دوست داشتی؟
رمان اگر چه عاشقم نیستی اثر زهرا شین

رمان اگر چه عاشقم نیستی

  • زبان فارسی
  • 76.2K 👁
  • 139 ❤️
  • 134 💬

خلاصه رمان عاشقانه اگر چه عاشقم نیستی

بگذار از اولش بگویم برات … خط به خط عاشق شدم! تو همانی بودی که حروف عشق را یادم دادی . نوشتم عشق , یعنی تو نوشتم مرهم , یعنی تو نوشتم همدم , یعنی تو کمی که گذشت پاک کن لعنتی بی احساسی را به دست گرفتی و گفتی پاک کن … نگاهت کردم … فقط نگاهت کردم و اشک ریختم لعنتی پر غرور من چگونه پاک کنم عشق نوشته هایم را از صفحه دلم بگذارتا جان دارم بنویسم که معنای این جان تویی نخواه که بی جان شوم.

قسمتی از متن رمان اگر چه عاشقم نیستی

همه ی این کش مکش ها کمتر از 20 دقیقه طول کشید.
وارد خونه شدیم که با موج گرمایی که به صورتم خورد سرحال شدم.
با استقبال گرمی مواجه شدیم!.البته من مواجه شدم... چون برای شایان عادی بود... هر هفته از این مهمونیا داشتن!..
ما که وارد شدیم... دو تا دختر با دوتا پسری که رو مبل نشسته بودن از جاشون بلند شدن... به غیر از مارال!... جهنم!.
صدای شایان که داشت با پسرا دست می داد و سلام علیک می کرد من رو به خودم آورد.
به سمته دخترا رفتم و دستم رو به سمته یکیشون دراز کردم.
صورت استخونی و پری داشت.... ابروهای برداشته ای که قهوه ای تیره رنگ کرده بود... چشمای بادومی قهوه ای تیره مژه های پر و لب و دهن متناسب با پوستی سفید,هم قد خودم بود... قشنگ و بانمک بود.
نیشم رو باز کردم و گفتم:
_سلام خانم جوان!
دستم رو به گرمی فشرد و لبخنده پهنی زد...
_سلام عزیزم خیلی خوش اومدی... من ترانه ام!.
لبخندم رو پررنگ تر کردم و با گفتن خوشبختم عزیزمی, دستم رو به سمته دختره بعدی دراز کردم.
دختر بعدی برعکس ترانه قد کوتاه و تپل مپل بود... صورت گرد و گندم گونی داشت...ابروهای کمونی و چشم های درشت مشکی با لب های قلوه ای و بینی سربالا... دختره نازو ملوسی بود.
نیشم و باز تر کردم و گفتم:
_سلامی هم به شما خانوم جوان!.
خندید ودستش رو تو دستم گذاشت و گفت:
_سلام گلم خوش اومدی... من غزلم!.
سرم رو کوتاه براشون تکون دادم و برگشتم سمته شایان که دیدم ساکت با دوستاش سره پا ایستادن و به من نگاه می کنن... شایان چشم قره ای رفت که ینی سلام کن آبروم رو بردی!.
لبخنده نصفه نیمه ای به هر چهارتاشون زدم و سلام کردم... ایش!
جوابم و دادن... چادرم رو دراوردم. رو مبل های فیروزه ای رنگ سلطنتیشون نشستم...
نگاهی گذرا به خونه انداختم... قشنگ بود... پرده هایی که با مبلاشون ست بود و یالان فیروزه ای داشت... از در که وارد می شدی آشپزخونه شیکی سمته چپ بود که داخل اونجا هم همه ی وسایل ها ست سفید فیروزه ای بود... دوتا اتاق کنار آشپزخونه که حدس میزدم اتاق خواب باشند... خونه کلا همه ی وسایل ها یا سفید بود یا فیروزه ای... هر گوشه از خونه هم با وسایل های سلطنتی گرون قیمت تزءیین شده بود... تابلو هایی از طبیعت روی دیوار نصب بود و خیلی چیزای دیگه که حوصله برسی شون رو نداشتم.
شایان رو به من گفت:
_اجازه میدی مادمازل معرفی کنم یا باز قصد داری وارسی کنی؟.
لبخنده حرصی زدم و سرم و یه وری کردم و گفتم:
_بفرما... داداش خانوم!.
لبخند پیروزمندانه ای زدم ولی از صدای خنده هایی که تو کل خونه پیچید تازه فهمیدم چی گفتم... داداش خانوم چی بود اخه؟.
صدای پسری که رگه های خنده تو صداش مشهود بود ولی نمی خواست بخنده من رو متوجه خودش کرد.
_ کی به سلامتی خانوم شدی شایان جان؟!.
همه زدن زیر خنده.
شایان هم خندید و گفت:
_وقت گُلِ نِی!.
به پسره دقیق تر شدم...!
شلوار جذب سرمه ای... پیرهنی جذب به رنگ سفید که شیک آستین هاش رو داده بود بالا و خوب اندامش رو تو دید گذاشته بود قد بلندی هم داشت این و از پاهای قناص درازش فهمیدم... ساعت مشکی رنگ خوشگلی که تو دست های بزرگ و مردونش بود برق میزد... صورتی استخونی ولی پر... لب های قلوه ای صورتی... بینی خوش تراش و مردونه... چشم های قهوه ای روشن با مژه های تقریبا پر که چشم هاش رو خیلی گیرا به نمایش گذاشته بود... ابروهایی کشیده که برداشته بود البته من اینطور حس می کردم... پوستی تقریبا سفید... موهای مشکی که خیلی قشنگ با ژل به بالا حالت داده بود...
به پسری که سمته دیگه ی شایان نشسته بود نگاه کردم تقریبا شبیه پسر اولی بود با این تفاوت که این موهاش قهوه ای و چشم های مشکی داشت... شلواره مشکی با تیشرت قرمز پوشیده بود اندام خوبیم داشت و همچنین چهره بانک و جذابی..
اخمام و کشیدم توهم. برای چی انقدر دقیق نگاهشون کردم اصلا؟.
(وجدان عزیز: خب معلومه... میخواستی دوستای برادرت رو بشناسی).
(اره اره حق باتوء).
_روووشننک!؟.
حیرون سرم رو بلند کردم و به شایان که چشماش و گرد کرده بود و نگاهم می کرد... نگاه کردم!.
سرم و چرخوندم که دیدم همشون دارن منو نگاه می کنن.!
باز خیره شدم به شایان و گفتم:
_چیه؟!.
غزل_عزیزم میدونی از کیِ اقا شایان صدات می کنه؟... متوجه نشدی چرا؟!... خوبی اصلا؟.
به غزل نگاه کردم و خیلی ریلکس گفتم:
_عععع! خب متوجه نشدم.
رو کردم سمته شایان!.
_جانم؟.
بیخیال به مبل تکیه داد و دستش رو گرفت سمته دخترا و گفت:
_با ترانه و مارال و غزل که آشنا شدی؟.
سرمو به بالا و پایین تکون دادم ولبخندی به روی ترانه و غزل زدم و به مارال چشم قره رفتم که یهو خنده اون پسرچشم مشکیِ بلند شد.!
با تعجب نگاهش کردم که روشو کرد سمت اون یکی پسره و شایان...
از زوره خنده قرمز شده بود... با ابروش به من اشاره کرد و بعد به پشت سرش که مارال بود اشاره کرد و ادای منو دراورد وچشم قره رفت.!
یهو همه منفجر شدن... خودمم خندم گرفته بود ولی سعی میکردم نخندم چرا که اون پسر چشم قهوه ای داشت با تمسخر به من و مارال نگاه می کرد و نیشخندی که گوشه لبش بود از چشمم دور نمی موند... مارالم با اینکه فهمیده بود ولی اصلا به روی خودش نمی آورد!.
خوب که خنده هاشون رو کردن باز شایان گفت:
_اصلا قسمت نمی شه من شما دوتارو معرفی کنم(به پسرا اشاره کرد).
زیر لب گفتم:
_بهتر!
ترانه برگشت و نگام کرد شروع کرد ریز ریز خندیدن... وایی شنید خاک تو سرم!.
شایان به پسر چشم مشکیِ اشاره کرد و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان اگر چه عاشقم نیستی
  • ناشناس

    0

    بعدشم پایانشو خیلی زود سر هم آوردن فقط میخواست تمومش کنه

    ۳ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    داستانش خوب بود ولی از شخصیت روشنک و شایان خوشم نیومد دختره خیلی زود برسام بخشید حالا این هیچی ولی چرا هندی بازی درآورد شایان داداششو ببخشید این چجور برادری بود که سر خواهرش شرط بندی کرده بودن چیزی نگفت و دختره هم فورا داداشه بخشید واقعاا هندی بازی درآوردن😑

    ۳ ماه پیش
  • بیخیال اسم ما شو

    0

    نویسنده ببین عاشقتمممممممم من فدایتوووو بشممم بوسییی دمت گرم😭✨عالیییی بودددددد😭💘

    ۳ ماه پیش
  • یکتا

    3

    این شخمی ترین رمان قرن بود آبکی، سطحی، مزخرف، چرت اینقدر داشتانو دیالوگاش مسخره بود ادم حالت تهوع میگیره حدس میرنم نویسنده یه بچه کلاس پنجمیه ینی چی که دختره سرش خورد به چونه یارو بیهوش شد؟ 😐برین گمشین

    ۳ ماه پیش
  • دنیا

    0

    عالیییییی حتما پیشنهاد میشههه

    ۴ ماه پیش
  • یاس

    2

    روندی کاملا غیر منطقی و بچه گانه قسمت سوم را حتی تمام هم نکردم به خاطر سطح پایین کار

    ۵ ماه پیش
  • مهشید

    0

    عالی بود حتما بخونیددددد خیلی خوب بود✔️✔️✔️✔️💓💓 مرسی از نویسنده💋

    ۵ ماه پیش
  • عالی بود فقط کاش

    0

    پارت بیشتر میگذاشتی مرسی از نویسنده رمان

    ۷ ماه پیش
  • Mahdiye

    0

    بسیار زیبا🥺🤍

    ۹ ماه پیش
  • ستایش

    0

    خوب بود عالی نبود ولی بدم نبود اون طوری نبود که بگی الوی وقت صرفش کردی خیلی طنز بود 😂

    ۹ ماه پیش
  • آیلار

    0

    سلاام رمانتون واقعا عالییییییییی بود قلمت معرکس... خسته نباشی و موفق باشی حال کردم بخداا من همه بخش هاشو دوس داشتم😂 شخصیت روشنک رو خیلی دوست داشتم و پیشنهاد منی که خیلی رمان خوندم اینه که حتماا بخونیدش... واقعااااا که عالییی بود بهترین رمانی که تا الان خوندم بود دم نویسنده گرم پر قدرت ادامه

    ۹ ماه پیش
  • آمنه

    3

    بسیار مزخرف و آبکی بود چرا ایقد الکی و غیر طبیعی 😐😐وقتتون تلف این رمان نکنید انصافا اسمش هح گذاشته عاشقانه یه مشت دیالوگ بی سر وته

    ۱۰ ماه پیش
  • luna

    2

    قشنگ بود... ولی خب قطعا میتونست قوی تر باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • ....

    1

    خییییییییییییییلی خوب بود

    ۱۲ ماه پیش
  • طناز

    1

    چند تا رمان معرفی کنید که پایانش خوش باشه قشنگ باشه

    ۱ سال پیش
  • ایلین

    4

    رمان اگر چه اجبار بود سنگ قلب مغرور دختری که من باشم تدریس خصوصی مرد خودخواه من.....

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!