خلاصه رمان عاشقانه عشق باشکوه
دوازده ساله بودم که داییم سرپرستیم رو به زن دلسوز و مهربونی که دوست مادرم بود، سپرد و من شدم تمام دنیای اون! زنی که بعد از جدایی از همسرش دیگه پسرش رو ندیده بود و من جای خالی پسرش رو براش پر میکردم. حالا مادرخوندهم فوت کرده و پسری که این همه سال حسرت به دل دیدارش مونده بود از ترکیه برگشته تا ارثش رو ازم بگیره اما خبر نداره منم تو خونهای که از مادرش ارث رسیده باهاش شریکم!...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان عشق باشکوه - پارت 94
فصل آخر یک ساعت تا پرواز حامد باقی مانده بود و من داشتم از شدت گریه و اندوه نابود میشدم. از تصور اینکه تا ساعتی بعد حامد هزاران کیلومتر از من دور میشد و دیگر در زندگیام حضور نداشت، دیوانه میشدم اما هنوز امید داشتم با من تماس بگیرد و بگوید: « مهسا به خاطر تو موندم.» اما میدانستم اینها...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 93
دایی حسام لبخند تمسخرآلودی بر لب نشاند و لحظهای بعد با لحنی کوبنده جواب داد: ـ خیر حامد خان! اجازه نمیدم. من اینجا اومدم تا تکلیف دختر خواهرم رو با شما روشن کنم. شما دو راه بیشتر نداری. یا همینجا میمونی با سلام و صلوات با مهسا زندگی میکنی یا طلاقش میدی تنها میری ترکیه! لحظهای ...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 92
تماس قطع شد و من سعی کردم آرامش خودم را بازیایم اما مگر میشد؟... مرتب حرفهای توهینآمیز و نامهربان حامد توی ذهنم رژه میرفت و قلبم را میشکست. گاهی راه میرفتم. گاهی مینشستم و زار میزدم. گاهی دراز میکشیدم و از دنیا و تمام آدمهایش بیزار میشدم. تا صبح پلک روی هم نگذاشتم تا اینکه ی...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 91
نیم ساعت بعد مقابل قبر پدر و مادرم افتاده بودم و داشتم به حال زندگیام که رو به نابودی میرفت، زار میزدم و از آندو موجود نازنین میخواستم از خدا برایم گشایش بخواهند. میدانستم اکنون حال حامد هم از من بهتر نبود و با کلی ناراحتی و گلایه از من مقابل قبر پدرش نشسته بود و با او درد و دل میک...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. زنده باشید ❤️
۳ ماه پیششادان
در پارت 940برای همین سعی کردم توقعاتی که به عنوان خواننده داشتم رو هم بیان کنم شاید برای شما هم جالب باشه نظر خوانندگان
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
برای نویسنده که نظرات خوانندگان فوق العاده اهمیت داره. مخصوصا خواننده خوب و حرفه ای مثل شما. خیلی ممنونم وقت گذاشتید رمان رو با دقت و حوصله خوندید و نظرات سازندهتون رو برام فرستادید ❤️
۵ ماه پیششادان
در پارت 940یا حتی موقعی حامد تصمیم به موندن توی ایران گرفت ، به نظرم باتوجه شخصیتش که خیلی خودشو قوی و مستقل میدونست به جای اینکه همش خونه پسرعمه اش باشه خودش میره دنبال خونه مادرش و اونجا و قابل سکونت میکنه ، درکل خیلی توقع داشتم این خونهه بیشتر دیده بشه تو داستان اما اینطور نشد، من رمان رو خیلی دوست داشتم
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بله، این خونه از یه جایی به بعد کمرنگ شد و بیشتر به عشق بین حامد و مهسا پرداخته شد. دلیلشم تو آتیش سوختنش و مشکلات بعدش بود.ممنونم مثل همیشه کنارم بودی و خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️
۵ ماه پیششادان
در پارت 940یه قسمت دیگه ام درمورد خونه سیمین خانم ، چون شروع داستان با این خونهه بود من همش فکر میکردم حامد که بمونه ایران میان با مهسا دوتایی شروع میکنن به بازسازی خونه و مهسا برای حامد کلی از خاطرات مادرش تعریف میکنه و باعث اشنایی حامد با زندگی مادرش میشه اما خب بعد از اون حادثه کلا این خونهه فراموش شد
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اینم خیلی ایده خوبی برای پایان رمان بود. من به خاطر هزینه بازسازی اون خونه که خیلی سنگین بود بی خیال شدم حامد و مهسا بازسازیش کنن. ولی فکر می کنم اگه پیشنهاد شما رو عملی می کردم خواننده رو راضی تر می کردم. بازم ممنونم از پیشنهاد درست و معقولانه تون ❤️
۵ ماه پیششادان
در پارت 940رمان خیلی خوبی بود ، من اون اوایل که مهسا سامان رو دید و بعد فرناز اومد همش فکر میکردم اتفاقا فرناز شرایطش با سامان بهتر جور میشه ، چون دوتاشون تجربه های یکسانی از زندگی داشتن ، همش ملینا میومد به مهسا سر میزد انتظار داشتم مهسا دوستشو برای زندایی شدنش پیشنهادبده 😅🫣😅🫣
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
باورت می شه اصلا به ذهنم نرسید؟ الآن که گفتی دیدم حق با توئه. شرایط فرناز با سامان خیلی جور بود 👌😍
۵ ماه پیششادان
در پارت 940حتی اون باری که توی کافه همو دیدن و فرنازم بود همش فکر میکردم عه الان اینا باهم اشنا میشن و حیف که قسمت هم نبودن
۵ ماه پیششادان
در پارت 940پایانشو دوس داشتم ،من هم حامد رو درک میکردم هم مهسا به نظرم واقعا هرکسی حق داره درمورد اینکه یه عمر زندگیشونو کجا بگذرونن با دقت تصمیم بگیره ..دایی حسام واقعا شخصیت قوی و خوبی بود واقعا کم از پدر نبود برای مهسا
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم ممنونم از اینکه رمان عشق باشکوه رو خوندی و من رو از حس و حالی که تو رمان داشتی باخبر کردی و نظراتت رو در مورد شخصیت ها برام فرستادی. خوشحالم که از پایان رمان راضی بودی 😍
۵ ماه پیششادان
در پارت 710چقد واقعا خانواده توی زندگی تاثیر داره بعد یه عده میگن میخوای با خودش ازدواج کنی چیکار خانواده اش داری 😐😐خدا کاظم خان رو محو کنه که اینقد جیگر مهسا رو خون میکنه
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
دل حامدم با کاراش خون کرده بود ❤️🔥
۵ ماه پیششادان
در پارت 860واقعاااا ...یعنی میشه اخرش ما عروسی رو ببینیم ؟؟؟
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍
۵ ماه پیششادان
در پارت 850من خودم از دشمنهای کاظم خان بودم ولی دیگه اصلا فکرشم نمیکردم همچین اتفاقی براش پیش بیاد ...اصلا شوکههه شدم
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
کاظم خان دشمن برای خودش زیاد تراشیده بود.
۵ ماه پیششادان
در پارت 810واقعاااا حیف زن به اون خوبی ...که نصیب کاظم خان شد
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
واقعا حیف 👌❤️
۵ ماه پیششادان
در پارت 480خوبه که نمیخواست زود ازدوج کنه هاااا...عجب حامدی شد
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
دخترمون نذاشت پسرمون تو دنیای مجردیش بمونه 😍
۵ ماه پیششادان
در پارت 310به به پسرعمه هم اومد ...🥰🫠🥰🫠 عجب پارتی هم دعوت شده بودناااا
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰
۵ ماه پیششادان
در پارت 270واای اونجا که عمه حامد گفت ماهم یه پسر خوب داریم ..مهسا می بایست بگه از ماشینش خوبی هاش معلومههه😅😅
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄👌
۵ ماه پیششادان
در پارت 190حیف خونه به اون خوبی ... کاظم خان قشنگ مشکوکههه
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
براشون مهم نبود. فقط پولش رو می خواستن.
۵ ماه پیش

سحر
در پارت 940قشنگ بود ، خدا رو شکر عاقبت به خیر شدن قلمتون مانا