پارت صد :

حورا لبخند زورکی زد و به همراه مرتضی از رستوران با حالتی کاملاً عاشقانه اما در اصل پر از خشم و رنجش خارج شدند در حالی‌‌که سنگینی نگاه پرحرف بقیه را به خوبی پشت سرشان حس می‌‌کردند. پس از رفتن آن‌‌ها، احمد با عصبانیت روی میز کوبید و گفت:
ـ چه‌‌قدر ساده بودم که نفهمیدم پشتِ اون همه تعریف و تحسینی که سر کلاس ازش می‌‌کرد، یه منظوری بود!
تورج بی‌‌توجه به حال آشفته‌‌ی احمد گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️گل کاشتی 💋💋کاشکی هم رابطه اشون درست بشه هم سجاد بیاد خواهرشوهر ببینه😍

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم زرنازجون ♥️ دیگه داریم به پایان رمان نزدیک می‌شیم و سرنوشت شخصیت‌ها معلوم می‌شه 😍💋

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    بازم خوبه اعتراف کرد باید حرفهای مرتضی رو بشنوه 😇

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بالاخره وقت این رسید حورا پای حرفای مرتضی بشینه 😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️