رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و هفتم :
ماشین با صدای خرچخرچ لاستیکا رو جادهی خاکی جلو میرفت. صدای خشخش برگای خشک زیر چرخ، یه جوری بود که انگار طبیعتم میخواست هشدار بده.
تایماز ساکت بود. دستاشو مشت کرده بود و زل زده بود به جلو. حس میکردم یه چیزی تو دلش داره قلقل میزنه. یه چیزی که سالها سرکوب شده، حالا داشت بالا میاومد.
– تایماز... مطمئنی اون خونه هنوز سرپاس؟
سرشو کج کرد و گفت:
– اگه سرپا نباشه، خاک
لطفا صبر کنید...
