دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه راز قلبم اثر سارا بایمانی

رمان راز قلبم

  • زبان فارسی
  • 17.1K 👁
  • 38 ❤️
  • 13 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه راز قلبم

داستان در مورد یه وکیل جوون و مقرراتی به اسم «حامی»ئه که همیشه درگیر کارای غیرقانونی و دردسرای برادر سرکشش، «حسام»ه. ماجرا از جایی اوج می‌گیره که حامی تو یه سفر خانوادگی به شمال، یه تصمیم شوکه‌کننده می‌گیره؛ او تو یه خلوت دونفره کنار دریا، رابطه‌ش رو با نامزدش «طنین» به هم می‌زنه و میگه حسی بیشتر از یه برادر بهش نداره. طنین هم با دلی شکسته و غروری له‌شده همه‌چیز رو ول می‌کنه و برمی‌گرده تهران. حامی که پر از عذاب وجدان و خستگیه، به دفتر کارش تو تهران پناه می‌بره تا بلکه یه کم آروم شه، اما هنوز نفس تازه نکرده که از کلانتری شمال بهش زنگ می‌زنن: حسام تو یه پارتی شبانه دستگیر شده! حامی با اعصاب خرد دوباره می‌کوبه میره شمال تا برادرش رو آزاد کنه. تو مسیر برگشت، تو یه جاده تاریک و زیر بارون، یه دعوای شدید بین دو برادر سر می‌گیره. حسام که از نصیحت‌ها و گیر دادن‌های همیشگی برادر بزرگترش خسته شده، دست می‌ذاره رو غرور حامی و یه شرط‌بندی عجیب و دیوانه‌وار جلوش می‌ذاره؛ یه قمار اخلاقی و به شدت خطرناک! حسام بهش میگه اگه بتونی از یه امتحان سخت و وسوسه‌انگیز سربلند بیرون بیای، منم برای همیشه دور خلاف رو خط می‌کشم…

پارت اول

با التماس گفتم: «حد کامل؟ تو رو قرآن حاج‌ آقا...»
آقای قاضی عمامه‌اش را روی سرش مرتب کرد، با نگاه نافذش به من خیره شد و زیر لب استغفراللهی گفت. بعد زیر برگه‌ را امضا کرد و کلافه گفت:
ـ باهات به عنوان وکیل حرف بزنم یا برادرش؟
از جا بلند شدم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. جلوی چشمم داشتند برای پاره‌ی تنم حکم می‌بریدند و کاری از دستم برنمی‌آمد. کلمات توی سرم می‌گریختند و با صدایی که به زور از گلویم در می‌آمد نالیدم:
ـ من به عنوان وکیلش...
قاضی چنان محکم روی میز پیش رویش کوبید که حرفم ناتمام ماند. کلافه تسبیح را روی میز انداخت و بعد با حرص گوشه‌ی عبایش را که از روی شانه‌اش افتاده بود سر جایش برگرداند و شماتتم کرد:
ـ تو وکیلی حامی‌خان معیری، هیچ‌کس بهتر از تو قانون رو نمی‌شناسه. پس مثل یه وکیل رفتار کن لطفا...
سرم را پایین انداختم. می‌دانستم که حکمِ داده‌شده مطابق با جرم است، اما چیزی درونم شکسته، خراب شده و رو به نابودی می‌رفت. روی صندلی نشستم. حسابی عصبانی بودم؛ از دست خودم که آچمز شده بودم و از دست برادرم که خودش و کل خانواده را توی دردسر انداخته بود. قاضی تسبیح شاه‌مقصودش را از میز برداشت، دستی به محاسن سفیدش کشید و در حالی که با خونسردی تسبیح می‌چرخاند گفت:
ـ قانون برای بچه‌ی خودمم قانونه... می‌گم سریع‌تر حکم حد جاری بشه ببرنش تموم شه این غائله.
حرف‌هایش را نمی‌شنیدم. اینکه برادر کوچکم دردسر درست کرده بود یک بحث بود و اینکه تمام تلاشم را کرده بودم تا حکمش را تخفیف دهم و محقق نشده بود، بحثی دیگر. حاضر بودم حسام را ببرم خانه و پوستش را زنده‌زنده بکنم، اما جاری شدن حد و زندان؟! این شرایط تمام وجودم را آتش می‌زد.
از جا بلند شدم و زیر لب نالیدم:
ـ حق با شماست.
ـ هماهنگ می‌کنم بیرون باشی، بعد باهاش یه کم‌ حرف بزن. تو بهترین شاگرد من توی دانشگاه بودی، نذار آینده‌ت تباه بشه...
با حرص نفسم را بیرون فوت کردم. مثل همیشه هنگام عصبانیت، پلک چشمم می‌پرید. کتم را از صندلی کناری برداشتم و در حالی که می‌پوشیدم، بی‌تمرکز خداحافظی کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم، اما احساس می‌کردم پدرم می‌توانست در حق حسام کمی اغماض به خرج دهد؛ کافی بود کمی از نفوذش خرج کند، اما صلاح ندانسته بود. پدرم دوست داشت شبیه مرحوم پدربزرگمان مردم‌دار و متدین باشد، اما به جز من هیچ‌کس در آن خانواده‌ی وامانده سربه‌راه از آب در نیامده بود. حالا حکم را داده بودند و هیچ پادرمیانی‌ای رخ نداده بود و هیچ گریزی هم نبود.
من ماهی یک نخ سیگار می‌کشیدم؛ آن یک نخ هم هنگامی بود که اوضاع از کنترلم خارج می‌شد. اما وقتی پاکت خالی سیگار را در سطل انداختم و پاکت بعدی را باز کردم، احساس کردم اوضاع از همیشه بدتر است.
مادرم برای بار دهم زنگ می‌زد و نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. دقیقا تا قبل از حکم گرفتنِ حسام، از دستش عصبانی بودم. غلط کرده بود چیزی را که نباید خورده و غلطی که نباید را کرده بود، اما الان که جلوی اتاق اجرای حکم بودم، خون خونم را می‌خورد.
توی راهروی طولانی قدم می‌زدم. دیوارهای آبی کمرنگ و کف مات و کثیف، دلم را بیش‌تر به هم می‌ریخت. همین‌که روی صندلی نشستم، حسام را آوردند. مردی قوی‌جثه مچ دستش را گرفته بود و او را به دنبال خودش از پله‌ها پایین می‌آورد. ناخودآگاه ایستادم و با استیصال به برادرم نگاه کردم. حسام آشفته و غریب به نظر می‌رسید. پایین پله‌ها با هم رودررو شدیم. در نگاهش غم، ناباوری، حرص و هزار جور حس دیگر بود. چشم‌هایش دودو می‌زد و برقی تیره در عمق نگاهش موج می‌زد.
هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشد. یک سکوتِ پرحرفِ ترسناک؛ و بعد حسام مقهور دستی شد که او را به سمت اتاق برد و من شبیه مرده‌ای خودم را روی صندلی رها کردم. صدای هشتاد ضربه آمد و حتی صدای یک ناله هم بلند نشد. آن‌قدر دندان به هم ساییده بودم که فکم درد می‌کرد و دردی بسیار بیشتر از حسام را در خودم حس می‌کردم. برادر کوچکترم را که از همان بچگی زیادی شیطان بود و همیشه‌ی خدا میانمان شکرآب بود، حالا بیشتر از همیشه دوست داشتم. قلبم تیر می‌کشید و پاهایم اصلا به فرمانم نبود. وقتی حسام را بیرون آوردند نتوانستم از جا بلند شوم. با دیدن برادرم با رنگی شبیه گچ و شانه‌های افتاده، بی‌اختیار دستانم مشت شد. حسام با صدایی خفه گفت:
ـ عدالت رعایت شد همه راحت شدید.
دلم می‌خواست با او حرف بزنم. اصلا وکیل شده بودم چون می‌توانستم در بزنگاه‌ها خوب سخن بگویم، اما در آن لحظه‌ی کذایی فکرم اصلا کار نمی‌کرد. البته بعید می‌دانستم خود حسام هم منتظر جواب باشد. با حالی ویران، در حالی که تمارض می‌کرد روبه‌راه است، از پله‌ها بالا رفت و صدایی توی سرم مرثیه خواند که شرایط از آنچه که بود، بغرنج‌تر شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان راز قلبم
  • پرنیان

    در پارت 710

    مرسی از نویسنده ی عزیز قلمتون مانا موضوع جذاب و جدید و خاصی بود 💓💓💓💓

    ۳ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 710

    آخی خیلی قشنگ بود واقعا همه قسمت هاش ولی کاش یه مکالمه از رها و حامی هم داشتیم خیلی کم کنار هم دیدمشون

    ۳ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 340

    یعنی بلایی که سر طنین اومده کار حسامه ؟؟ اولش فکر کردم این حسام شخصیتش فانه ولی بنظرم خیلی موذیهه

    ۳ روز پیش
  • الیکا

    0

    خیلی باحاله خیلی نگرانم بدونم جریان طنین چیه

    ۳ هفته پیش
  • ساغر

    0

    چقدر پر هیجان و خوب لبود نمیشد حدس زد

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    از پایانش قشنگتر نداریم... خیلی عالی

    ۳ هفته پیش
  • پناه

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود خیلی

    ۳ هفته پیش
  • Yekta

    4

    وایی چه جالب فرزند هاتون هم نویسنده هستن آثار ساناز واقعاا محشرههه🥲

    ۳ هفته پیش
  • نادیا

    در پارت 21

    خیلی خیلی قشنگه آدم ارتباط میگیره تا الان حامی رو دوست دارم

    ۳ هفته پیش
  • پگاه

    0

    یه شروع طوفانی و جذاب داشت

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟