دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه جاذبه, رمان خانوادگی ,نویسنده راضیه نعمتی, برنامه دنیای رمان

رمان جاذبه

  • زبان فارسی
  • 275.5K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جاذبه

وقتی برای اولین بار تو خونه‌ی عمه‌م دیدمش جاذبه‌ی نگاهش من رو گرفت!... هنوز درست و حسابی هوش و حواسم برنگشته بود که با شنیدن صدای زیبا و خوش‌آهنگش که به گوینده‌های رادیو می‌ماند قلبم بیشتر لرزید!... تو اون لحظه فقط یه سوال تو ذهنم می‌چرخید. اینکه مگه می‌شه یه سرگرد نیروی انتظامی هم انقدر جذاب باشه هم خوش‌صدا؟ ازش خواستم من رو به عنوان خبرنگار تو کلانتریشون راه بده تا به دنیای سوژه‌های خبری دست پیدا کنم در حالی‌که هدفم نزدیک شدن به او و ربودن قلب سرسختش بود!... به نظرتون موفق می‌شم دل سرگرد علی کامیاران که قبلا به همه اعلام کرده به دلیل شغلش قصد ازدواج نداره به دست بیارم؟ خودم که خیلی امیدوارم سند قلبش رو به نام خودم بزنم

پارت اول

فصل 1
روی فرش چهار زانو نشسته بودم و نگاهم لحظه‌‌ای از نوشته‌‌های لپ‌‌تاپ مقابلم برداشته نمی‌‌شد. گزارشی که تهیه کرده بودم به پایان رسیده بود و در حال مرور بودم. حس خیلی خوبی داشتم. مطمئن بودم روز بعد همه در خبرگزاری با دیدن گزارش جنجالی من غافل‌‌گیر می‌‌شدند. سطر آخر را که از نگاه گذراندم نفس آسوده‌‌ای کشیدم. لپ‌‌تاپ را خاموش کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. با صدای بلند مادرم به خود آمدم:
ـ دل‌‌آرا! بیا سر سفره. شام آوردم.
از جا برخاستم و وارد هال شدم. با نگاهی تحسین‌‌آمیز به سفره‌‌ای که مادرم با سلیقه چیده بود عمیق بو کشیدم. شام، غذای مورد علاقه‌‌ام قرمه‌‌سبزی بود. به طرف سفره آمدم. خم شدم و بوسه‌‌ای از گونه‌‌ی مادرم گرفتم و کنارش نشستم.
ـ چی کار کردی مامان قشنگم؟
مادرم با لحنی جدی اما مهربان جواب داد:
ـ شام درست کردم دخترم. چیز عجیبی نیست.
ـ خیلی وقت بود غذای مورد علاقه‌‌ی منو درست نکرده بودی. چی شده امشب یادت افتاده دل دخترتو شاد کنی؟
میلاد، برادرم که تازه از حمام بیرون آمده بود و داشت جلوی آینه با حوله آب موهایش را می‌‌گرفت به جای مادرم جواب داد:
ـ شام به خاطر سرکار خانم نیست که قرمه‌‌‌‌سبزیه. به خاطر بنده‌‌س. ظهر که داشتم از خونه می‌‌رفتم بیرون بوی قرمه‌‌سبزی همسایه کل ساختمون رو برداشته بود. منم که بدجوری هوس کرده بودم از مامان خواستم شب قرمه‌‌سبزی بپزه. توجه کردی چی شد؟ مامان به خاطر من قرمه‌‌سبزی درست کرده نه تو!
خیره در چشمانش جواب دادم:
ـ اوکی! به خاطر تو قرمه‌‌سبزی درست کرده! حالا چرا انقدر خودتو هلاک می‌‌کنی؟
میلاد حوله را آویزان کرد. به طرف سفره آمد و مقابل من و مادرم نشست. ابروانش را بالا برد و با لحنی مؤکدانه گفت:
ـ فقط ‌‌خواستم بدونی کی تو این خونه از همه عزیزتره!
نگاه تأسف‌‌آمیزم روی صورتش نشست. قیافه گرفته بود و داشت از دیس برای خودش برنج می‌‌کشید. زیر لب گفتم:
ـ خودشیفته‌‌ای دیگه. چی کارت کنم؟
در این هنگام زنگ در به صدا درآمد. من و میلاد هم‌‌زمان برخاستیم تا در را باز کنیم. سر باز کردن در دعوا بود که مادرم صدایش درآمد:
ـ میلاد! دل‌‌آرا این بچه‌‌بازیا چیه؟ خدایا! اینا کی می‌‌خوان بزرگ شن؟ هنوزم سر باز کردن در بینشون دعواست!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 42 درصد تخفیف

فقط تا 2 روز دیگر ( تا پایان روز پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جاذبه

  • شهلا

    0

    با سلام و عرض ادب خدمت خانم نعمتی ،هرچه رمان تا حالا خواندم عالی بودند ،قلمتان مانا باشد

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خیلی ممنونم. محبت دارید 🩷💋

    ۳ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 41

    سلام عزیزم من تازه دارم این رمان قشنگت میخونم چون عاشق رمان هایی ام که پلیسیه خسته نباشی نویسنده جونم 🤗

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام مانیای مهربونم. خوشحالم رمان جاذبه رو شروع کردی. امیدوارم مثل سکانس عاشقانه دوسش داشته باشی عزیزم ❤️

    ۵ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 40

    بله راضیه جونم همین طور بود عاشقش شدم خیلی قشنگ بود فقط دل آرا با تصمیم هایی که گرفت و اینکه به حرف های علی گوش نمیداد یکم عشقش عقب افتاد و نشد زودتر بفهمه که علی هم دوسش داره ولی خیلی خوشحال شدم که به عشقش رسید من کلا این دسته رمان هایی که اخرش خوش تموم میشه و عاشق ها به هم میرسن رو خیلی دوست دارم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرات قشنگت مانیای مهربونم. بله، با همه ی اشتباهات دل آرا، علی بازم باهاش موند و پایان رمان خوش تموم شد ❤️

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    0

    چقدر رمانتون زیباست ای کاش میشد رایگان باشه🥲

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    پایانش اگه غمگینه اعلام کنید نخونم🥺 الآن یک رمان و نصفه ول کردم چون واقعاً تحمل غم ندارم😭

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پایان رمان خوبه ❤️

    ۵ ماه پیش
  • یاسی

    در پارت 10

    سلام و عرض ادب این رمان رو میتونم همینجا رایگان بخونم

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. پارتگذاری رایگان رمان جاذبه تموم شده و در حال حاضر حق عضویتی هست.

    ۶ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 81

    فک کنم مامان خانم تور پهن کرد😅

    ۷ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 60

    وای 😂😂😂😂😂😂

    ۷ ماه پیش
  • نازنین

    در پارت 110

    خیلی قشنگ خونواده رو نشون میده

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۸ ماه پیش
  • ارزو

    0

    من بهتون تا امشب در *** پیام میدم پس ممنونم ا ز شما

    ۹ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۹ ماه پیش
  • سودا

    0

    سلام عزیزم رمان خیلی خوبی هست من تا قسمت 100 رو خوندم ولی الان که اومدم ما بقی رو بخونم یه دفعه همه قفل شده و تا قسمت 15 باز هست لطفا منو راهنمایی کنید.

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. به آیدی تلگرامم raziyeh_nemati پیام بدین.

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیلا

    در پارت 120

    خیلی خوب داره پیش می ره امیدوارم تا آخرهمینطور جذاب باشه ممنون از این قلم قوی نویسنده محترم

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. خوشحالم رمان مورد پسندتون واقع شده 🙏❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • رمان عالیه ایی است و

    در پارت 120

    رمان بسیار خوبی است

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1100

    دستتون دردنکنه...رمان جذابی بود...من که دوستش داشتم ...😍❣️

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم. خوشحالم رمان رو پسندیدید و ممنونم از نظرات خوب و پرمهرتون 🙏❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1100

    اینقد استرس زندگی این دل ارا رو داشتم ..خداروشکر ختم به خیر شد ..حالا میتونم با خیال راحت برم بخوابم ..کاش بیشتر از زندگی میلاد و امیرحسین هم داشت که چجوری خواهر مریم و مادر فرانک راضی شدن دست از زندگی این جوونا بردارن

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از دقت نظر و توجه تون به تمام زوایای داستان. زندگی شخصیت های دیگه در پایان رمان به اختصار بیان شد.

    ۱۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1030

    اوووف چقد این دل ارا رو مخمه...یعنی واقعا دوستی ارزشش از خانواده بیشتره ؟ اصلا از این حماقتش خوشم نمیاد 😓😓

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ته دلش می دونست ارزش نداره ولی به خاطر تنهایی خودش و دلسوزی نسبت به فرگل به دوستیش ادامه می داد.

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 42 %
هنوز عضو رمان نشدی؟