لیست کلیه پارتهای رمان راز قلبم : پارت های 61 تا 71
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان راز قلبم - پارت 61
طنین آنجا بود. روی زمین، کنج دیوار زانو بغل کرده بود. لباس سفیدش حالا پر از لکههای تیره و ترسناک بود. اما چیزی که خون را در رگهایم خشک کرد، حالت چهرهاش بود. او با نگاهی کاملاً مات، تهی و بیروح به نقطهای نامعلوم در فضای خالی اتاق خیره شده بود. هیچ اثری از آن طنین مضطرب یا خشمگین نبود؛ انگار ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 62
ماندن من، تنها به معنای از دست رفتن زمان برای حسام بود. او داشت روی صندلی عقب خونریزی میکرد و هر ثانیهای که من اینجا به این پنجرهی مات خیره میشدم، او یک قدم به مرگ نزدیکتر میشد. من باید انتخاب میکردم میان کسی که هنوز شانسی برای زنده ماندن داشت و کسی که در سیاهی روح خود غرق شده بود. و من، د...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 63
وقتی به پیشخوان رسیدم، دو دستم را روی لبهی آن گذاشتم تا وزنم را تحمل کند. پرستار جوانی که پشت سیستم نشسته بود، سرش را بالا آورد. به محض اینکه نگاهش به من افتاد، رنگ از رخسارش پرید و چشمانش از نگرانی گرد شد. از جایش نیمخیز شد، با انگشت به پیراهنم اشاره کرد و با صدایی مضطرب گفت: «حالتون خوبه آقا...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 64
فضای داخل ماشین خفهکننده شده بود. شیشهی پنجره را تا نیمه پایین دادم. باد سرد با زوزه وارد اتاقک ماشین شد، اما نفستنگیام برطرف نشد. مدام تصویر چهرهی مسخشده و وحشتزدهی طنین در ذهنم تکرار میشد. آن چشمهای خیره و بیروح، دستانی که میلرزید و چاقویی که از خون برادرم رنگین شده بود. او در آن ل...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 65
گویی صدای من اصلاً به گوشش نرسیده بود. سکوتش عادی نبود؛ از جنس لجبازی یا قهر نبود، از جنس نبودن بود. او آنجا نشسته بود، اما روحش گویی فرسنگها از این اتاق، از این خانه و از این کالبد یخزده فاصله گرفته بود. کمی جلوتر رفتم. دستم را با احتیاط بالا آوردم و جلوی چشمان بیحالتش تکان دادم. هیچ انعکاسی...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 66
فریاد زدم: «کمک! یکی کمک کنه!» صدایم در محوطهی خلوت بیمارستان انعکاس یافت. بدون اینکه منتظر کسی بمانم، دستهایم را زیر زانوها و پشت کمرش بردم و او را از روی زمین سرد بلند کردم. بدنش در آغوشم به طرز عجیبی سبک بود؛ انگار تنها پوست و استخوانی از او باقی مانده بود. با تمام توانی که در پاهایم مانده ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 67
نگاه کردن به ویرانی این مرد برایم غیرقابل تحمل بود. من حامی بودم؛ کسی که همیشه مشکلات را حل میکرد، کسی که در سختترین شرایط باید منطقیترین تصمیمات را میگرفت. الان وقت زانوی غم بغل گرفتن نبود. باید کاری میکردم. نگاهم را به صفحهی ساعتم دوختم. عقربهها بیرحمانه به جلو میرفتند و من زمان زیادی...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 68
پشت سرش وارد اتاق شدم. طنین دقیقاً در همان وضعیتی بود که رهایش کرده بودم. مثل یک مجسمهی مومی روی تخت افتاده بود. رنگ پریدگی صورتش با سفیدی بالش تفاوتی نداشت. دکتر به تخت نزدیک شد. چراغ قوهی کوچکش را از جیب روپوش درآورد و پلک طنین را بالا کشید. نور را مستقیم در چشمش انداخت. هیچ واکنشی نبود؛ حتی ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 69
چشمانم را ریز کردم. قلبم دیوانهوار به قفسهی سینهام میکوبید. یک پارچهی سفید بود. نه... یک چادر. چادر نمازِ سفیدی که با گلهای ریزِ آبی تزئین شده بود. همان چادری که روی سرش میانداخت و با لبخندی معصومانه در آینه به خودش نگاه میکرد و میگفت: «حامی، ببین... حالا دیگه شبیه خانوما شدم؟ دیگه کسی ب...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 70
حسام که حالا کنارِ ما ایستاده بود، با غروری آمیخته به بغض، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «پسرم داره مرد میشه حامی... داره بزرگ میشه.» از روی زمین بلند شدم. سنگینیِ عجیبی در پاهایم حس میکردم اما قلبم سبکتر از همیشه بود. کنارِ حسام روی مبلِ دونفره نشستم. دستم را روی پیشانیام کشیدم و نگاهم ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 71
صاف ایستادم. باد، پیراهنم را به تنم میچسباند و موهایم را به بازی میگرفت. سینهام از هجومِ خاطرات سنگین شده بود. تصویرِ رها، با آن چادرِ رنگی که در آغوش گرفته بود، با آن موهای بریده و آن صدای لرزان در پیامِ صوتیاش که میگفت «من میرم تا تو امن باشی»، مثلِ طنابی به دورِ گلویم پیچیده بود و راهِ ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
