پارت یک :

فصل 1
کلاس شلوغ و پرهیاهو بود و همه در انتظار ورود استاد جدید به سر می‌‌بردند. عده‌‌ای از دخترها گوشه‌‌ای ایستاده بودند و پشت سر یکی از هم‌‌کلاسی‌‌های دخترشان صحبت می‌‌کردند. شیرین با غیظ می‌‌گفت:
ـ دختره‌‌ی آب زیرکاه! انقدر ازش بدم میاد. پیش هر استادی خودشو لوس می‌‌کنه.
مهگل پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ جالب این‌‌جاست! اصلاً قشنگ نیست ولی از در که میاد تو همه بهش نگاه می‌‌کنن.
ندا که خنده‌‌اش گرفته بود، جواب داد:
ـ شماها چون ازش بدتون میاد فکر می‌‌کنید قشنگ نیست. صورت پرمهر و چشمای خوشگلی داره. بعدشم کی خودشو لوس کرده؟ اتفاقاً دختر سنگین و با وقاریه.
شیرین به او پرید:
ـ مگه فقط با زبون ریختن خودتو لوس می‌‌کنی؟ تا استادا سؤال می‌‌پرسن فوری دستشو می‌‌بره بالا و شیرین‌‌کاری می‌‌کنه. به نظر من که عقده‌‌ی جلب توجه داره.
در این هنگام حورا در حالی‌‌‌‌‌‌‌‌که چادر مشکی بلندی بر سر داشت و با آن زمین را جارو می‌‌کرد از در داخل آمد. آن روز از مکانی زیارتی به دانشگاه آمده بود و هنوز چادر بر سر داشت. سر و صدا زیاد بود و کسی توجهی به او نداشت. لحظه‌‌ای نگاه یکی از پسرها به زیر چادرش دوخته شد که موجب دستپاچگی‌‌اش شد و شتاب‌‌زده با خود اندیشید: «نکنه چادرمو برعکس سر کردم؟!» با این فکر تندی از کلاس بیرون دوید و نگاهش را به پشت چادر دوخت. چادرش را درست سر کرده بود اما... اخمی ظریف کرد و نالید: «ای وای! کی اون‌‌ پایین گچی شده که من نفهمیدم؟ خیلی آبروریزیه!»
ـ خانم می‌‌شه برین اون‌‌طرف؟
همان‌‌طور که محکم چادرش را می‌‌تکاند تا گچ‌‌ها محو شوند با شنیدن صدای مردانه هول شد و با عجله برگشت تا به او راه دهد که ناگهان کش سیاه چادر که خیلی وقت بود شل بود و فکری به حال آن نمی‌‌کرد، از دو طرف در رفت و به صورت مضحکی روی صورتش آویزان ماند.
مرد جوان که با دیدن دختر در آن وضعیت خنده‌‌اش گرفته بود به زحمت خودش را کنترل کرد و با لحنی نیمه‌‌جدی گفت:
ـ سوزن نخ بخوای تو کیفم هست!
چشمان حورا با سادگی تمام برق زد و گفت:
ـ واقعاً سوزن نخ همراهتون هست؟!
مرد جوان که به هیچ وجه فکر نمی‌‌کرد دختر حرفش را جدی گرفته باشد با اشاره به داخل پرسید:
ـ مال این کلاسی؟
ـ بله، برای همین کلاسم.
لحن مرد کاملاً جدی شد و گفت:
ـ برو تو، بعداً برات سوزن نخ پیدا می‌‌کنم.
حورا بی‌‌آن‌‌که نگاهش کند یا حرفی بزند کش چادر را زیر برد و پشت سر او وارد کلاس شد. مقنعه‌‌ی تنگش را که نزدیک بود خفه‌‌اش کند، کمی عقب کشید و در ردیف اول کنار شیرین که مرتب می‌‌گفت: «این‌‌جا جای کسیه!» نشست. شیرین با اوقات تلخی تکرار کرد:
ـ می‌‌گم این‌‌جا جای کسیه!
حورا با گیجی به او نگاه کرد و گفت:
ـ چیزی گفتی؟
ـ واقعاً نشنیدی؟!
حورا که هنوز در فکر کش چادر بود نگاهی به در کلاس انداخت تا اگر استاد نیامده کلاس را ترک کرده سوزن نخ پیدا کند که دومرتبه صدای شیرین را شنید:
ـ می‌‌گم این‌‌جا جای کسیه!
حورا تازه متوجه حرف شیرین شد و با کلافگی گفت:
ـ آهان! جای کسیه؟
نگاهی به اطراف انداخت و وقتی همه‌‌ی صندلی‌‌ها را پر دید، رویش را به طرف او برگرداند و با حالتی معصومانه گفت:
ـ من صندلی خالی دیگه‌‌ای این‌‌جا نمی‌‌بینم. می‌‌شه بذاری تا اومدن دوستت همین‌‌جا بشینم؟
شیرین جواب او را نداد و رویش را برگرداند و در همین لحظه چشم حورا به مرد جوانی که پشت در با او ملاقات کرده بود، افتاد که کنار تخته وایت‌‌برد ایستاده بود و با صدای بلند از دانشجوها می‌‌پرسید:
ـ استادتون هنوز نیومده؟
ظاهراً سؤالش برای هیچ‌‌کس اهمیت نداشت چون جوابی دریافت نکرد اما او که دست‌‌بردار نبود، این‌‌ بار با صدای بلندتر پرسید:
ـ پرسیدم استادتون هنوز نیومده؟
یکی از دخترها از انتهای کلاس جواب داد:
ـ نه، هنوز نیومده.
مهگل با نارضایتی گفت:
ـ احتمالاً امروزم بدون استاد می‌‌مونیم.
مرد با ابروانی گره‌‌خورده به سوی دیگری نگاه کرد و با لحنی حق به جانب گفت:
ـ عجب دانشگاه بی‌‌در و پیکریه‌‌ها!
سپس به وسط کلاس رفت و در میان عده‌‌ای دانشجو نشست و با ناراحتی در مورد وضعیت نامناسب دانشگاه صحبت کرد. ندا با کنجکاوی از آن‌‌سوی کلاس پرسید:
ـ شما مال این کلاسید؟...
مرد سرش را برگرداند و چشم در چشم او جواب داد:
ـ بله.
شیرین و مهگل هم‌‌زمان پرسیدند:
ـ پس چرا تا حالا تو این کلاس ندیدیمتون؟!
مرد شانه‌‌هایش را با بی‌‌تفاوتی بالا انداخت و جواب نداد. حالا تمام توجه دانشجویان به مرد جوان شیک‌‌ و آراسته‌‌ای که کاملاً مرموز در کلاس آن‌‌ها نشسته و چیزی بروز نمی‌‌داد، جلب شده کنجکاو عدم حضور قبلی او در این کلاس بودند.
شیرین چشمکی به مهگل زد و در حالی که سعی داشت خنده‌‌اش را پنهان سازد، گفت:
ـ ببخشید که اینو می‌‌گم اما استاد ما دانشجوی مهمان نمی‌‌پذیرن... اگه به عنوان مهمان به کلاس ما اومدین...
مرد که روی یک صندلی جلوتر از شیرین نشسته بود شگفت‌‌زده سرش را به طرف او برگرداند و گفت:
ـ جدی می‌‌گید خانم؟! ولی من فکر می‌‌کردم ایشون خیلی هم از دانشجوهای مهمان استقبال می‌‌کنن!...
کامران پسری که کنار پنجره نشسته پا روی پا انداخته بود و حیاط دانشگاه را زیر نظر داشت سرش را به سوی مرد چرخاند و با لحنی کاملاً جدی گفت:
ـ غلط به عرضتون رسوندن. ایشون از دو مدل دانشجو متنفرن. دانشجوی مهمان و دانشجوی تأخیری!
مرد همان‌‌طور که با دقت و نگرانی به آن‌‌دو نگاه می‌‌کرد، سرش را به نشانه‌‌ی متوجه شدن پایین آورد و با لحنی پر از قدرانی و سپاس گفت:
ـ که این‌‌طور! خوب شد گفتید. من نمی‌‌دونستم!
شیرین با بدجنسی گفت:
ـ پس چرا هنوز نشستید؟ نمی‌‌خواین برین؟ اگه استاد برسه شما رو ببینه براتون خیلی بد می‌‌شه‌‌ها.
مرد لبخند بزرگ و معنی‌‌داری به روی شیرین و کامران زد و گفت:
ـ شما دو نفر خیلی دلتون می‌‌خواد از کلاستون برم؟
کامران جواب داد:
ـ هر طور میلتونه! ما فقط شما رو از اتفاق ناخوشایندی که در راه بود آگاه کردیم.
شیرین در تکمیل حرف‌‌های او گفت:
ـ ما به خاطر خودتون گفتیم که یه وقت خدای نکرده بهتون بی‌‌احترامی نشه.
عده‌‌ای زیر زیرکی شروع به خنده کردند و مرد بی‌‌اهمیت به خنده‌‌ی آن‌‌ها دست به سینه با اخمی ملایم گفت:
ـ چقدر بد! من فکر می‌‌کردم قراره یک ترم در کنار هم این درس سه واحدی رو به خیر و خوشی بگذرونیم.
فکری مثل صاعقه به ذهن حورا و سایر دانشجوها رسید و حورا زودتر از همه پرسید:
ـ می‌‌شه خودتونو معرفی کنید؟
نگاه مرد به جانب صدا چرخید و لحظه‌‌ای بعد صدای بلند و رسایش در سکوت سنگین کلاس پیچید:
ـ شکیبا هستم!
دانشجویان با شنیدن نام استادی که قرار بود جایگزین استاد قبلی شود به شدت جا خوردند و فضا از حالت مسخره و شل و ول خارج شد. شیرین و کامران که تمام تلاششان را به کار بسته بودند تا استاد جدید را از کلاس بیرون بیندازند با حالتی ناباورانه به او که حالا از روی صندلی برخاسته به طرف جایگاه خود می‌‌رفت، می‌‌نگریستند. کم کم همه‌‌ی دانشجوها به احترام او برخاستند و استاد شکیبا در همان حال که به طرف میز قدم بر می‌‌داشت با دست اشاره کرد بنشینند. دانشجوها بی‌‌سر و صدا روی صندلی‌‌هایشان نشستند و این‌‌بار با توجه بیشتری به استاد جوان که پشت میز ایستاده خونسرد و آرام به نظر می‌‌رسید، چشم دوختند. شکیبا نگاهش را در میان دانشجویان گرداند و گفت:
ـ خب، مثل این‌‌که تا هم‌‌کلاسیتون از من نمی‌‌خواست خودمو معرفی کنم کسی متوجه‌‌ نمی‌‌شد استاد خیلی وقته تو کلاس حضور داره.
کامران زیر لب گفت:
ـ ما رو باش داشتیم کی رو دست می‌‌نداختیم! خودش سه ساعته همه‌‌مونو سر کار گذاشته!
احمد یکی از دانشجویان که در آخرین ردیف نشسته بود با لحنی طعنه‌‌آمیز گفت:
ـ واقعاً معذرت می‌‌خوایم که شما رو نشناختیم استاد! آخه تا حالا تو عمرمون ندیده بودیم هیچ استادی قاطی بچه‌‌ها تو کلاس بشینه و هیچی هم به روی خودش نیاره!
لبخند محوی بر لب شکیبا نقش بست و در جواب طعنه‌‌ی آشکار او گفت:
ـ این شگرد منه که قبل از معرفی خودم سر کلاس بشینم تا اخلاق و رفتار دانشجوهام رو محک بزنم. چیزی در این مورد نمی‌‌دونستی؟
احمد گوشه‌‌ی لبش را آرام جوید و گفت:
ـ نه والا. نمی‌‌دونستیم. تازه الآن فهمیدیم.
شکیبا برای لحظاتی در سکوتی پرمعنی به دانشجویان جدیدش که اولین‌‌بار بود با آن‌‌ها کلاس داشت و چهره‌‌هایی ناآشنا داشتند، چشم دوخت و وقتی همه را آماده‌‌ی صحبت دید با صدایی آرام و لحنی ملامت‌‌گونه گفت:
ـ دانشجوهای ارشد این‌‌طوری با دانشجوی مهمان رفتار می‌‌کنن؟
آثار شرمساری در چهره‌‌ی تک تک دانشجویان نمایان شد و یکی از دانشجویان برای توجیه کارشان جواب داد:
ـ استاد ما داشتیم شوخی می‌‌کردیم.
نگاه شکیبا مستقیم به سویش کشیده شد:
ـ شوخی قشنگی نبود.
دانشجوی دیگری گفت:
ـ استاد شما که مهمان نبودین...
شکیبا با نگاهی عمیق به همان دانشجو جواب داد:
ـ می‌‌تونستم باشم و اگر من جای اون دانشجوی مهمان بودم دیگه پامو تو همچین کلاسی نمی‌‌ذاشتم!
حورا که از همه بیشتر بابت این بی‌‌احترامی که خودش هم نقشی در آن نداشت، رنج می‌‌برد با لحنی پوزش‌‌خواهانه گفت:
ـ استاد من از طرف خودم و همه هم‌‌کلاسیام بابت این برخورد نامناسب معذرت می‌‌خوام.
تمام توجه شکیبا به دختری که ظاهراً نماینده‌‌ی بقیه شده بود، جلب شد. دوباره همان دختر بود که با شرم خاصی نگاهش می‌‌کرد و معلوم بود از رفتار هم‌‌کلاسی‌‌هایش رضایت نداشت. چشمان روشن زیبا و مهربانی داشت و نجابت خاصی در رفتارش پیدا بود. چادرش تا وسط مقنعه‌‌ی مشکی‌‌اش کشیده شده هنوز کش چادر به همان صورت آویزان مانده بود. سرش را کمی به نشانه‌‌ی تشکر کج کرد و در حالی‌‌که قدم‌‌زنان از میان ردیف‌‌ها عبور می‌‌کرد، ادامه داد:
ـ از این موضوع بگذریم! شنیدم یه دانشجوی با استعداد و فعال تو این کلاس هست که گوی سبقتو از بقیه‌‌ی دانشجوهای پرادعای این دانشگاه ربوده. اگه اشتباه نکنم یه خانمه که...
هنوز حرفش تمام نشده بود که تمام نگاه‌‌ها به سمت حورا چرخید و حورا احساس کرد گونه‌‌هایش سرخ شدند. شکیبا مسیر نگاه‌‌ها را دنبال کرد و دوباره به همان چهره‌‌ی آشنا در میان دانشجوها رسید. انتظار معرفی هر کسی را به عنوان دانشجوی برتر داشت جز دختری که پشت در با او آشنا شده و لحظه‌‌ای قبل عذرخواهی‌‌اش را به جای دانشجویان خاطی شنیده بود. با جا خوردگی پرسید:
ـ شما اون خانمی؟!
به جای حورا پسرها یکصدا اعلام کردند:
ـ خودشه!
لبخند محوی بر لب شکیبا نقش بست و احمد که خواهان حورا بود، گفت:
ـ آبروی کلاسمونه...
صدای خنده بلند شد.
شکیبا دومرتبه نگاهش را متوجه حورا کرد و برای اینکه نامش را به خاطر بسپرد، پرسید:
ـ شما خانمِ...
حورا با صدایی آرام و لطیف جواب داد:
ـ دلاویز هستم.
شکیبا لبخند زد و گفت:
ـ نام خانوادگی زیبایی دارید...
حورا مؤدبانه گفت:
ـ نظر لطف شماست.
آن روز، روزی خوبی برای همه‌‌ی دانشجویان به خصوص حورا بود. استاد شکیبا تدریسی متفاوت و متنوع و عالی داشت و در پایان کلاس، احساس رضایت در صورت تک تک دانشجویان به خوبی نمایان بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بیتا

    0

    عالی بود مثل همیشه

    ۱ سال پیش
  • یاسی

    0

    درود بر شما یه رمان جذاب دیگه از بانو نعمتی عزیز من تموم رمانهای شما و خواهر بزرگوارتون رو خوندم چه اینجا چه در *** واقعا دلنشین هستند. مانا باشید

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. شما به من و خواهرم لطف دارید. خوشحالم خواننده خوب و پرانرژی مثل شما رو هم در تلگرام دارم هم دنیای رمان 🤎🌷

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • زهرا پیرمرادی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۲ سال پیش
  • رامش

    0

    از شروع رمان معلومه که خوبه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏😍

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آیکان

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    0

    تازه شروع کردم به خوندن ولی قشنگ

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🧡

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    استاد عالی بود 🤭😁

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
  • هانی

    0

    خوب بود نه عاللللللییییییییی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😍

    ۲ سال پیش
  • مریم قدیری

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    تااینجا که خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️