دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان جنایی,رمان معمایی, رمان هوده,نویسنده مهدیه سجده,دنیای رمان

رمان هوده

  • زبان فارسی
  • 94.5K 👁
  • 448 ❤️
  • 2.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

«‌دستانی که در آتش می‌رقصید حکایت از پشیمانی‌ای داشت که چاره‌ای برایش نبود و چشمانِ محکوم به تماشا، حکایت تلخش را از بَّر شد!» زندگی مشترک بهنود که در شرف سه نفره شدن بود رو به فروپاشی رفته و تلاش‌هایش‌ بی‌ثمر شده‌بود؛ اما مشکلات از جایی آغاز شد که بهنود در شغل وکالتش با پرونده‌ای رو به رو شد و همه‌ی زندگی‌اش روی دور باطل افتاد. پرونده‌ای که هرچه بیشتر حقیقتش آشکار می‌شد فهمیدنش را برای بهنود سخت‌تر می‌کرد؛ اما کاغذهای سوخته‌‌ی لا به لای پرونده، حقیقت فراموش شده‌ای را هجی می‌کرد که انگار از یاد رفته‌بود. شخصی بعد از سال‌ها از راه رسید، حقیقت را از بین خاکسترهای به جا مانده فهمید و حالا می‌خواست دردی که با گوشت و استخوانش حس می‌کرد را تا مغز استخوان مقصرها برسد!

پارت اول

مقدمه:
یادمه از بچگی دوست داشتم یه شغلی داشته باشم که بتونم حق بقیه رو بگیرم! خیلی دویدم، خیلی درجا زدم. زمین خوردم ولی باز بلند شدم تا بشم اینی که الان هستم! خنده داره… .
می‌دونی دردش کجاست؟ نه نمی‌دونی! بذار بگم:
دردش اینجاست که هنوز که هنوز بعد این همه سال… نتونستم حق خودم رو بگیرم!
نه نباید می‌گفتم حق! نتونستم هوده خودم رو بگیرم! 
تو اینجوری صدا می‌کنی عدالتی که ازش دم می‌زنی رو!
-------
زمستان سال ۱۳۸۸
«راوی اول شخص»
باز مثل همیشه گیر سؤال فیزیک شده بودم و هر دفعه که بیشتر کتاب گام‌به‌گام را چک می‌کردم گیج‌تر می‌شدم. کلافه صندلی چوبی‌ام را عقب هل دادم که باز پایه شکسته‌اش تاب برداشت و لق زد. کلافه‌تر کتابم را چنگ زدم و تا رسیدن به در فلزی اتاقکی که علیرضا با دست‌های خودش برای من ساخته بود، رفته و دستم را پشت گردنم کشیدم. من هر بار بیشتر باعث سرافکندگی برادرم شده‌ام و حالا چه طور باید نمره مردود فیزیکم را برایش توضیح می‌دادم؟!
در فلزی را کنار زدم و تمام سرم از بهانه پر شد؛ اما ته دلم عذاب وجدان روزهایی را داشتم که جای خواندن درس‌هایم برای امتحانات نهایی و آماده شدن برای کنکور، در گیم‌نت گذشت. چقدر من بی‌لیاقت بودم! علیرضا برای راحت بودن من و سکوت در این محوطه پر سر و صدا، اتاقک ساخته بود؛ آن هم با هزینه خودش و دستانی که در ماسه و سیمان زخم برداشته بود. آن‌وقت من پول تو جیبی‌ام را برای خورد نشدن غرورم مقابل رفیق‌ها خرج گیم‌نت کرده بودم!
پوفی کشیدم و جاده خاکی را سمت اتاقک نگهبانی‌اش بالا رفتم. هنوز داشتم به بی‌فکری‌‌هایم فکر می‌کردم. اگر علیرضا می‌فهمید حق داشت کله‌ام را بشکند. او از همه خوشی‌اش زد تا من به درس‌هایم برسم و حالا من...!
نفسم را عمیق بیرون دادم و مشتم را لعنت‌‌وار به پیشانی‌ام کوبیدم. به کیوسک علیرضا رسیدم که بوی بنزین زیر بینی‌ام زد. نکند ماشینی که جدیداً برای اوراق آورده بودند نشتی داشت و بنزین همه‌جا را برداشته بود؟! چند قدم را دویدم و پس ذهنم یادم آمد، علیرضا تمام بنزین را خالی کرده بود؛ اما چرا بوی بنزین داشت شدّت می‌گرفت؟! چند قدم مانده را تندتر برداشتم. نگاهم به در نیمه‌باز اتاقک رسید و چراغ‌نفتی‌ای که روی صندلی کنارش داشت رو به خاموشی می‌رفت. ترس تا پشت مغزم دوید! نکند دزد آمده بود! آن هم شبی که دقیقاً علی آقا نبود و ما مسئول همه‌چیز بودیم. قلبم تندتر کوبید. تا رسیدن به پشت اتاقک هزار فکر در سرم چرخ خورد.
- علیرضا!...داداش کجایی؟ علی؟!
صدای قدم‌هایی از پشت سرم آمد. سمت عقب چرخیدم و نگاه وحشت کرده‌ام منتظر هرچیزی بود؛ اما با دیدن چشمان مشکی علیرضا، پوفی از سر آسودگی کشیدم. بی‌هوا دستش را پس کله‌ام زد و مغزم از بوی بنزین ترکید.
- تو اینجا چیکار می‌کنی بچه؟!
دستم را پشت سرم کشیدم و خجالت‌زده کتاب فیزیکم را نشانش دادم که خنده‌اش گرفت:
- باز گره خوردی؟!
سرم را تکان دادم که باز دستش را بلند کرد؛ اما دو قدمی سرم منصرف شد و‌ داخل جیب شلوارش فرو کرد:
- همین دوتا سلول خاکستری بزار تو سرت باشه.
کتابم را باز کردم؛ اما نگاهم به تیشرت سرمه‌ای رنگش رسید که به نظر خیس می‌آمد؛ پس سرم را جلو بردم و تندی بنزین سرم را سوزاند:
- این چه بوییه؟! چرا لباست بنزینی شده؟!
تک خنده‌ای زد و کتاب را از دستم کشید. موهای فر مشکی‌اش را دست کشید و یقه تیشرتش را تکان داد:
- باک موتور سوراخ شده داشتم درستش می‌کردم بنزین ریخت روم.
«مراقب باش»ی حواله‌‌اش کردم و او‌ سؤال فیزیک را طبق معمول مثل آب خوردن برایم توضیح داد. مثل هربار هم به این نتیجه رسیدم برادرم برای نگهبانی زیادی حیف بود و باید معلم فیزیک می‌شد؛ اگر معلم خودم بود قطعاً عاشق این درس نچسب می‌شدم.
- خب دیگه برو که کله‌سحر باید بلندشی بری مدرسه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان هوده

  • پریماه

    در پارت 890

    واینکه روال کار قاتل خیلی تکراری بود(ارسال پیامک و تماس و بسته) چطور پلیس حتی از کوچکترین کار هم غافل موندمثل دادن گوشی وسیمکارت امن برای ارتباط با بهنودیاخیلی

    ۲ ماه پیش
  • پریماه

    در پارت 890

    تشکر از نویسنده بابت قلم زیبا وروان اما..شخصیت بهنود بسیار منفعل.کمااینکه کاراکتر وکیل کارکشته ای هم هست.کاش برای غافلگیری وپیشبرد داستان دوباره از حربه ی سکوت بهنود استفاده نمی کردید.اصلا باورپذیر ن

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1130

    و بعد داخل کامنت ها و نظرات واضح برامون روشنش مردی موضوع رو مثلا همین داستان فیلمی ک تهام گرفته بود از اتش سوزی و اینجا گفتی ک داشته با گوشی بازی میکرده و ب نظرم اگه این ی سری ابهامی ک تو کامنت ها روشن شد تو خود رمان واضح تر میگفتی بهتر بود، اما در کل خیلی خیلی لذت بردم عزیزم قلمت خوش

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1130

    دختر عالی بود رمانت و ب شدت لذت بردم هرچند بعد کلی وقت که رمانت تموم شده بود من تازه خوندمش ولی ی مشکل کوچیکی ک رمانت داشت این بود ک هنوز ی ذره از گره ها برای ما درست باز نشده بود،. ی جوری بود انگار داخل ذهن خودت بوده و فقط ی بخشیش رو برای ما نوشتی نه دقیقا اون چیز کاملی ک تو ذهنت بوده

    ۵ ماه پیش
  • من الان نمیفهمم یاسی

    در پارت 1110

    ن مامان تهام رو کشته؟ یا بعد بابای تهام اون رو ب علیرضا داده و علیرضا بزرگش کرده؟ الان یاسین از تو بازی اوردن تهام پشیمونه؟

    ۵ ماه پیش
  • زینبشون

    در پارت 720

    ارهههه اون اح.مقو بایدم بزاره کنار اهههههه۵هه

    ۵ ماه پیش
  • زینبشون

    در پارت 600

    واییی تازه دارم رمانو میخونمممم دلم میخاد قاتلو بگیرم ی پس بزنم بعدا بفهمم کیه ک اگ بفهم تهامه ناخنامو روصورتش میکشم😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • رمان خوان

    در پارت 140

    یه چیز دیگه اینکه بهنود گفت دلیل نمیشه چون دو سال باهات تو رابطه بوده بیاد باهات ازدواج هم بکنه به نظرم این حرف اشتباهیه مگر اینکه طرف بخواد هزار جور رابطه مختلف رو بگذرونه و بعد تازه به فکر ازدواج بیوفته اگر قصدش این نیست چه دلیلی داره یهو به کسی که دو سال باهاش بوده جواب منفی بده

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    تو وضعیت الان شرایط ازدواج واقعا فرق کرده حتی خیلی رابطه ها فقط یه دوستی و ارتباط دو طرفه هست که قرار نیست به ازدواج برسه از طرفی صدف متوجه رفتارای باربد و ابنکه ادمی نیست که بشه بهش تکیه کرد شد و برای همین ردش کرد و از طرفی بهنود این خرفو زد چون بعد ده سال ازدواج و چند سال دوستی با الناز الان متوجه

    ۵ ماه پیش
  • رمان خوان

    در پارت 140

    یعنی آذر می دونه برادرش با صدف دو سال توی رابطه بوده و باز الان برای پسرش می خوان برن خواستگاری!! به نظرم حتی اگه اینطوری نبود و فقط باربد توی یه خواستگاری ساده جواب منفی گرفته بود هم درست نبود برای یه نفر دیگه از اعضای همین خانواده برن خواستگاری همون دختر چون بلاخره فامیلن و قراره چششون تا آخر تو

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    آذر در جریان اینکه دو سال باهم بودن نبوده و اینکه مهراد و صدف باهم اوکی کرده بودن صدف رفتارای باربد رو دیده بود و بهش جواب منفی داد. نمیشه گفت کارشون منطقیه اما چنین اتفاقاتی زیاد میوفته

    ۵ ماه پیش
  • الهه

    در پارت 870

    تا الان ک دارم میخونم خیلی خیلی خوب بود و اصلا خسته کننده نبود، ودوست دارم ببینم تا اخر چی میشه

    ۵ ماه پیش
  • Myself

    در پارت 750

    تو جایی از رمان الناز اشاره کرد که پدرش دست نوازش رو سرش نکشیده و درکل باهاش مهربون و صمیمی نبوده و بجاش بهنود خیلی بیشتر از ظرفیت الناز و بیشتر از بعضی مردا بهش عشق و محبت داده،الناز لیاقت لطف و محبت و مهربونی رو نداره. و تو این مورد از بی محلی هاتف نسبت به الناز یذره کیف کردم

    ۶ ماه پیش
  • Myself

    در پارت 750

    بنظرم الناز یک آدم خودخواه و بدون عزت نفسه...هرآدمی تو هر دوره از زندگیش به پول نیاز داره و نیازایی که با پول برطرف میشه...اما ارزش و قیمت غرور شوهرش و حتی خودش خیلییی بالاتر از این حرفا بود، الناز واقعاااا با بهنود بدتا کرده و میکنه...

    ۶ ماه پیش
  • Myself

    در پارت 740

    شرایط بهونست منم از پدرم با همه مهربونی و محبتش ترس دارم منم ازش حرف شنوی دارم اما نه به قیمت ازدست دادن شوهرم و ازبین رفتن زندگی مشترکم...الناز اصلا لیاقت زندگی با بهنود رو نداره و فقط بهنود رو جلو پدر و خونوادش خرد میکنه و غرور و شخصیتش رو زیر سوال میبره

    ۶ ماه پیش
  • لیلا

    در پارت 910

    قلمت عالیه عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • محدثه حسین زاده

    در پارت 1131

    و تهام... پایان این هوده بود

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️