رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و چهارم :
-به همه ثابت میکنم که لقب دادستان خرابکار چرت و پرت بیاساسی بیش نیست.
بعد از خداحافظی گوشی را قطع کردم و روی پاتختی گذاشتم. دستی به صورتم کشیدم. صدای قلبم را میشنیدم.
رفتنم قطعی شده بود. حالا فقط باید به تایماز بگویم…
با اعصابی درهم و ذهنی پر از آشفتگی از تخت بلند شدم. کف پاهایم که روی زمین سرد اتاق قرار گرفت، انگار سرمایی از قلبم گذشت. دستی میان موهایم کشیدم و نفس عمیقی گر
لطفا صبر کنید...
