دوست داشتی؟
slider

رمان عشق باشکوه

  • زبان فارسی
  • 147K 👁
  • 622 ❤️
  • 524 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه عشق باشکوه

دوازده ساله بودم که داییم سرپرستیم رو به زن دلسوز و مهربونی که دوست مادرم بود، سپرد و من شدم تمام دنیای اون! زنی که بعد از جدایی از همسرش دیگه پسرش رو ندیده بود و من جای خالی پسرش رو براش پر می‌کردم. حالا مادرخونده‌م فوت کرده و پسری که این همه سال حسرت به دل دیدارش مونده بود از ترکیه برگشته تا ارثش رو ازم بگیره اما خبر نداره منم تو خونه‌ای که از مادرش ارث رسیده باهاش شریکم!...

پارت اول

فصل 1
پشت میز نشسته بودم و به سرعت یک نامه‌‌ی اداری را تایپ می‌‌کردم که مدیر آموزشگاه یا همان خاله سیما از راه رسید و با قدم‌‌هایی آرام به سویم آمد. دست از تایپ کشیدم و به احترامش برخاستم:
ـ سلام خانم مهرجو.
ـ سلام مهسا جان.
خاله سیما کمی با مقنعه‌‌ خودش را باد زد و گفت:
ـ وای چقدر گرمه! بیرون آتیش می‌‌باره.
با سر تأیید کردم. دوباره نشستم و به کارم ادامه دادم. خاله سیما پشت صندلی‌‌ام ایستاد و با نگاهی دقیق به مانیتور پرسید:
ـ کارا چطور پیش می‌‌ره؟
کمی سرم را تکان دادم و جواب دادم:
ـ خیلی خوب. همه چیز عالی و مطابق میلتون پیش می‌‌ره.
خاله شانه‌‌ام را از پشت آرام فشرد و گفت:
ـ کارت تموم شد بیا اتاقم. خبرای جدید برات دارم.
با کنجکاوی سرم را عقب چرخاندم و پرسیدم:
ـ چه خبرایی؟!
خاله در حالی‌‌که به طرف اتاق مدیریت قدم برمی‌‌داشت با صدایی نسبتاً بلند گفت:
ـ در مورد خواهرزاده‌‌م حامد! بالاخره پیداش کردم!
با شنیدن این خبر غیرمنتظره دست از تایپ کشیدم و بهت‌‌زده به او که دور و دورتر می‌‌شد، نگاه کردم. امکان نداشت حامد را پیدا کرده باشد! حامدی که سال‌‌ها از مکان زندگی‌‌اش بی‌‌اطلاع بودیم و این روزها تقریباً از پیدا کردنش ناامید شده بودیم! بقیه‌‌ی نامه را به سرعت تایپ کردم و غلط‌‌هایش را سریع گرفتم و روانه‌‌ی اتاق مدیریت شدم. خاله سیما پشت میز نشسته بود و یک زونکن جلوی رویش بود. جلوتر آمدم و پرسیدم:
ـ مطمئنید خودش بود؟
خاله سیما با آن چهره‌‌ی جدی که با عینک طبی جدی‌‌تر به نظر می‌‌رسید، گفت:
ـ بیا بشین تا بهت بگم.
روی صندلی سمت راست نشستم و بی‌‌صبرانه نگاهش کردم. خاله سیما روی میز خم شد و نگاهش را مستقیم به من دوخت:
ـ می‌‌دونی حامد تو این همه سال که من و خواهر مرحومم دنبالش می‌‌گشتیم کجا بوده؟
مژه‌‌هایم را به نرمی بر هم زدم و پرسیدم:
ـ کجا بوده؟!!
ـ ترکیه.
صدا در گلویم شکست و با آهسته‌‌ترین صدای ممکن تکرار کردم:
ـ ترکیه؟!...
تنها فکری که در مورد محل زندگی حامد نداشتم زندگی در کشوری دیگر بود. خاله با سر تأیید کرد. پرسیدم:
ـ از کجا فهمیدین؟
خاله سیما سرش را به آرامی تکان داد و گفت:
ـ با هزار بدبختی و پرس و جو. به زحمت شماره تلفن عمه‌‌ش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم. حاضر نمی‌‌شد بگه برادرزاده‌‌ش کجاست ولی وقتی گفتم خواهرم فوت کرده و می‌‌خوایم ارثش رو بهش بدیم شماره‌‌ش رو بهم داد.
در حالی‌‌که تمام وجودم سؤال شده شده بود به چهره‌‌ی درهم خاله سیما چشم دوختم و ناباورانه پرسیدم:
ـ باهاش تماس گرفتین؟!!
خاله کاملاً عادی جواب داد:
ـ آره. قبل از اینکه بیام اینجا تو ماشین بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم.
باورم نمی‌‌شد حامدی که آنقدر آرزوی شنیدن یک خبر کوچک از او داشتیم حال به راحتی پیدا شده با خاله‌‌ سیما صحبت کرده بود!... کمی به طرف جلو مایل شدم و پرسیدم:
ـ تعریف کنید ببینم چی به هم گفتید!
خاله سیما با نگاهی خیره به زونکن روی میز گفتگویش را به خاطر آورد و آرام و شمرده گفت:
ـ خب راستش تا چند دقیقه‌‌ی اول که اصلاً نمی‌‌تونستم حرف بزنم. بغض گلوم رو گرفته بود و صدام درنمی‌‌اومد. همه‌‌ش یاد خواهر بیچاره‌‌م می‌‌افتادم که چقدر آرزوی دیدن یه‌‌دونه پسرش رو داشت و حسرت به دل دیدنش از دنیا رفت! چند بار الو گفت و وقتی دید حرف نمی‌‌زنم خواست قطع کنه که به زحمت بغضم رو فرو دادم و پرسیدم: «حامد جان خودتی؟» معلوم بود از صدای من که یه زن غریبه بودم و می‌‌شناختمش حسابی جا خورده بود! مکث کرد و پرسید: «شما؟!» گفتم من خاله‌‌تم! البته اصلاً لزومی نداشت خودمو معرفی کنم چون فکر می‌‌کنم اون اصلاً نمی‌‌دونست خاله‌‌ای هم توی این دنیا داره! غافل‌‌گیر شد و گفت: «چی شده بعد این همه سال یاد من افتادین؟!» گفتم: «حامد جان تو باید برگردی ایران.
آخه ما باهات کار داریم. پرسید: «چه کاری؟» نمی‌‌تونستم بهش بگم مادرش مرده. دلم نمی‌‌اومد! بعد از اینکه خواهرم از پدر حامد جدا شد و اون نامرد حامد رو با خودش برد ترکیه ما دیگه هیچ خبری ازش نداشتیم و خواهرم به خاطر فرار از غم ندیدن پسرش تو رو به فرزند خوندگی قبول کرد. با این فکر که اون هیچ خاطره‌‌ای از مادرش نداره و مثل بچه‌‌های دیگه از شنیدن این خبر ضربه نمی‌‌خوره دلم رو راضی کردم و به حرف اومدم و خبر فوت مادرشو دادم.
تا چند ثانیه هیچ صدایی تو گوشی نمی‌‌اومد تا اینکه گفت آدرس بدین خودمو به مراسم برسونم که با جواب من شوکه شد. گفتم مادرت الآن شش ماهه که از دنیا رفته. خیلی ناراحت شد و پرسید: «چرا انقدر دیر بهم خبر دادین؟» گفتم پیدات نمی‌‌کردیم و جریان عمه‌‌ش رو براش گفتم که با چه سختی شماره‌‌شو ازش گرفتم. خلاصه قرار شد فردا با اولین پرواز خودشو برسونه ایران.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان عشق باشکوه
  • سحر

    در پارت 940

    قشنگ بود ، خدا رو شکر عاقبت به خیر شدن قلمتون مانا

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. زنده باشید ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 940

    برای همین سعی کردم توقعاتی که به عنوان خواننده داشتم رو هم بیان کنم شاید برای شما هم جالب باشه نظر خوانندگان

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    برای نویسنده که نظرات خوانندگان فوق العاده اهمیت داره. مخصوصا خواننده خوب و حرفه ای مثل شما. خیلی ممنونم وقت گذاشتید رمان رو با دقت و حوصله خوندید و نظرات سازنده‌تون رو برام فرستادید ❤️

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 940

    یا حتی موقعی حامد تصمیم به موندن توی ایران گرفت ، به نظرم باتوجه شخصیتش که خیلی خودشو قوی و مستقل میدونست به جای اینکه همش خونه پسرعمه اش باشه خودش میره دنبال خونه مادرش و اونجا و قابل سکونت میکنه ، درکل خیلی توقع داشتم این خونهه بیشتر دیده بشه تو داستان اما اینطور نشد، من رمان رو خیلی دوست داشتم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، این خونه از یه جایی به بعد کمرنگ شد و بیشتر به عشق بین حامد و مهسا پرداخته شد. دلیلشم تو آتیش سوختنش و مشکلات بعدش بود.ممنونم مثل همیشه کنارم بودی و خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 940

    یه قسمت دیگه ام درمورد خونه سیمین خانم ، چون شروع داستان با این خونهه بود من همش فکر میکردم حامد که بمونه ایران میان با مهسا دوتایی شروع میکنن به بازسازی خونه و مهسا برای حامد کلی از خاطرات مادرش تعریف میکنه و باعث اشنایی حامد با زندگی مادرش میشه اما خب بعد از اون حادثه کلا این خونهه فراموش شد

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اینم خیلی ایده خوبی برای پایان رمان بود. من به خاطر هزینه بازسازی اون خونه که خیلی سنگین بود بی خیال شدم حامد و مهسا بازسازیش کنن. ولی فکر می کنم اگه پیشنهاد شما رو عملی می کردم خواننده رو راضی تر می کردم. بازم ممنونم از پیشنهاد درست و معقولانه تون ❤️

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 940

    رمان خیلی خوبی بود ، من اون اوایل که مهسا سامان رو دید و بعد فرناز اومد همش فکر میکردم اتفاقا فرناز شرایطش با سامان بهتر جور میشه ، چون دوتاشون تجربه های یکسانی از زندگی داشتن ، همش ملینا میومد به مهسا سر میزد انتظار داشتم مهسا دوستشو برای زندایی شدنش پیشنهادبده 😅🫣😅🫣

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    باورت می شه اصلا به ذهنم نرسید؟ الآن که گفتی دیدم حق با توئه. شرایط فرناز با سامان خیلی جور بود 👌😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 940

    حتی اون باری که توی کافه همو دیدن و فرنازم بود همش فکر میکردم عه الان اینا باهم اشنا میشن و حیف که قسمت هم نبودن

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 940

    پایانشو دوس داشتم ،من هم حامد رو درک میکردم هم مهسا به نظرم واقعا هرکسی حق داره درمورد اینکه یه عمر زندگیشونو کجا بگذرونن با دقت تصمیم بگیره ..دایی حسام واقعا شخصیت قوی و خوبی بود واقعا کم از پدر نبود برای مهسا

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم ممنونم از اینکه رمان عشق باشکوه رو خوندی و من رو از حس و حالی که تو رمان داشتی باخبر کردی و نظراتت رو در مورد شخصیت ها برام فرستادی. خوشحالم که از پایان رمان راضی بودی 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 710

    چقد واقعا خانواده توی زندگی تاثیر داره بعد یه عده میگن میخوای با خودش ازدواج کنی چیکار خانواده اش داری 😐😐خدا کاظم خان رو محو کنه که اینقد جیگر مهسا رو خون میکنه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دل حامدم با کاراش خون کرده بود ❤️‍🔥

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 860

    واقعاااا ...یعنی میشه اخرش ما عروسی رو ببینیم ؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 850

    من خودم از دشمنهای کاظم خان بودم ولی دیگه اصلا فکرشم نمیکردم همچین اتفاقی براش پیش بیاد ...اصلا شوکههه شدم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کاظم خان دشمن برای خودش زیاد تراشیده بود.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 810

    واقعاااا حیف زن به اون خوبی ...که نصیب کاظم خان شد

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا حیف 👌❤️

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 480

    خوبه که نمیخواست زود ازدوج کنه هاااا...عجب حامدی شد

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دخترمون نذاشت پسرمون تو دنیای مجردیش بمونه 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 310

    به به پسرعمه هم اومد ...🥰🫠🥰🫠 عجب پارتی هم دعوت شده بودناااا

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 270

    واای اونجا که عمه حامد گفت ماهم یه پسر خوب داریم ..مهسا می بایست بگه از ماشینش خوبی هاش معلومههه😅😅

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄👌

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 190

    حیف خونه به اون خوبی ... کاظم خان قشنگ مشکوکههه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    براشون مهم نبود. فقط پولش رو می خواستن.

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟