پارت هجده :

حرکت دستم آن‌قدر سریع و خشن بود که رها با وحشت یک قدم به عقب برداشت.
سیگار را کفِ پارکت انداختم و با حرص زیر کفشم له کردم. فریاد زدم: «تو به من قول دادی آدم شی! این بود؟ هنوز نرسیده داری کلک می‌زنی؟» نگاهم به کیفِ روی میز افتاد که زیپش نیمه‌باز بود؛ همان کیفی که می‌دانستم قصد دزدیدنش را داشت.
رها که حالا ترس در چشمانش دودو می‌زد و دستپاچه شده بود، با صدایی لرزان اعتراف کرد: «به خدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️