خلاصه رمان عاشقانه راز قلبم
داستان در مورد یه وکیل جوون و مقرراتی به اسم «حامی»ئه که همیشه درگیر کارای غیرقانونی و دردسرای برادر سرکشش، «حسام»ه. ماجرا از جایی اوج میگیره که حامی تو یه سفر خانوادگی به شمال، یه تصمیم شوکهکننده میگیره؛ او تو یه خلوت دونفره کنار دریا، رابطهش رو با نامزدش «طنین» به هم میزنه و میگه حسی بیشتر از یه برادر بهش نداره. طنین هم با دلی شکسته و غروری لهشده همهچیز رو ول میکنه و برمیگرده تهران. حامی که پر از عذاب وجدان و خستگیه، به دفتر کارش تو تهران پناه میبره تا بلکه یه کم آروم شه، اما هنوز نفس تازه نکرده که از کلانتری شمال بهش زنگ میزنن: حسام تو یه پارتی شبانه دستگیر شده! حامی با اعصاب خرد دوباره میکوبه میره شمال تا برادرش رو آزاد کنه. تو مسیر برگشت، تو یه جاده تاریک و زیر بارون، یه دعوای شدید بین دو برادر سر میگیره. حسام که از نصیحتها و گیر دادنهای همیشگی برادر بزرگترش خسته شده، دست میذاره رو غرور حامی و یه شرطبندی عجیب و دیوانهوار جلوش میذاره؛ یه قمار اخلاقی و به شدت خطرناک! حسام بهش میگه اگه بتونی از یه امتحان سخت و وسوسهانگیز سربلند بیرون بیای، منم برای همیشه دور خلاف رو خط میکشم…
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان راز قلبم - پارت 71
صاف ایستادم. باد، پیراهنم را به تنم میچسباند و موهایم را به بازی میگرفت. سینهام از هجومِ خاطرات سنگین شده بود. تصویرِ رها، با آن چادرِ رنگی که در آغوش گرفته بود، با آن موهای بریده و آن صدای لرزان در پیامِ صوتیاش که میگفت «من میرم تا تو امن باشی»، مثلِ طنابی به دورِ گلویم پیچیده بود و راهِ ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 70
حسام که حالا کنارِ ما ایستاده بود، با غروری آمیخته به بغض، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «پسرم داره مرد میشه حامی... داره بزرگ میشه.» از روی زمین بلند شدم. سنگینیِ عجیبی در پاهایم حس میکردم اما قلبم سبکتر از همیشه بود. کنارِ حسام روی مبلِ دونفره نشستم. دستم را روی پیشانیام کشیدم و نگاهم ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 69
چشمانم را ریز کردم. قلبم دیوانهوار به قفسهی سینهام میکوبید. یک پارچهی سفید بود. نه... یک چادر. چادر نمازِ سفیدی که با گلهای ریزِ آبی تزئین شده بود. همان چادری که روی سرش میانداخت و با لبخندی معصومانه در آینه به خودش نگاه میکرد و میگفت: «حامی، ببین... حالا دیگه شبیه خانوما شدم؟ دیگه کسی ب...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 68
پشت سرش وارد اتاق شدم. طنین دقیقاً در همان وضعیتی بود که رهایش کرده بودم. مثل یک مجسمهی مومی روی تخت افتاده بود. رنگ پریدگی صورتش با سفیدی بالش تفاوتی نداشت. دکتر به تخت نزدیک شد. چراغ قوهی کوچکش را از جیب روپوش درآورد و پلک طنین را بالا کشید. نور را مستقیم در چشمش انداخت. هیچ واکنشی نبود؛ حتی ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
پرنیان
در پارت 710آخی خیلی قشنگ بود واقعا همه قسمت هاش ولی کاش یه مکالمه از رها و حامی هم داشتیم خیلی کم کنار هم دیدمشون
۳ روز پیشپرنیان
در پارت 340یعنی بلایی که سر طنین اومده کار حسامه ؟؟ اولش فکر کردم این حسام شخصیتش فانه ولی بنظرم خیلی موذیهه
۳ روز پیشالیکا
0خیلی باحاله خیلی نگرانم بدونم جریان طنین چیه
۳ هفته پیشساغر
0چقدر پر هیجان و خوب لبود نمیشد حدس زد
۳ هفته پیشنگار
0از پایانش قشنگتر نداریم... خیلی عالی
۳ هفته پیشپناه
0خیلی خیلی قشنگ بود خیلی
۳ هفته پیشYekta
4وایی چه جالب فرزند هاتون هم نویسنده هستن آثار ساناز واقعاا محشرههه🥲
۳ هفته پیشنادیا
در پارت 21خیلی خیلی قشنگه آدم ارتباط میگیره تا الان حامی رو دوست دارم
۳ هفته پیشپگاه
0یه شروع طوفانی و جذاب داشت
۳ هفته پیش
پرنیان
در پارت 710مرسی از نویسنده ی عزیز قلمتون مانا موضوع جذاب و جدید و خاصی بود 💓💓💓💓