لیست کلیه پارتهای رمان راز قلبم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان راز قلبم - پارت 1
با التماس گفتم: «حد کامل؟ تو رو قرآن حاج آقا...» آقای قاضی عمامهاش را روی سرش مرتب کرد، با نگاه نافذش به من خیره شد و زیر لب استغفراللهی گفت. بعد زیر برگه را امضا کرد و کلافه گفت: ـ باهات به عنوان وکیل حرف بزنم یا برادرش؟ از جا بلند شدم. قلبم داشت از جا کنده میشد. جلوی چشمم داشتند برای پار...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 2
#سه ماه بعد نوروز آن سال به طرز مذبوحانهای نتوانسته بود زمستان را فتح کند. آسمانِ سربیرنگ، گرفته و چنان نزدیک به زمین بود که انگار قصد داشت روی سینهام آوار شود. همانطور که در سکوتِ سنگینِ اتاقک ماشین، پشت فرمان نشسته بودم، برای هزارمین بار در ذهنم تکرار کردم که باید با طنین حرف بزنم. شیشهی ب...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 3
#طنین چشمانم را که باز کردم، هنوز گیجِ خواب بودم. پلکهایم به سنگینی سرب شده بودند و بدنم از نشستنِ طولانیمدت روی صندلی ماشین، کمی کوفته بود. شیشهی ماشین بخار کرده بود و منظرهی بیرون در هالهای از مه و تاریکیِ وهمانگیزی فرو رفته بود. سرمایی خفیف از درز شیشه به داخل میخزید، اما شانههایم گرم ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 4
#حامد هوای داخل ویلا، سنگین و مانده بود. سالن اصلی، که مثل قلب خانه به تمام اتاقها راه داشت، شبیه به میدان جنگی آرامگرفته به نظر میرسید. آشفتگی محض. یک چوب ماهیگیری روی زمین افتاده بود، کنار یک جفت دمپایی روفرشی مردانه که هر لنگهاش به سویی پرت شده بود. چند دست لباس، بیقید و بیتوجه روی کاناپ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 5
تصمیمم را گرفته بودم که بمانیم، اما حالا باید سختترین بخش ماجرا را مدیریت میکردم: خبر دادن به طنین. از ویلا خارج شدم و پا به حیاط پشتی گذاشتم. طنین آنجا بود؛ در میانهی چمنهای مرطوب حیاط، کنار منقل فلزی ایستاده بود و با دقت و وسواسی که در تمام کارهایش داشت، پاکتهای کاغذی ذغال را یکییکی در دل...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 6
#حامی . باد سردی که از روی امواج خروشان و خاکستریرنگ دریای خزر برمیخاست، شلاقوار به صورتم میخورد. کنار ساحل ایستاده بودم و فاصلهام با امواجی که با خشم خود را به ساحل میکوبیدند، تنها چند قدم بود. قامتم در برابر عظمت و بیرحمی دریا، چقدر تنها و بیپناه به نظر میرسید. صدای خرد شدن صدفها زیر...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 7
جملهاش مرا در جایم میخکوب کرد. بدون اینکه منتظر جوابی بماند، یا حتی نگاه دیگری به من بیندازد، از کنارم رد شد. رو به سمت در خروجی رفت و در حین راه رفتن تیر خلاص را زد: «با اتوبوس میرم.» و دستگیرهی در را پایین کشید. خون در رگهایم به جوش آمد. غرورم، ترسم، و عصبانیتم با هم ترکیب شدند. با چند گام ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 8
پایم را روی پدال ترمز فشردم و ماشین را متوقف کردم. تمام طول مسیر را در سکوتی کشنده و سنگین گذرانده بودیم. دیگر تحمل این سکوت را نداشتم. با خستگی و کلافگی رو به او کردم و گفتم: «تو که تو کل مسیر چیزی نگفتی، اما به خدا من کاری رو کردم که به نفع هردومون بود... خوب یه چیزی بگو.» طنین سرد و آسوده لبخن...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 9
دنیا برایم ایستاد. صدای باران و باد در گوشم خفه شد. با ناباوری چند دقیقه به او خیره ماندم. کلمات حسام مثل خنجری زهرآگین به غرور و اعتقاداتم خورده بود. چشمانم را از شدت خشم و استیصال بستم و سرم را پایین انداختم. تمام بدنم میلرزید. وقتی دوباره چشم باز کردم، رگههای قرمز خشم تمام سفیدی چشمم را پوشا...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 10
#حامی ضربه آرامی به در زدم و وارد اتاق شدم. رها گوشه اتاق، روی لبهی تخت کز کرده بود. برای اینکه احساس امنیت بیشتری کند، از او فاصله گرفتم؛ به گوشهی دیگر اتاق رفتم و همانجا روی زمین نشستم. نگاه مردد و پر از اضطرابش را روی خودم حس میکردم. سکوت سنگین اتاق ناگهان با صدای سرفههایش شکست؛ سرفههای...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 11
به دنبال رها، با قدمهایی که روی کفپوش چوبی ویلا صدای سنگینی داشت، از تاریکیِ نسبیِ راهرو گذشتم و وارد سالن پذیرایی شدم. نورِ زرد و بیجانِ لوستر، فضای سالن را روشن کرده بود. حسام روی مبل راحتی سهنفره، با حالتی حقبهجانب و شاید کمی مضطرب، لم داده بود. با ورود ما، نگاهش بین من و رها چرخید. انتظ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 12
«حاج صفا» در کسری از ثانیه، آخرین ذرات خواب از سرم پرید. چین عمیقی بر پیشانیام نشست و با شتابی ناخودآگاه، روی تخت کاملاً صاف نشستم. تماس حاج صفا در این تاریکوروشن صبحگاه؟ آن هم با این سماجت و تماسهای مکرر؟ این موضوع اصلاً نمیتوانست عادی باشد. با انگشتی که کمی میلرزید، تماس را وصل کردم و گوشی...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 13
بوی تند و تهوعآور کافور و مواد ضدعفونیکننده، مثل یک تودهی سمی راه نفسم را بسته بود. روی صندلیهای پلاستیکی و یخزدهی راهرو نشسته بودم و نگاهم، بدون هیچ پلکزدنی، روی سطل آشغالِ فلزی و رنگوپریدهی روبهرویم قفل شده بود. در آن لحظات کشدار و شکنجهآور، ذهنم کاملاً از کار افتاده بود. همهچیز در ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 14
دنیا دور سرم چرخید. زانوهایم سست شدند. آقا جون دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت؛ انگار قلبِ خودش هم تابِ تحملِ این فاجعه را نداشت. با قدمهایی سنگین به سمت سکوی سیمانی کنار باغچه رفت و روی آن آوار شد. با حرص و عجزی که تا به حال از او ندیده بودم، نالید: «دکتر میگه احتمالاً بعد از تجاوز، آوردنش ج...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 15
آسمان هم مثل دلهای ما گرفته بود و بغضش را با قطرههای سرد و بیامان باران خالی میکرد. صدای حزین و کشدار تلاوت قرآن از بلندگوهای قبرستان پخش میشد و در میان صدای برخورد قطرات باران با صدها چتر سیاه، گم میشد. بوی خاک نمخورده، گلاب ناب و کافور، در هم آمیخته بود و فضای سنگین و خفهکنندهای را سا...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 16
چند ثانیه طول کشید تا گیجیِ ذهنم برطرف شود. نمیتوانستم بگذارم در این تاریکیِ شب و با این وضعیت برود. به دنبالش دویدم: «صبر کن دختر!» در راهرو به او رسیدم و سدِ راهش شدم. «کجا میری؟» رها که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، چمدانش را بالا آورد و محکم به بازویم کوبید: «همون آشغالدونی که ازش اومدم...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 17
یادآوریِ برخوردِ تندِ دیشب و آن چمدانِ کهنهای که تمامِ داراییِ این دخترِ بیپناه بود، برای لحظهای قلبم را فشرد، اما لحنِ شوخطبعانهاش اجازه نداد در احساسِ گناه غرق شوم. بیاختیار گوشهی لبم به یک پوزخندِ کمرنگ کشیده شد. اولین لبخند، هرچند تلخ و نیمهکاره، در تمامِ این روزهای سیاه. دست به سینه...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 18
حرکت دستم آنقدر سریع و خشن بود که رها با وحشت یک قدم به عقب برداشت. سیگار را کفِ پارکت انداختم و با حرص زیر کفشم له کردم. فریاد زدم: «تو به من قول دادی آدم شی! این بود؟ هنوز نرسیده داری کلک میزنی؟» نگاهم به کیفِ روی میز افتاد که زیپش نیمهباز بود؛ همان کیفی که میدانستم قصد دزدیدنش را داشت. ره...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 19
با قدمهایی سنگین و بدنی که انگار صد کیلو وزن پیدا کرده بود، به سمت ماشین برگشتم. در را باز کردم و روی صندلی راننده افتادم. در را بستم و بالاخره از شر شلاقهای باران خلاص شدم. ماشین به شدت سرد بود. موتور را روشن کردم و بخاری را روی درجهی آخر گذاشتم. دستانم را جلوی دریچهی هوا گرفتم تا کمی جان ب...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 20
رها پوفی کشید. روی پنجهی پاهایش ایستاد، تمامِ بدنش را به سمتِ بالا کشید تا دستش بیشتر به سقف برسد. رگههایی از همان لجاجت و شیرینیِ همیشگیاش در صدایش دوید و با لحنی که نیمی اعتراض و نیمی شوخی بود گفت: «بابا قدِ من به این سقفِ درندشت نمیرسه که! خودت بکش سمتِ راست. دستم خشک شد!» همین جملهی کوتا...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
