لیست کلیه پارتهای رمان راز قلبم : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان راز قلبم - پارت 41
اما یه چاقوی بزرگ تو دستشه و اونم مدام دنبالمه.» دیگر نتوانستم وزنم را تحمل کنم. سرم را روی لبهی تخت، کنار پاهای عزیز گذاشتم. شانههایم از شدت گریه میلرزید. «این کابوسها داره آتیشم میزنه عزیز... دیگه نمیدونم باید چکار کنم.» عزیز با مهربانیِ تمام، خم شد و سرم را بلند کرد. مرا در آغوش کشید و ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 42
باد سردی در محوطه نیمهتاریک و سیمانی بیمارستان میپیچید و برگهای خشک و زرد پاییزی را با صدایی خشدار روی آسفالت میکشید. نور زرد و بیجان تیرهای چراغبرق، سایههای بلندی از ماشینهای پارکشده و درختان لخت ساخته بود. بوی تند مواد ضدعفونیکننده حتی تا اینجا، بیرون از درهای شیشهای اتوماتیک بیمار...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 43
#رها بوی تند الکل و بتادین، با هر نفس عمیقی که میکشیدم، مثل سوزن در ریههای زخمدارم فرو میرفت. روی تخت سرد بیمارستان افتاده بودم و تمام بدنم از دردی مبهم و کشنده تیر میکشید. نگاهم به سقف سفید و بیروح اتاق دوخته شده بود، اما در سرم هزاران صدای درهم و برهم میپیچید. حامی گفته بود طنین میآید....
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 44
#طنین قطرات ریز و سرد باران، مثل سوزنهایی نامرئی بر صورتم فرود میآمدند. حیاط بیمارستان در سکوتی وهمانگیز فرو رفته بود و تنها صدای برخورد قطرات آب با آسفالت خیس به گوش میرسید. پشت تنهی قطور درخت کاجی پناه گرفته بودم و به سیاهیِ شب چشم دوخته بودم. قلبم در سینهام به شدت میکوبید. چیزهایی در مو...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 45
بدون اینکه حتی یک لحظه به چهرهی مبهوت و درهمشکستهاش نگاه کنم، با قدمهایی تند و عصبی به سمت ورودی بیمارستان راه افتادم. باران شدت گرفته بود. فقط میخواستم از آن فضای خفهکننده دور شوم. به شیشههای درِ ورودی نزدیک شده بودم. نورِ داخل سالن روی زمین خیسِ حیاط افتاده بود. ناگهان صدای قدمهای سنگ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 46
نگاهم تصادفاً به آینهی وسط ماشین افتاد. دو نور آشنا از شیشهی عقب به داخل میتابید. ماشین خیلی نزدیک بود؛ آنقدر نزدیک که در تاریکی و زیر نور چراغهای خیابان، توانستم شبح ماشین حسام را تشخیص دهم. حسام پشت فرمان بود و سایهبهسایه، آژانس را تعقیب میکرد. نفس در سینهام حبس شد. اقاجون حرفم را با...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 47
طنین هقهقِ خفهای کرد. دستش را روی صورتش گذاشت و شانههایش به شدت شروع به لرزیدن کرد. باران دوباره شدت گرفته بود و قطرات سردش روی صورتهایمان مینشست، اما هیچکدام توان خاموش کردنِ آتشی که در این شبِ تاریک و شوم شعلهور شده بود را نداشتند. در دلِ این تاریکی، رازهایی در حالِ فاش شدن بود که میتو...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 48
حسام سرش را پایین انداخت. لحنش کمی افت کرد، اما هنوز پر از کینه بود: «اولش اصلاً نفهمیده بود چه قصدی دارم... اما وقتی فهمید... من یه کم مشروب خورده بودم، وگرنه نمیتونستم تا این حد بیرحم باشم. الان پشیمونم... اما اون لحظه، فکر میکردم این حقمه آقا حامی! میخواستم ازت انتقام بگیرم!» دیگر کلمهای...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 49
پاهایم دیگر توان تحمل وزن بدنم را نداشتند. هوای خفه و آغشته به بوی تند مواد ضدعفونیکننده، راه نفسم را میبست. نگاهم را از چهرهی درهمشکسته و چشمان بیفروغ طنین گرفتم؛ نگاهی که مثل اسید، قطرهقطره روی وجدانم میچکید و روحم را میسوزاند. ماندن در آن نقطه، در چند قدمی حسام که با بیشرمی تمام روی ص...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 50
انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کردند. نفس در سینهام حبس شد و صدای دستگاه قلب در گوشم محو شد. بهتزده به چهرهی رنگپریدهاش خیره شدم. چه میگفت؟ آیا هذیان میگفت؟ اثر داروها بود و مغزش درست کار نمیکرد؟ یا در این وضعیت وخیم، برای حفظ آبروی خاندان و سرپوش گذاشتن روی این رسوایی وحشتناک، حاضر بود...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 51
بالاخره از تونل مهمانها عبور کردند و به سمت جایگاه ویژهای که با تورهای حریر و گلآراییهای گرانقیمت در بالای حیاط آماده شده بود، رفتند. طنین با احتیاط و سنگینی روی صندلی مجلل نشست. دستانش را روی پاهایش در هم گره کرده بود و مدام تور لباسش را چنگ میزد. نگاهش را به زمین دوخته بود تا مجبور نباشد...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 52
این جمله، دعای خیر نبود؛ یک آرزوی محال بود. من امیدوار بودم که او رویِ آرامش را ببیند تا شاید، فقط شاید، طنین کمتر در آتشِ جنونِ او بسوزد. تا جمله از دهانم خارج شد، حسام قدم بلندی برداشت و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، مرا محکم در آغوش گرفت. دستهایش دور کمرم حلقه شد و صورتش را به شانهام...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 53
#طنین تور سفید روی صورتم مثل یک تار عنکبوت ضخیم خفهام میکرد. لباس عروس پرنسسی با آن همه فنر، سنگدوزی و پارچههای چندلایه، مثل یک کفنِ فولادی دور تنم پیچیده شده بود و اجازه نمیداد به درستی نفس بکشم. صدای کَرکنندهی موسیقیِ شاد و بوی تند و دمکردهی اسپند که فضای سالن را پر کرده بود، سرم را به...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 54
و حالا، در اوجِ استیصال و با جنینی ناخواسته در وجودم که ثمرهی همان شبِ سیاه بود، داشتم قدم به خانهی مردی میگذاشتم که قاتلِ روح و روانم بود. مهمانها دورمان حلقه زده بودند، کل میکشیدند، نقل و گلبرگهای سرخ روی سرمان میریختند و با لبخندهای گشاد برایمان آرزوی خوشبختی میکردند. صدای موسیقیِ محل...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 55
«نه... نه... طنین...» با عجله و شتابی دیوانهوار از جا پریدم. صندلیِ فلزی با صدای گوشخراشی روی زمین کشیده شد و افتاد، اما حتی برنگشتم نگاهش کنم. با تمامِ توان به سمت ماشینم که بیرونِ عمارت پارک شده بود دویدم. نفسهایم به شماره افتاده بود. دستهایم چنان میلرزید که به سختی توانستم گوشیِ موبایل ر...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 56
سرم را پایین انداختم. او آنجا بود. مثل همیشه. دخترکِ کابوسهایم. با آن موهای بافته و پیراهن سفیدی که حالا لکههای سرخ و غلیظ خون روی آن دهنکجی میکرد. درست کنار من ایستاده بود و چشمان درشت و سیاهش را به صورتم دوخته بود. در دستان کوچکش، چاقویی بزرگ قرار داشت؛ چاقویی که از نوک تیغهی آن، قطرات خون...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 57
چادر را با احترام و حسرت روی صندلی گذاشتم. از جا بلند شدم و دستهایم را مشت کردم. چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. هوای سرد اتاق را به ریههایم فرستادم تا بغضم را به عقب برانم. وقتی چشمهایم را باز کردم، غمی که در نگاهم بود جای خود را به یک ارادهی پولادین داده بود. دیگر وقت گریه نبود. با اط...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 58
#طنین دستگیرهی سرد و فلزی در را با دستانم که دیگر گویی متعلق به من نبودند، به آرامی پایین کشیدم. صدای ضعیف لولای در، در سکوت وهمانگیز و مرگبار ویلای شمال، مثل نالهی زنی در بند پیچید. لای در باز شد و تاریکیِ اتاق خواب، با سایههایی که روی دیوار میرقصیدند، به استقبالم آمد. فضای اتاق بوی عطر تل...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 59
در همان لحظه، گویی جهان از هم پاشید. رعد و برقی مهیب آسمان شمال را شکافت و نور سفید و خیرهکنندهای از پنجره به داخل پاشید. اتاق برای یک ثانیه مثل روز روشن شد و دوباره در تاریکی مطلق فرو رفت. روشن و لحظهای بعد . تاریک شد. چهرهی در هم مچالهشدهی حسام، دهان بازش که حالا به جای فریاد از آن خون ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 60
طول حیاط سنگفرششده را دویدم. شاخههای درختان مرکبات در تاریکی، مثل دستانی اسکلتوار به سمتم دراز شده بودند و سایههای هیولاوار روی زمین میانداختند. به در ورودی عمارت رسیدم. ساختمان ویلا در تاریکی مطلق فرو رفته بود؛ حتی یک چراغ کوچک هم روشن نبود. این غیرطبیعی بود. آنها تازه رسیده بودند، چطور م...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
