پارت دوم :

فصل 2
حورا روی تخت وسط کتاب‌‌هایی که دور خود پخش کرده بود نشسته بود و همان‌‌‌‌طور که دستش را زیر چانه نهاده بود و نگاهشان می‌‌کرد با خود حرف می‌‌زد:
ـ بذار ببینم! اول کدوم یکی رو بخونم؟
یکی از کتاب‌‌ها را برداشت و چند ورق زد و با بی‌‌رغبتی گفت:
ـ نه! تو خیلی تکراری شدی.
کتاب دیگری برداشت و با نگاهی به مطالب جذاب و خواندنی آن مشتاق خواندن شد. هنوز سرش توی کتاب بود و مطالب را با علاقه از نظر می‌‌گذراند که با صدای بلند مادرش تمرکزش بر هم ریخت:
ـ حورا! کجایی؟
برخاست و کتاب به دست به هال آمد. مادرش با دیدن او ابرو درهم کشید و نالید:
ـ وای بازم کتاب! دختر تو کار دیگه‌‌ای غیر از درس خوندن نداری؟ بیست و چهاری پای این کتابای لعنتی‌‌ای.
حورا به سر و تیپ مادرش که هیچ سنخیتی با سن و سالش نداشت، نگریست. در آستانه‌‌ی چهل سالگی طوری لباس می‌‌پوشید و رفتار می‌‌کرد گویی دختری هجده ساله است. در تمام این مدت که به مادرش می‌‌نگریست با خود فکر می‌‌کرد با وجود اینکه مادر و دختر هستند چقدر با هم تفاوت دارند و از هم دورند!
شهره که تازه یادش افتاده بود چقدر خسته است به طرف مبل کهنه و رنگ و رو رفته‌‌ای رفت و روی آن ولو شد. آن روز آنقدر در آرایشگاه سرپا ایستاده مشتری راه انداخته بود که کمر درد گرفته بود. کمی که خستگی‌‌اش رفع شد یاد موضوعی افتاد و با شوق گفت:
ـ حورا خبر خوش برات دارم. جمعه عروسی دخترخاله‌‌ته.
حورا خودش را خوشحال نشان داد و گفت:
ـ عروسی فرزانه؟ مبارک باشه!
مادرش با هیجان خاصی که در صدایش نشسته بود، گفت:
ـ فردا درس و دانشگاه تعطیله‌‌ها! با هم می‌‌ریم جمهوری. می‌‌خوام یه لباسی برات بخرم که باهاش چشم فامیلو دربیاری. باید قشنگ‌‌ترین دختر اون جشن باشی. خودم آرایشت می‌‌کنم. حسابی بهت می‌‌رسم. فامیلای شوهر فرزانه درست حسابی‌‌ان. کافیه یه ذره طنازی کنی و زبون بریزی تا کلی خواستگار پیدا کنی.
حورا خسته از شنیدن این حرف‌‌های تکراری گفت:
ـ مامان بهت گفتم دلم نمی‌‌خواد ازدواج کنم.
حورا این را گفت و برگشت تا به اتاقش رود که جملات آزاردهنده‌‌ی مادرش را از پشت سر شنید:
ـ دختر تو چرا انقدر بدبختی؟ کی تا حالا با درس به جایی رسیده؟ این همه مهندس بیکار! فردا توام می‌‌خوای یکی بشی لنگه‌‌ی اونا.
حورا کاملاً به طرف مادرش چرخید و چشم در چشم او جواب داد:
ـ من آمادگی ازدواج ندارم. برنامه‌‌م تا چند سال آینده فقط درس خوندنه و بس!
در پی این حرف‌‌ها برای این‌‌که بیشتر با مادرش بحث نکند به اتاقش پناه برد. با صدای آهنگ گوشی‌‌اش ذهنش منحرف شد و گوشی را جواب داد.
ـ بله؟
ـ سلام حورا جان.
صدا، صدای ندا هم‌‌کلاسی‌‌اش بود که به تازگی شماره‌‌هایشان را در دانشگاه با هم رد و بدل کرده بودند. لبخند گرمی بر لب نشاند و گفت:
ـ سلام ندا جون. حالت خوبه؟
ـ ممنون. تو چطوری؟
ـ منم خوبم.
ـ دیروز چقدر سورپرایز شدیم!
حورا متوجه منظور او نشد و گفت:
ـ سورپرایز شدیم؟
ـ آره دیگه. استاد جدیدمون رو می‌‌گم. اولش که همه‌‌مون رو فیلم کرده بود بعدم که با اون تدریس بی‌‌عیب و نقصش حسابی غافلگیرمون کرد.
حورا خنده‌‌ی لطیفی کرد و گفت:
ـ آره، راست می‌‌گی. منم خیلی تدریسش رو دوست داشتم.
ـ حورا جان فردا من و تو کلاسای مشترک داریم. می‌‌تونی با من هماهنگ شی؟
حورا با گشاده‌‌رویی جواب داد:
ـ حتماً عزیزم. تو چه ساعتی کلاس داری؟
ندا نالید:
ـ هفت صبح.
حورا که از لحن او خنده‌‌اش گرفته بود، گفت:
ـ منم هفت صبح. کجا قرار بذاریم؟
ـ می‌‌تونی بیای مترو صادقیه؟
ـ آره، حتماً. خودمو بهت می‌‌رسونم. منتظرم باش.
ـ قربونت. خدا نگه دار.
حورا گوشی را بر روی عسلی نهاد و ساعتش را روی ساعت هفت تنظیم کرد. آرام لای در را باز کرد و مادرش را دید که با کلی خنده و ذوق با خواهرش تلفنی حرف می‌‌زد و عروسی دخترخواهرش را برای هزارمین بار تبریک می‌‌گفت. روی تخت دراز کشید و همان‌‌طور که کتاب می‌‌خواند چشمانش گرم خواب شد و نفهمید کی خوابش برد اما وقتی بیدار شد که ساعت از هفت گذشته بود. وحشت سراپایش را فرا گرفت. چطور ساعت گوشی‌‌اش بیدارش نکرده بود؟ یاد ندا افتاد که حتماً در مترو حسابی معطل مانده بود. با خود گفت: «دختر بیچاره حالا با خودش فکر می‌‌کنه با چه بدقولی قرار گذاشته! نمی‌‌دونه من همیشه هفت صبح بیدارم!» شتاب‌‌زده حاضر شد و خودش را با تاکسی به دانشگاه رساند. در حالی‌‌که با قدم‌‌های تند حیاط را رد می‌‌کرد شماره‌‌ی همراه ندا را گرفت و با شنیدن صدای دلخور او تند تند معذرت خواهی کرد:
ـ الهی بمیرم ندا جون! نمی‌‌دونم چرا ساعت گوشیم بیدارم نکرده بود. نمی‌‌دونی با چه وضعی خودمو رسوندم دانشگاه! استاد اومده؟
ندا که با عذرخواهی حورا کمی آرام گرفته بود، جواب داد:
ـ نه هنوز نیومده. زودتر خودتو برسون دختر. تو مترو خیلی نگرانت شده بودم. هر چقدر به گوشیت زنگ می‌‌زدم جواب نمی‌‌دادی.
ـ گوشیم رو سایلنت بود. شرمنده‌‌ام واقعاً.
حورا تماس را به پایان برد و نگاهی به ساعت انداخت. عقربه‌‌ها عدد هشت را نشان می‌‌داد. یک ساعت تأخیر برای کلاس استاد جهان‌‌بخش وحشتناک بود و چقدر آن روز خوش‌‌شانس بود که خود استاد هنوز به کلاس نرسیده بود. به سرعت وارد دانشکده شد اما از بدشانسی‌‌ آسانسور در طبقات بالا گیر کرده بود. شتا‌‌ب‌‌زده از پله‌‌ها بالا می‌‌دوید و در دل دعا می‌‌کرد استاد جهان‌‌بخش هنوز نرسیده باشد که ناگهان پایش پیچ خورد و مجبور شد کمی بایستد. از طبقه‌‌ی بالا، سر و صدای مبهم دو پسر به گوش می‌‌رسید. ادامه‌‌ی پله‌‌ها را به آرامی بالا آمد و بی‌‌توجه به آن‌‌ها به طرف کلاس قدم برمی‌‌داشت که صدای پسرانه‌‌ی آشنایی از عقب شنید:
ـ خانم دلاویز!
سرش را به عقب چرخاند و با دیدن هم‌‌کلاسی‌‌اش احمد انتظاری همان جا ایستاد و کنجکاوانه نگاهش کرد. احمد مقابل او قرار گرفت و به زحمت و در حالی‌‌که شر شر عرق می‌‌ریخت، گفت:
ـ سلام... خوب هستین؟
ـ سلام... ممنونم!
ـ دارین می‌‌رین سر کلاس؟
حورا کمی مضطرب پرسید:
ـ بله... استاد اومده؟
احمد لبخند معنی‌‌داری زد و گفت:
ـ نه، استاد نیومده... فکرم نمی‌‌کنم امروز بیاد.
ـ مطمئنید؟!
احمد جدی شد و گفت:
ـ بله، مطمئنم. دیروز خودش بهم گفت.
حورا که از رابطه‌‌ی خراب میان استاد جهان‌‌بخش و احمد به خوبی آگاه بود لحظه‌‌ای با تردید به چشمان او نگریست و احساس کرد دارد دروغ می‌‌شنود، مخصوصاً که چند قدم آن‌‌طرف‌‌تر تورج دوست صمیمی احمد با چشمانی پر از خنده به آن‌‌دو خیره شده بود. با سوء ظن به احمد نگاه کرد و گفت:
ـ من می‌‌رم سر کلاس...
و هنوز چند قدم دورتر نشده بود که احمد دنبالش افتاد و صدا زد:
ـ خانم دلاویز!
حورا ایستاد و احمد تندی مقابلش قرار گرفت:
ـ اجازه می‌‌دین حرفمو بزنم؟
صدای حورا با تعجب همراه شد:
ـ در مورد چی؟!
ـ اگه اجازه بدین خدمتتون عرض می‌‌کنم.
ـ خواهش می‌‌کنم... بفرمایید!
احمد سرش را زیر گرفت و پس از سکوتی نسبتاً طولانی گفت:
ـ می‌‌شه شماره همراهتونو به من بدین؟
نگاه حورا روی صورت احمد ثابت ماند:
ـ بله؟!
احمد با درماندگی به تورج که از آن‌‌طرف به او موج منفی می‌‌فرستاد، نگاه کرد و بعد به حورا که منتظر به او چشم دوخته بود. سعی کرد خونسرد باشد و با لحنی آرام و شمرده توضیح داد:
ـ من قصد بدی ندارم. فقط می‌‌خوام بیشتر باهاتون آشنا بشم.
و بلافاصله حرفش را اصلاح کرد:
ـ البته منظورم برای ازدواجه.
حورا این حرف را که شنید، سرش را زیر گرفت و کاملاً سکوت کرد. اولین‌‌ بار بود کسی به طور مستقیم از او خواستگاری می‌‌کرد و نمی‌‌دانست چه‌‌طور باید جواب دهد. به زحمت یک ‌‌سری جمله در ذهنش ردیف کرد و بر زبان آورد:
ـ آقای انتظاری شما باید تا الآن منو شناخته باشید. من بیشتر از هر چیزی به درسم اهمیت می‌‌دم و تا مدرکمو نگیرم به ازدواج فکر نمی‌‌کنم.
احمد با شنیدن این جملات جرئت بیشتری پیدا کرد و گفت:
ـ خب درستم می‌‌خونی. من مخالفتی ندارم.
حورا سرش را بالا آورد و همان‌‌طور که به چشمان مشتاق احمد می‌‌نگریست با حالتی معذب گفت:
ـ آخه اصلاً من تو این فکرا نیستم... نمی‌‌دونم چه‌‌جوری بهتون بگم...
لب‌‌هایش را بر هم فشرد و با صدایی آهسته گفت:
ـ این همه دختر تو کلاسمون هست... چرا من؟
چشمان احمد رنگ عشق گرفت و گفت:
ـ دله دیگه!
رنگ صورت حورا به سرخی گرایید و خجالت‌‌زده به زیر پایش خیره شد. در این هنگام، صدای بلند و آشنایی از عقب هر دو را وحشت‌‌زده کرد:
ـ انتظاری! آدم که کله‌‌ی صبح از کسی خواستگاری نمی‌‌کنه!
احمد و حورا خیس از عرق به هم نگاه کردند. استاد شکیبا چه بد موقعی آن‌‌ها را غافل‌‌گیر کرده بود! حورا به زحمت آب دهانش را قورت داد و برگشت:
ـ سلام استاد!
شکیبا خندان گفت:
ـ سلام خانم دلاویز! به نظر میاد داری لحظات سختی رو می‌‌گذرونی...
سپس رو به انتظاری کرد و گفت:
ـ از چشمات معلومه شب تا صبح خوابت نبرده. نتیجه چی شد؟ امیدوار کننده‌‌س؟
احمد دستی به پیشانی عرق‌‌آلودش کشید و شکیبا که هر دو را دستپاچه می‌‌دید بیش از این اذیتشان نکرد و گفت:
ـ بهتره بریم تو. به اندازه‌‌ی کافی زمان از دست دادیم.
حورا با چهره‌‌ای شرمگین داخل کلاس رفت و پشت سر او احمد و در آخر استاد شکیبا و لحظه‌‌ای بعد در کاملاً بسته شد. شکیبا پشت میز ایستاد و خطاب به دانشجویان که از دیدن دوباره‌‌ی او متعجب به نظر می‌‌رسیدند، گفت:
ـ از خوش‌‌شانسی یا بدشانسیتون یه درس دیگه‌‌تون رو هم به من دادن.
در پی این خبر، صدای جیغ و کف زدن کلاس را به لرزه انداخت. احمد با چشمانی که از شدت خوشحالی می‌‌درخشید، پرسید:
ـ یعنی استاد جهان‌‌بخش دیگه نمیان؟
شکیبا با حرکت سر تأیید کرد. تورج با صدایی پرانرژی از انتهای کلاس گفت:
ـ استاد چی شد که تدریس این درسو قبول کردید؟ من حدس می‌‌زدم بچه‌‌های این کلاسو دوست دارید اما دیگه فکر نمی‌‌کردم تا این حد!
شکیبا روی صندلی نشست و پا روی پا انداخت و با ابروانی درهم و صدایی بلند گفت:
ـ بی‌‌خود به دلتون صابون نزنید! فقط رو حساب احترامی که برای رئیس دانشگاتون دکتر نجفیان قائلم روشونو زمین ننداختم و پیشنهادشونو قبول کردم. از کلی برنامه‌‌های دیگه‌‌ی زندگیم زدم تا تونستم یه جای خالی برای کلاس شما باز کنم.
حرف‌‌هایش که به این‌‌جا رسید، همهمه در کلاس پیچید و هر کسی از این اتفاق غیرمنتظره ابراز خوشحالی کرد. شکیبا کتاب را از روی میز برداشت و در حال ورق زدن با لحنی مرموزانه گفت:
ـ خیلی‌‌ام خوشحال نباشید...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اعظم

    1

    استاد شکیباخب باهوشه می فهمه باهرکس چ جور برخورد داشته باشه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍👌

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • صدف

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • شفیعی

    0

    به نظرم قلم خوبی دارید و روان می نویسید

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • سارا

    0

    کاش پارت پارت نبود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️