پارت هفتاد و هفتم :

ماشین با صدای خرچ‌خرچ لاستیکا رو جاده‌ی خاکی جلو می‌رفت. صدای خش‌خش برگای خشک زیر چرخ، یه جوری بود که انگار طبیعتم می‌خواست هشدار بده.
تایماز ساکت بود. دستاشو مشت کرده بود و زل زده بود به جلو. حس می‌کردم یه چیزی تو دلش داره قل‌قل می‌زنه. یه چیزی که سال‌ها سرکوب شده، حالا داشت بالا می‌اومد.
– تایماز... مطمئنی اون خونه هنوز سرپاس؟
سرشو کج کرد و گفت:
– اگه سرپا نباشه، خاک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️