رمان مانکن نابودگر
- به قلم مریم بهاور84
- ⏱️۲۱ ساعت و ۱۱ دقیقه
- 43.9K 👁
- 448 ❤️
- 315 💬
سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسیه که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پونزده شخص یا به استحضار "متظاهرا" میبنده. سام به دنبال تلخترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبهای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهرا شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری انتقام قضاوتهای بیرحمانه اطرافیانش رو میگیره. اون داره تو گذشته غرق میشه تا اینکه از دل تاریکی تیر نامتظاهری پاک و کوچیک این مرد مقتدرو زمینگیر میکنه و... .
احترام نظامی داد:
- قربان تو اتاق بازجویی هستن. منتظرتون بودن؛ گفتن تا وقتی برگردن شما تو دفترشون منتظر باشید.
به سمت دفتر سرهنگ حرکت کردم.
- ببخشید قربان؟
با صدای احمدی برگشتم:
- خسته نباشید؛ تبریک میگم.
نگاهم و ازش گرفتم و راه و ادامه دادم.
دفتر سرهنگ ملکی چهارمین اتاق از سمت چپ راهروی رو به روی اتاقای بازجوییه.
میدونستم کسی اونجا نیست پس در نزدم و وارد شدم.
با دیدن آرمان که لم داده رو صندلی سرهنگ و شیرینیِ رو میز و میخورد متوجه شدم اشتباه کردم.
با دیدن ناگهانی من و باز شدن در، احتمالاً فکر کرده سرهنگ اومد چون شیرینی پرید گلوش و به سرفه افتاد.
پاهاشو جمع کرد و آب توی پارچ و سر کشید، با پوزخند در و بستم؛ رفتم جلوتر:
- مزاحم خوشگذرونیت شدم؟
- غول بیابونی نزدیک بود سکتهم بدی چرا در نمیزنــــی؟
- وقتی سرهنگ تو اتاق خودش نیست، واسه کی در بزنم؟؟
- تیکه میگی؟
به پنجره بزرگ تهِ اتاق نزدیک شدم. از سرتاسر پنجرههای اداره نور خورشید میزد داخل. معمولا به این خاطر تو لنگه ظهر چراغ روشن نمیکردن. همه مشغول کار بودن؛ مجرما داد میزدن و اظهار بیگناهی میکردن،
مامورای اینترپل تازهوارد تو تالار تیراندازی تمرین میکردن؛ ستوانا پروندههای روی میزهاشون رو جمع آوری میکردن؛ استوارها نیروهاشون رو آموزش میدادن. و شاکیا با قیافه عصبانی حقشونو میخواستن.
همیشه درحال تماشای این منظره بودم. اگر شهر حتی تو یک روز میتونست به آرامش برسه کار ماهم راحتتر میشد.
ولی همیشه میدون جنگ بود؛ باعث میشه روز به روز به نفرتم از این موجودات حقیر افزوده بشه.
ولی تهران شهر متظاهراست. بهترین شرایط همینه.
با صدای آرمان بعد از مکث نه چندان کوتاهی برگشتم طرفش.
- سرهنگ امروز واسه چی میخواد جمعمون کنه اینجا؟
- موضوع مهمیه.
در همون لحظه سرهنگ وارد اتاق شد؛ با دیدنم لبخندی زد:
- خسته نباشی پسر؛ بازم مثل همیشه مارو سربلند کردی.
- گول این قیافه آروم و نخورین. موقعی که میاد
فک میزنم داد و قال راه میندازه که من خستم فکتو ببند.
بازم صدای آرمان بود که مزه پرونی کرد.
سرهنگ خندید:
- راستش، بهش حق میدم. گفتم بیاین چون یه موضوع مهم بود.
جدی گفتم:
- چه موضوعی؟
- حالا وقت هست. بزار سرتیپا بیان؛ توهم بشین پسر بدن درد داری.
با همون نگاه یخی همیشگیم:
- راحتم.
آرمان خودشو ولو کرد رو کاناپه چرمی. سرهنگ از کشوی میزش یه دیسک بیرون کشید و یه پرونده
رو از زیر پروندههای رو میز بیرون آورد و نشست رو صندلیش؛ در همون لحظه در به صدا دراومد:
- بفرمایید.
سرتیپا وارد شدن. آرمان به احترامشون بلند شد. سرتیپ درخشانی سرتیپ اصلی بود؛ یا به اصطلاح « سرتیپ تمام »
56 ساله، محافظه کار، مسئولیت پذیر و محترم. سرتیپ موسوی هم دوم؛ 51 ساله. اون رک گو جدی و درونگرا بود.
بعد از سلام و احوالپرسی، سرهنگ به آبدارچی سفارش دوقهوه و دو چای داد.
سرتیپ درخشانی در حالی که به پنجره اتاق بازجویی قدیمی
که ازش استفاده نمیشد خیره بود گفت:
- بسیارخب احسان؛ مشتاقم بدونم قضیه چیه؟
سرهنگ در حالی که با موهاش بازی میکرد گفت:
- موضوع یکم پیچیدهاس.
همه با قیافه جدی منتظر پاسخ سرهنگ بودیم. نگاهی به من و آرمان انداخت و بعد به سرتیپ.
به حرف اومد:
- ما GPS و دوربینا رو چک کردیم
یکی از سربازا حدودا ساعت یک و نیم دیشب به صورت نامحسوس، از اداره خارج میشه. ظاهراً به یه منطقهی متروکه خارج از شهر.
بلافاصله گفتم:
- پس آرمان چکار میکرده؟
ادامه داد:
- آرمان با تو که تماس گرفته حواسش از فیلم دوربینای مخفی اداره پرت شده و نتونسته سرباز و ببینه؛
خوب شد به حرفت اطمینان کردم سام. خوشبختانه کسی از دوربین خبر نداشته وگرنه راهکار دیگهای پیدا میکرد.
- پس با توجه به چیزی که اتفاق افتاد فهمیدین سربازه کدومه؟
سرهنگ دوم همتی هم که تازه به جمعمون پیوسته بود به حرف اومد:
توجه کنید :
سلام به تمام خوانندگان عزیز
جلد دوم این رمان با نام زاموفیلیا در بخش آنلاین در حال پارتگذاری است.
نسیم
0سلام ببخشید من اپلیکیشن رو نصب داشتم و رمان رو تا قسمت ۹ خونده بودم ولی یکدفعه اپلیکیشن دوباره نصب شد و مانکن نابودگر ازش حذف شد ممنون میشم رسیدگی کنین چون هرچی سرچ میکنم برام نمیاره
۲ هفته پیش
مریم بهاور84 | نویسنده رمان
از قسمت "رمان جدید چی داریم" توی صفحه اصلی اپلیکیشن رمان های جدید رو اضافه کنین. دوباره براتون ادد میشه
۲ هفته پیشراضیه
0از جلد اولش خیلی خوشم آمد ولی خیلی ناراحت شدم که جلد دومش ندارم لطفا زود جلد دومش بذارین
۳ هفته پیشناز
0سیسیا پیداش کردم😔🤣
۴ هفته پیشناز
0بچه ها جلد دومش به صورت آنلاین گذاشته میشد چرا دیگه تو بخش رمان های آنلاین نیست؟؟؟هرقسمتیم اسم جلد دومشو سرچ میکنم نمیاره اصلا
۴ هفته پیشگیتی
0خواهش میکنم جلد دومش رو هم سریع بزارین ممنون میشیم..من خیلی دوست داشتم
۳ ماه پیشگیتی
1عالی بود من خیلی لذت بردم ..ولی ای کاش وقتی رمانی رو میزارین وقتی ادامه داره اول هر دو جلد رو بنویسین بعد هر دو رو بزارین آدم اعصابش بکل بهم میریزه نصفه کاره همین جوری هنگ میمونه و خوبه که اگه بعضی وقتا نویسنده هم بیاد جواب خواننده هاش رو بده خیلی خوشحال میشیم خدا قوت عزیز
۳ ماه پیشعالی بود
1بی صبرانه منتظر جلد دومشم
۳ ماه پیشبانو
0من این رمان رو نپسندیدم خیلی بچگانه توضیح داده شده مثلا مارک ادکلن سرگرد یا برداشتن قرص از یخچال دوقلو املای بسیار ضعیفی داشت و جمله بندی ها اصلا خوب نبود
۴ ماه پیشعسل
0رمانت عالی برخلاف رمان های چرت و پرت دیگه افکار شخصیت های رمان رو خوب توصیف کرده بودی عالی بود 🤍🤍
۴ ماه پیشپری
1جلد دومشم بزارید پس خیلی وقته منتظرم
۵ ماه پیشهستی
1رمان موضوع نسبتا خوب و جدیدی داشت اما غلط املایی های بسیار زیاد مثل کلمه تفلکی که درستش طفلکی هست و اینکه رمان از زبان چندین نفر به جز سام و رخشا گفته می شد خیلی آزار دهنده بود و باعث گیجی مخاطب می شد.
۵ ماه پیشفائزه
0🥹😊رمان خیلی خوبیه
۶ ماه پیشزهرا حاجی زاده
3رمانتون عالی بود خیلی خشم اومد در من احساساتو روشن کرد از نویسنده تشکر میکنم و لطفا جلد دومم هر چه زود تر بزارید با سپاس فراوان
۶ ماه پیشزهرا نوری زاده
2خانم لطفا جلد دومشم بزارید من خوابم نمیبره نخورنم و رماناتون بسیار عالیه
۶ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده imrymbv -
آیدی تلگرامی نویسنده ثبت نشده است -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
Elena
0سلام لطفاً چنل *** و لطف می فرمایید برای مانکن نابودگر وجلد دومش زاموفیلیا