پارت هفتاد و پنجم :

من این‌طور نمی‌خواستم. نمی‌خواستم این روزهای آخر را با دلخوری بگذرانیم.
بی‌میل چند لقمه از صبحانه‌ام را خوردم. نان شیرین، مثل همیشه خوشمزه بود، ولی ته مزه‌ی تلخی داشت. شاید تقصیر من بود، شاید هم نه.
بعد از تمام شدن صبحانه، تایماز دستمالش را روی میز گذاشت و به صندلی‌اش تکیه داد. نگاهش را به من دوخت و محکم گفت:
-برو لباست رو عوض کن، می‌ریم سر زمین سوخته.
دستم دور فنجان چا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️