رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
با عجله چمدانم را داخل ماشین گذاشتم و سوار شدم و به کایا گفتم عجله کنه.
کایا راننده و محافظم بود، قرار بود اون توی استانبول بمونه و من تنهایی برم، چون یه سفر موقتی بود.
قبل از اینکه بطور رسمی کارم رو شروع کنم، میخواهم پدر و مادرم رو ببینم. پنج سالی بود که ازشون دور بودم.
دلم براشون پر میکشید، چقدر این دلتنگی سخت و عذاب آور بود.
بیصبرانه منتظر دیدن دو بال هایم بودم، بال هایی که با آنها به بلندترین قله ها میتوانستم پرواز کنم.
در فکر خانواده و آبادیم بودم که ماشین نگهداشت. سریع از ماشین پیاده شدم و سمت باجه ی امنیت رفتم.
بعد از بازرسی های بدنی قسمت مدارک رفتم و بعد کار های مربوطه سمت کایا که روی صندلی های انتظار نشسته بود قدم برداشتم.
وقتی من را دید بلند شد و منتظرم ماند، با لبخند به او گفتم:
_خب دیگه این چند روز رو برو حسابی استراحت کن و خوش بگذرون و انرژیت رو جمع کن، چون زیاد طول نمیکشه برگردم.
برای سرو کله زدن بامن به انرژی مضاعف نیاز داری.
سرش را پایین انداخت و محجوب خندید.
کاغذی را سمتم گرفت و گفت:
_این برگه ی چمدونتون هست، بسلامت برید و برگردید. نگران کار هاتون هم نباشید، به همشون رسیدگی میکنم. از تعطیلاتتون لذت ببرید، چون قراره فصل کاری سختی داشته باشید.
لبخندی به رویش زدم و دستم را دراز کردم که برگه را بگیرم که با تقه ی محکمی که بهم خورد تعادلم رو از دست دادم و بغل کایا افتادم.
در شوک بودم نفسم بند آمده بود. با تعجب به کایا نگاه کردم، دستم رو گرفت و کمکم کرد روی پایم بایستم.
سمت صدای آشنایی که داشت معذرت خواهی میکرد برگشتم. با دیدن چهره اش اعصابم یهو بهم ریخت.
این پسر به خودیه خود بدون اینکه کاری انجام بده باعث آمپر چسبوندنم میشد، چه برسه به الان.
با دیدن صورت قرمز شدم از تعجب ابروهاش پرید و گفت:
_عه تویی؟ میدونستم این همه عذر خواهی نمیکردم.
دندون هام رو روی هم ساییدم و با فک منقبض شده گفتم:
_میدونی چیه؟ اسم تورو اشتباهی تایماز گذاشتن، تو باید قاماز میشدی. چون یه قاماز واقعی هستی
(قاماز به زبانی ترکی یعنی نفهم)
الان اون هم مثل من عصبانی بود و قرمز شده بود.
انگشتش رو بالا آورد تا چیزی بهم بگه که با بلند شدن صدای بلندگو رسما خفه شد.
داشت پروازمون رو اعلام میکرد. انگار اون هم به ایتالیا پرواز داشت چون پشت سر اعلام پرواز ایران، ایتالیا رو گفت.
با نگاهی که خط و نشون میکشید ازم رو برگرداند و سمت مسافرین رفت.
بری که برنگردی زیر لب گفتم و بعد خداحافظی با کایا
سوار هواپیما شدم و باخیال راحت روی صندلیم نشستم.
از هیجان داشتم بال درمیآورم. از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم.
سه ساعت... فقط سه ساعت دیگه تو آغوش پر مهر پدر و مادرم فرو میرفتم.
با شوق ایرپادم رو دراوردم و یکیش رو داخل گوشم انداختم و خواستم اون یکی رو هم داخل گوشم بذارم که از دستم لیز خورد و افتاد زمین.
خم شدم و از روی زمین برش داشتم، متوجه نشستن کسی کنارم شدم.
با بیخیالی سرم رو بلند کردم با تایماز روبه رو شدم.
سرم از این همه نزدیکی و تصادف و کنارش بودن و اعصاب گیج رفت.
دستم رو روی زانوم مشت کردم.
اون هم دست کمی از من نداشت و کلافه و عصبی دستش رو داخل موهاش فرو برد و به گردنش رسوند.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
موهانا همت
0بزاریدداستان شروع بشه هنوزسلام نکرده نظرمیخواین؟
۱ سال پیشخوب هست
0خیلی خوب هست
۱ سال پیشرمان خوبیه
0رمان جالبیه
۱ سال پیشیوسف
0خیلی خوبیه
۲ سال پیشMaryam
0تا بخونم
۲ سال پیشنسرین
0تا الان که
۲ سال پیشM
0M
۲ سال پیشMoo
0عالی
۲ سال پیشدانیال رستمی
0عالی
۲ سال پیشماریه
0خوب
۲ سال پیشععععع
0💕
۲ سال پیشارشیدا
0به نظرم تا اینجا خوب بود
۲ سال پیشغزل
0خیلی خوب بود
۲ سال پیشغزل
0خیلی خوب بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0فعلا که پارت اول خوبه