راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت دوازده :
«حاج صفا»
در کسری از ثانیه، آخرین ذرات خواب از سرم پرید. چین عمیقی بر پیشانیام نشست و با شتابی ناخودآگاه، روی تخت کاملاً صاف نشستم. تماس حاج صفا در این تاریکوروشن صبحگاه؟ آن هم با این سماجت و تماسهای مکرر؟ این موضوع اصلاً نمیتوانست عادی باشد.
با انگشتی که کمی میلرزید، تماس را وصل کردم و گوشی را به گوشم چسباندم. همزمان، دست دیگرم را با کلافگی درون موهای آشفتهام فرو بردم و
لطفا صبر کنید...
