راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت هجده :
حرکت دستم آنقدر سریع و خشن بود که رها با وحشت یک قدم به عقب برداشت.
سیگار را کفِ پارکت انداختم و با حرص زیر کفشم له کردم. فریاد زدم: «تو به من قول دادی آدم شی! این بود؟ هنوز نرسیده داری کلک میزنی؟» نگاهم به کیفِ روی میز افتاد که زیپش نیمهباز بود؛ همان کیفی که میدانستم قصد دزدیدنش را داشت.
رها که حالا ترس در چشمانش دودو میزد و دستپاچه شده بود، با صدایی لرزان اعتراف کرد: «به خدا
لطفا صبر کنید...
