رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و ششم :
چشمم به کلبهی نیمهسوخته افتاد، همان تکهای از خاطره که مثل زخمی عمیق وسط سبزی این زمین آرام گرفته بود. نگاهم از شعلههای فراموششدهی کلبه گذشت و روی صورت تایماز نشست... اخم داشت، ولی نه از جنس غرور. اخمش از جنسی بود که از دل آدم میجوشه، وقتی یه درد قدیمی دوباره زنده میشه.
چشمانش به نقطهای خیره بود که انگار دنیا همانجا تمام شده بود.
دلم پیچ خورد. یک قدم جلو رفتم... بدون ا
لطفا صبر کنید...
