رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و پنجم :
من اینطور نمیخواستم. نمیخواستم این روزهای آخر را با دلخوری بگذرانیم.
بیمیل چند لقمه از صبحانهام را خوردم. نان شیرین، مثل همیشه خوشمزه بود، ولی ته مزهی تلخی داشت. شاید تقصیر من بود، شاید هم نه.
بعد از تمام شدن صبحانه، تایماز دستمالش را روی میز گذاشت و به صندلیاش تکیه داد. نگاهش را به من دوخت و محکم گفت:
-برو لباست رو عوض کن، میریم سر زمین سوخته.
دستم دور فنجان چا
لطفا صبر کنید...
