سهمی از عشق به قلم راضیه نعمتی
پارت صد :
حورا لبخند زورکی زد و به همراه مرتضی از رستوران با حالتی کاملاً عاشقانه اما در اصل پر از خشم و رنجش خارج شدند در حالیکه سنگینی نگاه پرحرف بقیه را به خوبی پشت سرشان حس میکردند. پس از رفتن آنها، احمد با عصبانیت روی میز کوبید و گفت:
ـ چهقدر ساده بودم که نفهمیدم پشتِ اون همه تعریف و تحسینی که سر کلاس ازش میکرد، یه منظوری بود!
تورج بیتوجه به حال آشفتهی احمد گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️گل کاشتی 💋💋کاشکی هم رابطه اشون درست بشه هم سجاد بیاد خواهرشوهر ببینه😍