پارت نوزده :


با قدم‌هایی سنگین و بدنی که انگار صد کیلو وزن پیدا کرده بود، به سمت ماشین برگشتم. در را باز کردم و روی صندلی راننده افتادم. در را بستم و بالاخره از شر شلاق‌های باران خلاص شدم. ماشین به شدت سرد بود. موتور را روشن کردم و بخاری را روی درجه‌ی آخر گذاشتم. دستانم را جلوی دریچه‌ی هوا گرفتم تا کمی جان بگیرند.
نگاهم همچنان به در بسته و پنجره‌ی تاریک خانه‌اش قفل شده بود. نمی‌توانستم بروم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️