دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اربابی رسپینا اثر زهرا خزائی

رمان رسپینا

  • زبان فارسی
  • 72.9K 👁
  • 453 ❤️
  • 195 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رسپینا

خاندختی که برای تحصیل به خارج از کشور میرد و درآنجا با دشمن خونی اش آشنا میشود. ماجرا آنجا شروع میشود که برای دیدن خانواده اش به روستایشان برمیگردد. اما دیگر چیزی سر جایش نیست. سرنوشتی که قبل از ورود او به روستایش برایش نوشته شده است. آیا میتواند این سرنوشت را عوض کند یا فقط سر خم میکند. او از خاکستر هایش دوباره متولد میشود و افسانه ی ققنوس را به واقعیت تبدیل میکند. به زیبایی پاییز به زیبایی ققنوس، رسپینا

پارت اول

با عجله چمدانم را داخل ماشین گذاشتم و سوار شدم و به کایا گفتم عجله کنه.
کایا راننده و محافظم بود، قرار بود اون توی استانبول بمونه و من تنهایی برم، چون یه سفر موقتی بود.
قبل از اینکه بطور رسمی کارم رو شروع کنم، میخواهم پدر و مادرم رو ببینم. پنج سالی بود که ازشون دور بودم.
دلم براشون پر می‌کشید، چقدر این دلتنگی سخت و عذاب آور بود.
بی‌صبرانه منتظر دیدن دو بال هایم بودم، بال هایی که با آنها به بلندترین قله ها میتوانستم پرواز کنم.
در فکر خانواده و آبادیم بودم که ماشین نگهداشت. سریع از ماشین پیاده شدم و سمت باجه ی امنیت رفتم.
بعد از بازرسی های بدنی قسمت مدارک رفتم و بعد کار های مربوطه سمت کایا که روی صندلی های انتظار نشسته بود قدم برداشتم.
وقتی من را دید بلند شد و منتظرم ماند، با لبخند به او گفتم:
_خب دیگه این چند روز رو برو حسابی استراحت کن و خوش بگذرون و انرژیت رو جمع کن، چون زیاد طول نمی‌کشه برگردم.
برای سرو کله زدن بامن به انرژی مضاعف نیاز داری.
سرش را پایین انداخت و محجوب خندید.
کاغذی را سمتم گرفت و گفت:
_این برگه ی چمدونتون هست، بسلامت برید و برگردید. نگران کار هاتون هم نباشید، به همشون رسیدگی می‌کنم. از تعطیلاتتون لذت ببرید، چون قراره فصل کاری سختی داشته باشید.
لبخندی به رویش زدم و دستم را دراز کردم که برگه را بگیرم که با تقه ی محکمی که بهم خورد تعادلم رو از دست دادم و بغل کایا افتادم.
در شوک بودم نفسم بند آمده بود. با تعجب به کایا نگاه کردم، دستم رو گرفت و کمکم کرد روی پایم بایستم.
سمت صدای آشنایی که داشت معذرت خواهی می‌کرد برگشتم. با دیدن چهره اش اعصابم یهو بهم ریخت.
این پسر به خودیه خود بدون اینکه کاری انجام بده باعث آمپر چسبوندنم می‌شد، چه برسه به الان.
با دیدن صورت قرمز شدم از تعجب ابروهاش پرید و گفت:
_عه تویی؟ میدونستم این همه عذر خواهی نمی‌کردم.
دندون هام رو روی هم ساییدم و با فک منقبض شده گفتم:
_میدونی چیه؟ اسم تورو اشتباهی تایماز گذاشتن، تو باید قاماز میشدی. چون یه قاماز واقعی هستی
(قاماز به زبانی ترکی یعنی نفهم)
الان اون هم مثل من عصبانی بود و قرمز شده بود.
انگشتش رو بالا آورد تا چیزی بهم بگه که با بلند شدن صدای بلندگو رسما خفه شد.
داشت پروازمون رو اعلام میکرد. انگار اون هم به ایتالیا پرواز داشت چون پشت سر اعلام پرواز ایران، ایتالیا رو گفت.
با نگاهی که خط و نشون می‌کشید ازم رو برگرداند و سمت مسافرین رفت.
بری که برنگردی زیر لب گفتم و بعد خداحافظی با کایا
سوار هواپیما شدم و باخیال راحت روی صندلیم نشستم.
از هیجان داشتم بال درمی‌آورم. از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم.
سه ساعت... فقط سه ساعت دیگه تو آغوش پر مهر پدر و مادرم فرو می‌رفتم.
با شوق ایرپادم رو دراوردم و یکیش رو داخل گوشم انداختم و خواستم اون یکی رو هم داخل گوشم بذارم که از دستم لیز خورد و افتاد زمین.
خم شدم و از روی زمین برش داشتم، متوجه نشستن کسی کنارم شدم.
با بیخیالی سرم رو بلند کردم با تایماز روبه رو شدم.
سرم از این همه نزدیکی و تصادف و کنارش بودن و اعصاب گیج رفت.
دستم رو روی زانوم مشت کردم.
اون هم دست کمی از من نداشت و کلافه و عصبی دستش رو داخل موهاش فرو برد و به گردنش رسوند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان رسپینا
  • المیرا حسین زادا

    0

    دوسش داشتم عالیه اربابی و طنز

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی ازت گلم

    ۲ ماه پیش
  • کریمی

    0

    میخواهم عضو رمان رسپینا از خانم زهرا خزایی شوم با تشکر

    ۶ ماه پیش
  • مهوا

    در پارت 61

    خوبه تازه شروع به خوندن کردم اطلاعات زیادی ندارم از رمان

    ۱۰ ماه پیش
  • مینا

    در پارت 120

    زیبا بود ومتفاوت

    ۱۰ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 10

    فعلا که پارت اول خوبه

    ۱ سال پیش
  • رضایی

    در پارت 130

    بله داستان جالب و شنیدنی است

    ۱ سال پیش
  • کریمی رضایی

    در پارت 60

    خیلی رمان زیباییست با داستانهای دیگر خون بسی فرق میکند با تشکر از نویسنده محترم

    ۱ سال پیش
  • کریمی رضایی

    در پارت 111

    با وجودی که خانم خزایی مرا بدون کد عضو رمان رسپینا کردند با پرداخت ۴۹ هزار تومان واریزی در پارت ۱۳ از من کد عضویت میخواهد چکار کنم

    ۱ سال پیش
  • کریمی رضایی

    در پارت 70

    بله حتما توصیه میکنم

    ۱ سال پیش
  • کریمی

    در پارت 20

    انگیزه ادامه دادن به رمان را ایجاد میکند

    ۱ سال پیش
  • رضایی

    در پارت 110

    سلام رمان جالبی است قلم نویسنده بسیار عالی و جذب کننده است

    ۱ سال پیش
  • رضایی

    در پارت 110

    سلام رمان جالبی است قلم نویسنده بسیار عالی و جذب کننده است

    ۱ سال پیش
  • زهراموسوی

    در پارت 110

    عالیه رمان قشنگیه

    ۱ سال پیش
  • استان زیبا است

    در پارت 40

    داستان زیبای است

    ۱ سال پیش
  • چرا این رمان نوشتی

    در پارت 40

    رمان جالبی من عاشق رمان های اربابی هستم خیلی علاقه زیادی به رمان دارم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟