان حال با صدای بلند گفتم:
ـ صدرا هم نیست. آقا صبح زود بلند شده رفته کوه!
مادرم با کلافگی پلک بر هم گذاشت و گفت:
ـ آخه این پسر چرا انقدر دنبال گشت و گذاره؟ مگه کار و زندگی نداره؟
سری به علامت ندانستن تکان دادم و با عجله به اتاق رفتم. میز اتو را برداشتم و به هال آوردم و تنظیم کردم. مقنعه را روی آن پهن کردم و با شتاب اتو زدم. مادرم کنارم ایستاده بود و فکرش جای دیگری بود. می‌‌دانستم در فکرش چه می‌‌گذشت!... افکار ناراحت‌‌کننده در مورد پدرم و آن زن لعنتی که معلوم نبود کی پایش را از زندگی‌‌امان بیرون می‌‌گذاشت!... بالاخره مقنعه‌‌‌‌ام صاف و مرتب شد. زود از روی میز اتو برداشتم و به طرف آینه رفتم و مقنعه را بر سر کشیدم. از پشت سر صدای پرافسوس مادرم را شنیدم:
ـ چقدر خوشگلی یاس!...
برگشتم و با لبخندی پررنگ پرسیدم:
ـ تازه فهمیدی چه دختر خوشگلی داری؟
لبخند تلخی بر لب مادرم نقش بست. با لحنی غمگین زمزمه کرد:
ـ منم یه زمانی به قشنگی تو بودم ولی آخر خوشگلیم چی شد؟ تو فامیل خوار و خفیفم کرد.
آنقدر از این حرف مادرم غصه در دلم جمع شد که طاقت نیاوردم. به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم. شانه‌‌اش را بوسیدم و گفتم:
ـ اون بابای نامردمو ول کن. بچه‌‌‌‌هاتو بچسپ. من و صدرا هیچ وقت ولت نمی‌‌کنیم قربونت برم.
مادرم لبخند مهربانی بر لب نشاند و دستش را بر دست من گذاشت. با دیدن ساعت توی دلم خالی شد:
ـ وای دیرم شد!
سریع از مادرم خداحافظی کردم. کیفم را برداشتم و به طرف در دویدم که در ناگهان باز شد و نگاهم روی شخص پشت در خیره ماند!... پدرم با کت و شلوار شیک و ظاهری آراسته جلوی در ایستاده بود و قصد آمدن به خانه داشت. بی‌‌اختیار اخم‌‌هایم توی هم رفت و از جلوی در تکان نخوردم. پدرم خیره نگاهم کرد و پرسید:
ـ دختر تو بلد نیستی به پدرت سلام بدی؟
ـ مگه تو پدرمی؟
حیرت در چشمان پدرم نشست:
ـ پس کی‌‌تم؟
با لحنی خشک و جدی جواب دادم:
ـ پدر من! همون روز که به مادرم خیانت کرد برای من مرد!
ـ یاس! اون زبون درازتو بالاخره یه روز من می‌‌چینم. حالا برو کنار!
پوزخندی زدم و پدرم داخل خانه آمد. مادرم با دیدن او رو برگرداند و به اتاق رفت و در را بست. پدرم وسط هال ایستاد و با صدای بلند گفت:
ـ مارال! عذر مستأجر طبقه‌‌ی بالا رو خواستم. از فردا یکی دیگه میاد اون بالا می‌‌شینه.
قلبم فرو ریخت!... مات و متحیر و با خشمی که قادر به مهارش نبودم، حدسم را بر زبان آوردم:
ـ نکنه می‌‌خوای اون زنیکه رو بیاری بغل گوشمون بشینه؟!!
پدرم کاملاً به طرفم چرخید و صاف توی چشمانم نگاه کرد. با لحنی آرام و شمرده انگار که قصد یاد دادن مطلب مهمی را به یک بچه داشت، جواب داد:
ـ اولاً زنیکه نه و شقایق خانوم! ثانیاً شقایق نمی‌‌خواست بیاد اینجا. حوصله‌‌ی داد و قال با شما دو تا رو نداشت. من بهش اصرار کردم. کمرم داشت زیر فشار کرایه خونه‌‌ش له می‌‌شد. مستأجرو بیرون کردم گفتم بیاد جاش بشینه تا هم هوای اون رو داشته باشم هم شما رو!
بیچاره مادرم که از حالا باید از نزدیک هوویش را تحمل می‌‌کرد! با لحنی تند گفتم:
ـ شقایق خیلی بیجا می‌‌کنه بیاد بالا زندگی کنه!
پدرم به خشم آمد:
ـ منظورت منم که بیجا می‌‌کنم؟
انگشتم را به نشانه‌‌ی تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:
ـ بابا اگه این زن رو بیاری بالا یه بلایی سرش میارم خودش با پاهای خودش فرار کنه!
پدرم طوری به من تشر زد که بر خودم لرزیدم:
ـ شما بیخود می‌‌کنی زن من رو فراری بدی!
اما از رو نرفتم و در حالی‌‌که از او فاصله می‌‌گرفتم، با صدای بلند جواب دادم:
ـ حالا ببین کی گفتم! بعداً پشیمون می‌‌شی که چرا به حرفم گوش ندادی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 44 درصد تخفیف

فقط تا 3 روز دیگر ( تا پایان روز جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان نگین قلبم

  • پاییز

    در پارت 1100

    چرا من همش منتظرم یه اتفاقی بیافته یاسامی بیاد یا رز یه حرکتی کنه که بهداد بخواد یاس رو ببره پیش خودش

    ۹ ساعت پیش
  • پاییز

    در پارت 1090

    زنده باشی عزیزم ❤

    ۱۰ ساعت پیش
  • Biti

    در پارت 1100

    میگما یه حسی بهم میگه الان رز یه کرمی می ریزه ابرو دخترم بره و اینکه منم دقیقا مثل بهداد هستم با به نگاه میفهمم طرف چشه

    ۱۴ ساعت پیش
  • هلنا

    در پارت 1100

    اما من هنوزم نگران اینم که سر و کله سام پیدا شده و آبروریزی کنه یا این رز کم عقل خودشو لو بده خلاصه که هر دو بلای جون یه کاری کنن تا آبرو یاس جلو بهداد بره امیدوارم این دیدارشونم به خیر و خوشی بگذره💟

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسترن

    در پارت 1091

    رز کم عقل رز نفهم🤨

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤️

    ۲۴ ساعت پیش
  • مه تا

    0

    میگم این یاس هم خنگه هاا الان که بهداد اومده که تنها نیست ، از شر شیطان رجیم « رز » میتونه به فرشته ی نجاتش پناه ببره خب 🧚🏻 ♂️ ولی رز خیلی نامرده واقعا ، اونکه سامی رو میشناخت نباید یاس رو درگیر عوضی بازی های خودش و سامی میکرد 😒😒

    دیروز
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    یاس فعلا روش نشده در مورد رز و سامی که زندگیش رو تهدید می کنن به بهداد حرفی بزنه ولی اونقدر هم دختر دانا و مقاومی نیست که بتونه این مسئله رو تو خودش نگه داره و تنهایی حلش کنه 😍

    ۲۴ ساعت پیش
  • هلیت

    در پارت 1091

    تا فردا نمیتونم صبر کنمم😭

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ روز پیش
  • پاییز

    در پارت 1091

    راضیه جون اگه امکانش هست پارت هدیه بیشتر برامون بزار چون خیلی هیجانی شده دلمون نمیاد تا چند روز صبر کنیم مخصوصا پنجشنبه و جمعه ها بیشتر دلتنگ میشیم. آرزوی سلامتی و موفقیت بیشتر برات دارم عزیزم ❤

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    باشه عزیزم. داستان جلوتر بره پارت هدیه بیشتر براتون می ذارم. منم برای شما خواننده خوبم آرزوی سلامتی و سربلندی دارم ❤️

    ۲ روز پیش
  • پاییز

    در پارت 1090

    رز خیلی بی حیاست، چه پیشنهاد بیشرمانه ای به یاس میده، خودش حیا و آبرو نداره فکر آینده و آبروی یاس هم نیست. خوبه که بهداد اومد. بهداد یه دلگرمی و پشتیبان قوی برای یاس هست.

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا حضور بهداد تو فرانسه برای یاس لازم بود‌ وگرنه رز آینده ش رو نابود می کرد 👌❤️

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1090

    چقد رز ادم مسخره و مزخرفیه

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    فکر کرده یاس هم مثل خودشه که همچین پیشنهادی بهش می ده...

    ۲ روز پیش
  • پرپری

    0

    نهه،من که تا پارت بعدی میمیرمم😭🥺

    ۳ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خدا نکنه عزیزم 🩷

    ۲ روز پیش
  • هلنا

    در پارت 1090

    هر چی میریم جلوتر بیشتر از قبل حالم از رز بهم میخوره انقدری از هر لحاظ افتضاحه که هرچقدر بگم کمه یاسم کاشکی از همون اول که دایی شهاب بهش اخطار داد که از رز دور بمونه دختر درستی نیست حرف دایی شو گوش می کرد و تا الان انقدری تو اوضاع بدی قرار نمی گرفت 😮 💨😕

    ۳ روز پیش
  • هلنا

    0

    بعدشم یاسی باید بدونه که تو این دوره زمونه اعتماد کردن به بقیه خیلی سخته هر چقدرم بگیم اون فرد خوبه و ما رو بیشتر از بقیه درک میکنه و یا وجه اشتراک های زیادی باهم داریم بازم اونجور آدما همیشه نیمه ی تاریک خودشونو پنهون میکنن و بعدش که اعتمادتو جلب کردن تازه اون موقع با اون روی واقعیشون رو به رو میشی

    ۳ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    درسته. تو این دوره زمونه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد. یاس باید این ضربه رو می خورد تا بقیه زندگیش مسیر درستی رو در زمینه انتخاب دوست در پیش بگیره ❤️

    ۲ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دقیقا. اگه به حرف داییش گوش می کرد الآن تو این شرایط خطرناک قرار نمی گرفت ❤️

    ۲ روز پیش
  • Biti

    در پارت 1090

    تازه من همیشه حاضرم بمیرم ولی دخترونگیمو حفظ کنم بعد باورم نمیشه رز به خاطر پول همچین حرفایی میزنه

    ۳ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رز خیلی وقته شئونات اخلاقی رو زیر پا گذاشته...

    ۲ روز پیش
  • پرپری

    در پارت 1090

    دارم فشار میخورم ،جدی دارم فشار میخورم آخه چقد این دوتا عوضی وقیحن؟ 😡

    ۳ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    وقیح تر از اونی هستن که خواننده ها فکر می کنن...

    ۲ روز پیش
  • باران

    در پارت 1080

    سلام به نویسنده عزیزم عالی بود واقعا خداقوت بهت با این قلم زیباتون 😘😘

    ۴ روز پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم. زنده باشید. ممنونم از لطفتون 🩷😘

    ۴ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 44 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️