دوست داشتی؟
رمان مانکن نابودگر اثر مریم بهاور84

رمان مانکن نابودگر

  • زبان فارسی
  • 53.1K 👁
  • 514 ❤️
  • 363 💬

خلاصه رمان :

سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسیه که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پونزده شخص یا به استحضار "متظاهرا" می‌بنده. سام به دنبال تلخ‌ترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبه‌ای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهرا شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری انتقام قضاوت‌های بی‌رحمانه اطرافیانش رو می‌گیره. اون داره تو گذشته غرق می‌شه تا اینکه از دل تاریکی تیر نامتظاهری پاک و کوچیک این مرد مقتدرو زمین‌گیر می‌کنه و... .

قسمتی از متن رمان مانکن نابودگر

- چه موضوعی؟
- حالا وقت هست. بذار سرتیپا بیان؛ توهم بشین پسر بدن درد داری.
- راحتم.
آرمان خودشو ولو کرد رو کاناپه چرمی. سرهنگ از کشوی میزش یه دیسک بیرون کشید و یه پرونده
رو از زیر پرونده‎های رو میز بیرون آورد و نشست رو صندلیش؛ در همون لحظه در به صدا دراومد:
- بفرمایید.
سرتیپا وارد شدن. آرمان به احترامشون بلند شد. بعد از سلام و احوال‌پرسی، سرهنگ به آبدارچی سفارش دوقهوه و دو چای داد.
سرتیپ درخشانی در حالی که به پنجره اتاق بازجویی قدیمی
که ازش استفاده نمی‌شد خیره بود گفت:
- بسیارخب احسان؛ مشتاقم بدونم قضیه چیه؟
سرهنگ در حالی که با موهاش بازی می‎کرد گفت:
- موضوع یکم پیچیده‌س.
همه با قیافه جدی منتظر پاسخ سرهنگ بودیم. نگاهی به من و آرمان انداخت:
- ما GPS و دوربینا رو چک کردیم
یکی از نیروها حدودا ساعت یک و نیم دیشب به صورت نامحسوس، از اداره خارج می‌شه. ظاهراً به یه منطقه‌ی متروکه خارج از شهر.
بلافاصله گفتم:
- پس آرمان چی‌کار می‎کرده؟
ادامه داد:
- آرمان با تو که تماس گرفته حواسش از فیلم دوربینای مخفی اداره پرت شده و نتونسته نیرو و ببینه؛ خوب شد به حرفت اطمینان کردم سام. خوشبختانه کسی از دوربین خبر نداشته وگرنه راهکار دیگه‌ای پیدا می‎کرد‌.
- پس با توجه به چیزی که اتفاق افتاد فهمیدین نیرو کدومه؟
سرهنگ دوم همتی هم که تازه به جمعمون پیوسته بود به حرف اومد:
- خوشبختانه بله.
ادامه دادم:
- اون منطقه متروکه دقیقاً کجاست؟
ملکی نقشه‌ای از داخل پوشه آبی رنگ بیرون کشید و روی میز بازش کرد. با ماژیک قرمز دور چند ناحیه جغرافیایی خط کشیده بود.
به نقشه اشاره کرد. از پنجره فاصله گرفتم و به سمت نقشه‌ی روی میز گام برداشتم. با انگشت به خطوط قرمز اشاره کرد:
- اینجا یه منطقه‌ی متروکه وجود داره؛ دقیقا مرکزش
یه گاراژ قدیمی که ظاهراً برمی‌گرده به چهل و خوردی سال پیش ساخته شده.
قبلاً این گاراژ متروکه متعلق به یه مرد میانسال بوده که تنها زندگی می‎کرده و تو سن شصت و پنج سالگی یه روز می‌خوابه و دیگه بیدار نمی‌شه. حدس می‎زنم گاراژ و اون ساخته. از اون موقع تا الان همون‌طور مونده و کسی پا توش نذاشته. GPS گاراژ و نشون می‌ده.
آرمان با تردید گفت:
- ممکنه این نیرو نفوذی باشه؟
سرهنگ سری تکون داد:
- مطمعن نیستم.
همه دور نقشه جمع شدیم.
سرتیپ موسوی در جواب سوال آرمان گفت:
- ولی هیچ نیرویی مجوز نداره به غیر از وقت تموم شدن پستش اداره رو ترک کنه؛ اونم درست ساعت یک که از نیمه شبم گذشته.
سرتیپ درخشانی نگاهی به موسوی انداخت:
- خب عجیب همینه اگر به هر دلیل قانون‌شکنی کنه به جز مجازات خاص خودش یه مجرم شناخته می‌شه؛ چرا باید همچین ریسکی رو پذیرا باشه؟
سرهنگ ملکی دستی از شدت کلافگی به صورتش کشید و رو به سرتیپا تایید کرد:
- درسته آقایون سوال منم همینه.
رو به من ادامه داد:
- سرگرد نیکنام و معتمد؟
- بله قربان؟
- فردا شب باهم به طرز نامحسوس برید چک کنید موضوع چیه.
درحال حاضر فقطمی‎تونم به شما اعتماد کنم. البته باید ببینیم نیرو دوباره قصد رفتن می‎کنه یا نه؟
دوربینای اداره رو انتقال می‌دم رو لپ‌تاپ تو سام. حتما وقتی اداره رو ترک کردی چکشون کن.
سرتیپ درخشانی:
- سرگرد نیکنام تعریف شمارو خیلی جاها شنیدم؛ آوازتون نه فقط تو ایران، بلکه رسانه‎های خارج کشورم پیچیده. سرتیتر مجله‌ها و اخبار گزارش اینترپل شده نتیجه عملیات شما. مطمئن‌ام قادرید ماموریت بعدی رو با موفقیت به اتمام برسونید.
تنها به سکوت اکتفا کردم. گوشم از این حرفا پر بود و برام تازگی نداشت. قرار شد فردا شب منتظر بمونیم تا بفهمیم اون نیروی مشکوک نفوذیه یا نه.
رو کردم به همتی:
- مرادی به حرف اومد؟
نفس عمیقی کشید:
- هنوز نه؛ خیلی سرسخته.
اخمام جمع شد:
- شاید شما زیادی نرمید.
با این حرفم گام تند کردم تا به اتاق بازجویی فعلی برسم.
آرمان دوید دنبالم:
- سام صبر کن؛ باز نری بزنی این یکیم تیلیت کنی خودت می‎دونی طی این دو ماه چهارمین باره از بازجویی محرومت می‎کنن. یکم فکر کن
باز مقامات میان اداره رو می‌ذارین رو سرتونا می‎خوای چی‌کار کنی؟


بیشتر بخوانید
توجه کنید :

سلام به تمام خوانندگان عزیز
جلد دوم این رمان با نام زاموفیلیا در بخش آنلاین در حال پارتگذاری است.

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 515 رای
5 ★
64%
4 ★
32%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان مانکن نابودگر

  • Nazanin

    0

    رمان بسیار زیبایی بود خیلی جالب بود وارزشمند

    ۳ روز پیش
  • آذر

    0

    داستان عاشقانه اس؟

    ۱ ماه پیش
  • محمد

    0

    با سلام و عرض ادب خدمت نویسنده عزیز،من هردو جلد مانکن نابودگرو خوندم بسیار عالی بود زمانی که شروع به خوندن میکنم نمیتونم ازش دست بکشم امیدوارم دوباره شاهد همچین شاهکاری از شما باشیم.بی صبرانه منتظر رمان بعدی تون هستم.

    ۲ ماه پیش
  • رضایی

    3

    اسم جلد دوم زاموفیلیاس و هر دو فصل به شدت محشره

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    سلام از کجا جلد دومش پیدا کنم؟

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    من قبلا مانکن نابودگر خونده بودم الان باز خوندنی دیدم تاریخاسالابروزشدن مثلا1405نوشته یکم فروردین اونم وبرا از جنگ اینا اتفاقای اخیرنیس آدم یجوری میش کاش تاریخای قبلی بود نمیدونم چرا عوض شدن

    ۵ ماه پیش
  • Zohre

    0

    پرش هایی که داستان داره گیج کننده است اوامیادپیش دخترا سه سال بعدمیشه الان ۱405هستیم داستان تا1408 پیش میره یاشاری که خواهرش و ول نمیکرد تواون شرایط بعد ازدوماه قراربودبیادتویک جمله سه سال گذشت وپیداش نیست وبعدازسه سال انگارتوی زمان حال هستند

    ۵ ماه پیش
  • Sani

    0

    عالی بود ،واقعا داستانش حرف نداشت ،ممنون از نویسنده عزیز ❤️

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    سلام میشه بگید رمان در چه مورده ؟ و اینکلطفا بگید سن شخصیت های اصلی چند هست و اینکه اسمشون چیه لطفا یه توضیحی در مورد شخصیت اصلی های دختر وپسر بدید و لطفا زود جواب بدید

    ۵ ماه پیش
  • سوفیا

    0

    سلام جانم خداقوت خیلی داستان جذابی بود، فقط من اپلیکیشن واسم باگ هایی بوجود اورده که نمیتونم ادامه داستان رو بخونم، اگه میشه یه ایدی از یه برنامه به من بدین تا بهتون پیام بدم و ادامه داستان رو بی زحمت برام بفرستین🫠🫠🫠🙏

    ۵ ماه پیش
  • مریم بهاور84 | نویسنده رمان

    عزیزم توی سروش به @Allia8 آیدی پیام بده.

    ۵ ماه پیش
  • سوفیا

    0

    باشه ممنونم🥹🥹🤍

    ۵ ماه پیش
  • سوفیا

    0

    سلام جان من به شما یکی دو روزه پیام دادم تو سروش ولی جوابی دریافت نکردم🫠🫠

    ۵ ماه پیش
  • مهناز

    0

    خسته نباشید نویسنده جان❤️✍️ جلد اول بسیار جالب و زیبا بود🍀❤️🍀

    ۶ ماه پیش
  • Sara

    0

    قشنگ بود ، موضوعش هم خیلی جالب بود

    ۶ ماه پیش
  • Asali

    0

    مثل همیشه بی نظیری و عالی بود من تازه شروع کردم به خوندن ولی منو گرفت😁❤️

    ۶ ماه پیش
  • الی

    0

    ببخشید میگم میونید کمکم کنید بقیه رمان رو پیدا کنم

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    3

    با احترام به نویسنده من خوشم نیومد شاید به خاطر این بود که تقریبا همه رمان ها توی این موضوع رو خوندم و به همین خاطر این رمان به نظرم ضعیف اومد. و البته این که داستان از قول چندین شخصیت بیان میشد هم واقعا برام حوصله سربر بود وهیچ جوره نتونستم با شخصیت اصلی یعنی سام ارتباط برقرار کنم.

    ۶ ماه پیش
  • رویا

    3

    با سلام خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز. تو همون پارت اول من متوجه نشدم از کی تا حالا تلویزیون در مورد ماموریت های یه سرگرد گزارش میده و اسم گروهش و هم میگه و از کی تا حالا پلیس اینترپل دانشگاه میره. نمیدونم شاید من درست متوجه نشدم

    ۶ ماه پیش
  • مریم بهاور84 | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم، بخونی متوجه میشی. باز اگه ابهاماتت برطرف نشد توضیح میدم. 🩷

    ۶ ماه پیش
  • کیمچی

    0

    دوستان این جلد جای حساسی تموم میشه ؟ یعنی حتما باید جلد دوم خونده بشه ؟

    ۶ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️