راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت نوزده :
با قدمهایی سنگین و بدنی که انگار صد کیلو وزن پیدا کرده بود، به سمت ماشین برگشتم. در را باز کردم و روی صندلی راننده افتادم. در را بستم و بالاخره از شر شلاقهای باران خلاص شدم. ماشین به شدت سرد بود. موتور را روشن کردم و بخاری را روی درجهی آخر گذاشتم. دستانم را جلوی دریچهی هوا گرفتم تا کمی جان بگیرند.
نگاهم همچنان به در بسته و پنجرهی تاریک خانهاش قفل شده بود. نمیتوانستم بروم.
لطفا صبر کنید...
