پارت دوم :

نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو به نهایت بیخیالی برسونم.
جفت دیگر ایرپاد رو داخل گوشم گذاشتم و به صندلی تیکه دادم و چشمام رو بستم.
الان یکی از نادر ترین و عجیب ترین صحنه هایی بود که تو عمرم میتونستم ببینم. من، رسپینا، تنها دختر آراز خان بزرگ بودم.
کسی که هیچ وقت به چیزی که باب میلش نبود سر خم نکرده بود.
الان کنار مردی نشسته بودم که سه سال درکنار درس خوندم و کار کردم، ولی یک روزمون بدون دعوا نگذشته بود، جوری که سایه ی هم رو با تیر میزدیم.
حتی اگه کسی هم، هم اسممون بود بااونم مشکل داشتیم.
نمی‌خواستم بهش فکر کنم و روزم رو خراب کنم.
الان به تنها چیزی که فکر می‌کردم رسیدن به عمارت و سوپرایز کردن خانوادم بود.
غافل از اینکه قراربود با بزرگترین سوپرایز زندگی خودم روبه رو بشم.
با فرود اومدنمون تو خاک ایران از خوشحالی داشتم بال درمی‌آورم.
بوی خاک وطن زیباترین و نایاب ترین عطر دنیا بود. با خوشحالی و هیجان بدون اهمیت به تایماز از هواپیما پیاده شدم.
چمدونم رو از رو تسمه برداشتم و سمت خروجی راه افتادم.
نمی‌دونم چمدونم سبک تر شده بود یا من از خوشحالی وزنش رو حس نمی‌کردم.
فیش تاکسی تهیه کردم و سوارش شدم.
دلم می‌خواست جیغ بکشم و خوشحالیم رو تو سینم حبس نکنم.
اما خب نمی‌شد اینجا ایران بود و متانت و وقار حرف اول را میزد.
با ذوق به بیرون نگاه میکردم و ثانیه هارو می‌شمردم. از تبریز تا روستامون فقط بیت دقیقه راه بود. پس طولی نمی‌کشید که به مقصد برسم.
همین طور هم شد، با دیدن اولین سوپرمارکت به راننده گفتم نگهداره.
مطمئن بودم بچه های روستا تا ماشین رو ببینن سمتش میدوان.
برای همین کمی شکلات و پول خورد گرفتم، چون تمامی پول های توی کیفم لیره بود.
دوباره سوار ماشین شدم. همین که وارد ده شدیم همون طور که پیش بینی کرده بودم بچه ها سمت ماشین دویدند.
با دیدن من صدای جیغ و دادشون بلند شد و شروع کردن به شادی کردن.
_خانوم اومده، خانوم اومده.
تا جلوی عمارت پشت سرمون دویدن.
ماشین رو جلوی عمارت نگهداشت.
از ماشین پیاده شدم و شکلات هایی که خریده بودم رو توی دستم مشت کردم و سرشون پرت کردم
خوشحال میخندیدن و صداهاشون قاطی هم شده بود و جیغ جیغ میکردن.
بعد تموم شدن شکلات ها، پول هارو برداشتم و اینبار پول هارو روسرشون ریختم.
با خوشحالی بپر بپر میکردن و جیغ میزدن و میخندیدن. چقدر دیدن خوشحالی بچه ها آدم رو آروم میکرد.
چقدر زیبا بود دیدن این صحنه ها همه ی نگهبان ها بیرون اومده بودند و به این صحنه با لبخند نگاه میکردند.
یکی دوتا از بچه ها سمت آبادی دویدن و جیغ زدن خانم اومده خانم اومده.
لبخندی روی لبم اومد، این خوشحالی بچه ها بود، ببین خانوادم از دیدنم چقدر خوشحال میشن.
یکی از روستایی ها معذب اومد جلو و گفت:
_خانم جان خیلی خوش اومدید، خیلی خوشحالیم برگشتید. بیشتر بمونید، ما زنای روستا بهتون نیاز داریم.
لبخندی مهربون بهش زدم و گفتم:
_ممنونم زهرا خانم، سعی میکنم این بار یکم بیشتر بمونم. ولی خب میدونید که بخاطر شغلم باید برگردم.
نگران نباشید زود به زود بهتون سر میزنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • کریمی

    0

    انگیزه ادامه دادن به رمان را ایجاد میکند

    ۱ سال پیش
  • رمان خوبیه

    0

    رمان جالبیه

    ۱ سال پیش
  • یوسف

    0

    خیلی خیلی خوشم اومده ممنون که این رمان نوشتین

    ۲ سال پیش
  • Manisa

    0

    خوبه عالی

    ۲ سال پیش
  • مانیسا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مانیسا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مانیسا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • M

    0

    M

    ۲ سال پیش
  • M

    0

    M

    ۲ سال پیش
  • دانیال رستمی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ارشیدا

    0

    به نظرم داستان جالبی داره مشتاقم تا بیشتر بخونم ❤️

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • غزل

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • A

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    ....

    ۲ سال پیش
کپی شد!