لیست کلیه پارتهای رمان رسپینا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان رسپینا - پارت 1
با عجله چمدانم را داخل ماشین گذاشتم و سوار شدم و به کایا گفتم عجله کنه. کایا راننده و محافظم بود، قرار بود اون توی استانبول بمونه و من تنهایی برم، چون یه سفر موقتی بود. قبل از اینکه بطور رسمی کارم رو شروع کنم، میخواهم پدر و مادرم رو ببینم. پنج سالی بود که ازشون دور بودم. دلم براشون پر میکشید...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 2
نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو به نهایت بیخیالی برسونم. جفت دیگر ایرپاد رو داخل گوشم گذاشتم و به صندلی تیکه دادم و چشمام رو بستم. الان یکی از نادر ترین و عجیب ترین صحنه هایی بود که تو عمرم میتونستم ببینم. من، رسپینا، تنها دختر آراز خان بزرگ بودم. کسی که هیچ وقت به چیزی که باب میلش نبود سر خم نکرده...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 3
مارال، مادر رسپینا پیراهن دختر عزیزم رو بوئیدم و به آغوشم کشیدم. این کار سه سال من بود. هرروز میومد اینجا و پیراهنش رو میبوئیدم و میبوسیدم و بعد گردی گیری اتاقش روزم رو شروع میکردم. هیچ خدمتکاری اجازه ی ورود به این اتاق رو نداشت. میترسیدم بیان و انقدر از مایع و اسپری شست و شو استفاده بکنن ک...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 4
به هر نحوی شد مامان رو آروم کردم و با زهرا خانوم داخل عمارت بردیمش. روی مبل نشوندمش و لیوان آبی دستش دادم. کلافه و غمگین نگاهش کردم، چقدر برای اومدنم ذوق داشتم، چقدر خوشحال بودم که قراره سوپرایزشون کنم. ولی خودم بیشتر از همه سوپرایز شدم. کلافه شده بودم، شالم رو از سرم کشیدم و گوشه ای اند...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 5
(تایماز) از تاکسی پیاده شدم و با برداشتن چمدونم جلوی در ایستادم. نگهبان با دیدنم فوری در رو باز کرد و به استقبالم اومد. چمدونم رو ازم گرفت و پشت سرم به راه افتاد. با باز شدن در عمارت و بیرون اومدن مادرم لبخند روی لبم اومد. سمتش پر کشیدم و به آغوشم کشیدمش. دستاش رو دورم حلقه...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 6
به چیز های که میشنیدم باورم نمیشد. داشتند چی میگفتن؟ چه آتیشی چه سوزاندنی؟ اونم کی؟ آراز خان؟ عمرا... با چشمای خودمم میدیدم باورم نمیشد. حتما داشتند شوخی میکردند، آتاناز زنده بود و الان پله هارو تالاپ تولوپ میپرید پایین و خودش رو به آغوشم مینداخت. باز با شیطنت موهام رو میکشید و میخندید. نه ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 7
مش رحیم چشمی گفت و فوری تلفنش رو برداشت و به پسرش زنگ زد. یاسر پسر سرایدارمون و البته دست راست من بود. پسری تحصیل کرده و باهوش، ماباهم درس خوندیم و ولی من به ترکیه رفتم و اون تو ایران موند و گفت نمیتونه خانوادش رو ترک کنه. سرم داشت میترکید، از مرضیه دوتا آرامبخش گرفتم و سعی کردم خودم رو آر...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 8
نفس عمیقی کشید و با بغض مردانه گفت: _جسم نصفه نیمه سوخته ی آ... آت... آتاناز رو روی زمین دیدم. بلندش کردم و فوری بیرون آوردمش. با دیدنش هر دو ارباب زانوهاشون خم شد و روی زمین افتادن، ارباب آتاناز رو ازم گرفت و توی آغوشش کشید و شیون کرد. آراز خان سعی داشت پدرت رو آروم کنه ولی اون خودش هم ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 9
هرچقدر بیشتر فکر میکردم بیشتر تو خلأ فرو میرفتم. دلم خواهرم رو میخواست ، اون ریزه میزه رو میخواست ، شیطنت ها و شلوغی هاش رو میخواست. لعنتی حس میکردم نصفم رو شقه شقه کردن. قلبم تیکه پاره شده بود، درد میکرد، روحم درد میکرد، مغزم کار نمیکرد. شروع یک قان داواسی (دعوای خون خواهی) یعنی آسیب دیدن...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 10
پسری کنار تایماز بود که تاحالا ندیده بودمش، خوش تیپ و مغرور بود، لباس هاش به نظر گرون میومد.. حتما یکی از دوستاش یا فامیلاش بود که الان کنار تایماز بود. وارد آلاچیق شدیم و روی صندلی ها نشستیم. به اوستا اشاره کردم تا میز رو بچینن. چشم خانمی گفت و سری تعظیم کرد و از ما فاصله گرفت، کارکن...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 11
از حرفش عصبانی شدم ولی با لبخند حرص دراری گفتم: _همه ی اینا بودن بهتر از قاماز بودن. و ابرویی بالا انداختم لبخندی بهش زدم. یاسر از خنده قرمز شده بود و به زور خودت رو کنترل میکرد که با اخم تایماز مواجه شد. با فکری که به سرم زد گفتم: _ولی ما کارمون رو چیکار کنیم؟ من فقط یک هفته مرخصی گ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 12
با یاد آوری چیزی رو به بابا و مامان گفتم _راستی، آدمای یاشار امروز عصر یا فردا صبح میان اینجا تا من رو ببرن. نباید اجازه بدید من رو ببرن. تایماز قراره کاراش رو بکنه یکی پیشنهاد ازدواج ما رو بده، اینجوری به عنوان خونبس میرم تو اون خونه ولی شأن و بزرگیم سر جاش میمونه. هرچی نباشه منم فامیلی بی او...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 13
اخمام رو توهم کردم و گفتم: _آره منم نشستم و نگاهی کردم. حدت رو بدون عمه خانوم، حواست باشه پات رو توی عمارت کی گذاشتی، اینجا عمارت قره داغلی ها هست. اومدی باید اصالت و فرهنگت رو حفظ کنی. با اخم وحشناک گفت: _دختره ی عوضی امشب که کلفت خونه ی بی اوغلوها شدی حالت رو میپرسم. هم گناه کارید و...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 14
دستش رو گرفتم و گفتم: _تازه من قراره عروس اون خونه بشه، زن ارباب بعدی... میشم زن ولیهد اون سلطنت. برای چی نگرانید؟ مطمئن باشید هیچ کس جلو دار من نیست. تایماز کنارمه، خودم هستم... ناسلامتی من دادستان یه مملکتی هستما. دیگه آبروی من رو نبرید که. من دختر ضعیفی نیستم. من کل زندگیم رو توی خارج گذ...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 15
فوری جوابش اومد: _"آره راس میگی، من قامازم که بهت پیام دادم. " _خیلی خب بابا زود قهر نکن، لوس نشو. بگو ببینم چی شده؟ منتظر موندم جوابش نیومد... از فضولی داشتم دیوونه میشدم. دیگه نتونستم تحمل کنم و گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم. با دومین بوق جواب داد، صداش دلخور وار و دورگه بود. _چیه؟ _مرض....
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 16
صدای کجنکاوش گوشم رو پرکرد: _خب بگو ببینم چی گفتی دیگه، خیلی سخته؟ چشمام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم: _بهشون گفتم ما تو ترکیه باهم دوست بودیم و قصد ازدواج داشتیم. خیلی گیر داده بودن که نمیشه و این حرفا برای اینکه آرومشون کنم مجبور بودم بگم عاشق و معشوق بودیم. عوق.. از خنده ریسه رفته بود و به...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 17
صدای گرمش توی گوشم پیچید: _سلام باباجان، کجایی؟ _دارم از بند میام، چیزی شده؟ کاری داشتید؟ _نه دخترم نگران نباش چیزی نشده، پیک تایماز اومده و گفت شب قراره بیان خواستگاری. همونجور که گفته بودی، اولش مخالفت کردم و ردشون کردم، بعدش احمد خان آدمش رو فرستاد و منم گفتم به احترام احمد خان باشه قبول ...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 18
وارد اتاقم شدم و لباس هام رو از تنم کندم، مامان یه کت و شلوار پوست پیازی ای روی تختم گذاشته بود که یک طرفش کلا سنگ دوزی شده بود و واقعا خیلی زیبا بود. امیدوار بودم تنم بشه، چون خیلی ازش خوشم اومده بود و اصالت رو کاملا به نمایش میذاشت. روی صندلی میز آرایشم نشستم و موهام رو خشک کردم، دلم میخواست ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 19
صدای پیامک گوشیم به صدا دراومد، حتم داشتم تایمازه که میخواد سر به سرم بذاره. گوشیم رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم، درست حدس زده بودم، خودش بود. پیام رو باز کردم. "سلام عروس خانوم، خوب هستی عزیزم، گل چی دوس داری برات بخرم؟ ام... یونجه و کیریشنه خوبه؟ با یولاف؟" از حرص گوشی رو توی دستم فشار دادم...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 20
در باز شد و یکی از روستایی ها جلوی در نمایان شد که توی دستش یه کیف بزرگ بود. _سلام باجی من سارام، خانم گفتم برا آرایشتون بیام. لبخندی زدم و بفرماییدی گفتم. وارد اتاق شد و چادرش رو از سرش برداشت و روسریش رو باز کرد و سمتم اومد. موهام رو توی دستش گرفت و کمی لمس کرد، انگار میخواست به جنشون نگاه...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
