راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت سوم :
#طنین
چشمانم را که باز کردم، هنوز گیجِ خواب بودم. پلکهایم به سنگینی سرب شده بودند و بدنم از نشستنِ طولانیمدت روی صندلی ماشین، کمی کوفته بود. شیشهی ماشین بخار کرده بود و منظرهی بیرون در هالهای از مه و تاریکیِ وهمانگیزی فرو رفته بود. سرمایی خفیف از درز شیشه به داخل میخزید، اما شانههایم گرم بود. نگاهم به پایین افتاد؛ کتِ حامی با دقت و ظرافت روی شانهها و سینهام کشیده شده بود. عطر تلخ و آشنای همیشگیاش، که ترکیبی از بوی چوب و قهوه بود، زیر بینیام پیچید. لبخندی ناخودآگاه روی لبهایم نشست. حتی در خواب هم حواسش به من بود و من اصلاً نفهمیده بودم کِی ماشین را نگه داشته و کتش را روی من انداخته است.
با کرختی دستگیره را کشیدم و درِ ماشین را باز کردم. هوای سرد و مرطوبِ شمال، مثل یک سیلیِ بیدارکننده به صورتم خورد. چادرم را که روی صندلی مچاله شده بود، همانجا رها کردم. در این هوای مهآلود و در محوطهی خلوت ویلا، نیازی به آن نمیدیدم. کت حامی را در دست فشردم و از ماشین پیاده شدم. کفشهایم روی شنهای خیس حیاط صدا داد. حامی پای صندوق عقب ایستاده بود و با جدیت همیشگیاش داشت وسایل و پلاستیکهای خرید را بیرون میآورد. قامتش در آن هوای گرگومیش، محکم و تکیهگاه به نظر میرسید.
قدمزنان به سمتش رفتم. هنوز صدایم از خوابِ عمیقِ مسیر دورگه و خشدار بود. کت را بالا آوردم و با احتیاط روی شانههای پهنش انداختم تا سرمای استخوانسوزِ شمال اذیتش نکند. نگاهم را دور حیاط چرخاندم؛ درختهای بلندِ کاج که در مه غرق شده بودند و ساختمانِ ویلایی که اصلاً شبیه ویلای همیشگیمان نبود. با تعجب پرسیدم:
«چقدر زود رسیدیم؟ اینجا کجاست؟»
حامی سرش را از صندوق بیرون آورد. نگاهش که به چشمان پفکرده و صورتِ خوابآلودم افتاد، خندهی کوتاهی کرد. خستگی راه در چشمانش بود اما صدایش مثل همیشه آرامشبخش بود.
«زود نرسیدیم خانم، شما تمام طول مسیر رو خواب بودید. نزدیک به پنج ساعته تو راهیم.»
دست برد و کتش را که من روی شانههایش انداخته بودم، مرتب کرد و آستینهایش را پوشید. بعد در حالی که چند پلاستیک سنگین را در دست میگرفت، ادامه داد:
«آقا گفت بیایم اینجا. گفت اون ویلا دیگه تکراری شده، تازهشم چند روز پیش دادن نقاشی و بوی رنگ میده. خودش زحمت کشیده و اینجا رو برای تعطیلات اجاره کرده.»
کتش را که کاملاً پوشید، نگاهی نگران به سر و وضعم انداخت. باد سردی وزید و باعث شد کمی به خودم بلرزم. حامی که متوجه شد، با لحنی حمایتگر گفت:
«بدو برو داخل طنین، سرده. خودم مییارم چیزها رو، تو سرما میخوری.»
اما من دلم نمیخواست به این زودی از آن هوا دل بکنم. سرم را بالا گرفتم، چشمانم را بستم و ریههایم را از هوای پاک و بوی خاک نمخورده پر کردم. نفس عمیقی کشیدم و با لذت گفتم:
«چه هوای خوبیه... حیف نیست آدم بره تو چاردیواری؟»
هنوز جملهام تمام نشده بود که صدای باز شدنِ درِ ورودی ویلا با صدای لولاهایش در فضا پیچید. قبل از اینکه بتوانم سرم را برگردانم، صدای سوتِ بلندی پردهی گوشم را لرزاند. حسام بود! با همان انرژیِ تمامنشدنی و شیطنتِ ذاتیاش، روی ایوان ویلا ایستاده بود. با فریادی که سکوتِ جنگل را میشکست، گفت:
«سلام داداش!»
حامی که با پلاستیکهای پر و سنگین در حال بالا رفتن از پلههای سنگیِ ایوان بود، در جایش خشکش زد. ابروهایش از تعجب بالا رفت و با لحنی که بوی بازخواست میداد، پرسید:
«تو اینجا چیکار میکنی؟ کی رسیدی؟»
حسام با نیشی باز، دستش را در جیب شلوار جینش برد و دستهکلیدی را بیرون آورد. آن را در هوا تکان داد تا صدای جرنگجرنگش به گوشمان برسد و با افتخار گفت:
«دیشب آقا بهم داد. منم کلهسحر راه افتادم که قبل از شما اینجا باشم و سورپرایزتون کنم!»
بعد نگاهش از حامی عبور کرد و به من رسید. چشمکِ شیطنتآمیزی زد و سرش را با احترام و شوخی به نشانهی سلام پایین آورد. خندهام گرفت. دستم را از جیب مانتوام بیرون آوردم و برایش تکان دادم. حضور حسام همیشه یعنی پایانِ سکوت و شروعِ دردسرها و خندههای بیوقفه.
حسام معطل نکرد. پلهها را دو تا یکی به سمت پایین پرید. با عجله و شوقی که در چشمانِ سیاهش برق میزد، رو به رویم ایستاد. فاصلهاش را حفظ کرد اما هیجان از صدایش میبارید:
«طنین... میخوام یه چیزی نشونت بدم! یعنی باورت نمیشه چی پیدا کردم تو این حیاط!»
حامی که حسابی از دستِ از زیر کار در رفتنهای حسام شاکی شده بود، از بالای پلهها با صدای بلند داد کشید:
«هی! از زیر کار در نرید شما دو تا. این بارها رو بیارید داخل، من دستم پره!»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، با قدمهایی محکم وارد خانه شد و در را نیمهباز گذاشت.
حسام اما انگار نه انگار که برادر بزرگترش چیزی گفته است. لبخند شیطنتباری روی لبهایش نشست. نگاهی به درِ بازِ ویلا انداخت و بعد با لحنی سوالی، کشدار و بهشدت تحریککننده رو به من گفت:
«خب... بریم داخل یا....؟»
میدانستم اگر الان بروم داخل، باید تا شب مشغول جابهجا کردن وسایل و مرتب کردن خانه باشم. از طرفی کنجکاویام بدجوری تحریک شده بود. لبخند پهنی زدم، شانهای بالا انداختم و با اصرار گفتم:
«یا همون که اول گفتی! یالا دیگه، چی میخوای نشونم بدی؟ کنجکاوم کردی!»
حسام که از پایهبودنِ من حسابی کیف کرده بود، با خوشحالی دستهایش را به هم کوبید و گفت:
«پس چشمانت رو ببند و بیا. قول میدم پشیمون نشی.»
تردید کردم. راه رفتن با چشمان بسته در حیاطی که اصلاً آن را نمیشناختم، آن هم با راهنماییهای کسی مثل حسام که استادِ سرِ کار گذاشتن آدمها بود، کمی ترسناک به نظر میرسید. اما هیجانش به ترسم چربید. دستهایم را روی صورتم گذاشتم و چشمانم را محکم بستم. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت. فقط صدای باد بود و خشخشِ برگها. با اضطراب و قدمهایی لرزان گفتم:
«حسام جانِ مادرت... نخورم زمین؟ اینجا پر از سنگ و کلوخه!»
صدای گرم و در عین حال خندانِ حسام از فاصلهی نزدیکی به گوش رسید که به من اطمینان میداد:
«نترس بابا. بیا. مواظبتم. مگه من میذارم زنداداشِ گلم زمین بخوره؟ دستت رو بده به آستینِ کاپشنم.»
لبهی آستینش را پیدا کردم و گرفتم. با احتیاط کامل، یک قدمِ کوچک به سمت جلو برداشتم. زیر پایم صدای خرد شدنِ برگهای خشکِ پاییزی که از زمستان جان سالم به در برده بودند، بلند شد. ایستادم و با تردید پرسیدم:
«خوبه؟ رسیدیم؟»
حسام با هیجانی که هر لحظه بیشتر میشد، جواب داد:
«نه نه! یه کم جلوتر... سمت راست... آها! همونجا بمون. باز نکن چشماتو دیگه طنین، تقلب نکن!»
بوی تند و تازهی یک گل، یا شاید یک بوتهی خاص، زیر بینیام زد. بویی که شبیه هیچکدام از عطرهای معمولِ جنگل نبود. قلبم تندتر میزد. نمیدانستم حسام چه چیزی در این حیاطِ مهآلود پیدا کرده که اینقدر او را به وجد آورده است، اما ایستادن در آن سرمای دلچسب، با چشمانی بسته و در انتظارِ یک غافلگیری، حسِ نابی از زندگی و طراوت را در رگهایم میدواند.
چند قدم دیگر با احتیاط روی زمین ناهموار حیاط برداشتم. تاریکیِ پشت پلکهای بستهام، تمام حواسم را به سمت صداها و بوهای اطراف کشانده بود. نسیم خنکی که لای موهایم میپیچید، بوی نم خاک و عطر گس درختان نارنج را با خود میآورد. با تردید ایستادم و پرسیدم:
«خوبه؟»
صدای پرانرژی حسام از فاصلهای نزدیکتر به گوش رسید:
«نه، یه کم جلوتر...» و بعد با لحنی که هیجان در آن موج میزد، اضافه کرد: «باز نکن چشماتو دیگه طنین!»
لبخندی روی لبم نشست. با اطمینان گفتم: «باز نکردم.»
صدای قدمهایش را شنیدم که کنارم متوقف شد. با همان شیطنت همیشگیاش، کلمات را کشدار و با تأکید ادا کرد: «گفتم که یه وقت باز...» مکث کوتاهی کرد تا تعلیق را بیشتر کند و بعد با لحنی پیروزمندانه گفت: «نکنی. حالا باز کن!»
پلکهایم را به آرامی از هم فاصله دادم. نور ملایمِ روز در چشمانم دوید، اما به جای یک منظرهی شگفتانگیز، نگاهم روی یک درِ چوبیِ رنگورورفته و قدیمی که در انتهای حیاط قرار داشت، قفل شد. ابروهایم در هم گره خورد. حسِ کسی را داشتم که دست انداخته شده است. با دلخوری و لحنی که رگههایی از اعتراض داشت، گفتم:
«خوب، چی؟ اذیتم میکنی حسام؟»
حسام خندهی آرامی سر داد. دستش را روی دستگیرهی زنگزدهی در گذاشت و گفت: «آخ ببخشید!» در را با صدای غژغژِ کشداری به بیرون هل داد و در حالی که با دست به روبهرو اشاره میکرد، با لحنی پر از مهربانی گفت: «کسی دلش میآد تو رو اذیت کنه؟ نگاه کن.»
نگاهم را از او گرفتم و به قابِ بازِ در دوختم. نفسم در سینه حبس شد. پشت آن درِ چوبی و کهنه، تابلویی بینظیر از آفرینش پهن شده بود. دریای بیکران کاسپین، با موجهای خروشان و آبیِ تیرهاش، تا افق امتداد داشت. آسمانِ ابری و مهآلود، در نقطهای دوردست به دریا میپیوست و ساحل شنی، بکر و دستنخورده، درست زیر پای ما بود. صدای برخورد امواج با ساحل، موسیقیِ باشکوهی بود که تمام وجودم را تسخیر کرد.
با شوقی وصفناپذیر به آن وسعتِ بینهایت خیره شدم. تمام خستگیِ راه از تنم بیرون رفت. با صدایی که از هیجان میلرزید، گفتم:
«وای خدای من حسام!» بعد، نگاهم را به سمتش چرخاندم.
حسام با لبخندی که تمام صورتش را روشن کرده بود، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت: اره خیلی قشنگه بعد، در حالی که به پهنهی ساحل اشاره میکرد، پرسید: «حوصله داری یه کم قدم بزنیم؟»
نگاهم به سمت ویلا چرخید. حامد هنوز داخل بود و داشت وسایل را جابهجا میکرد. دلم میخواست بروم و کمکش کنم. با تردید و کمی دودلی گفتم:
«آخه حامد...»
حسام امان نداد تا جملهام را تمام کنم. وسط حرفم پرید و با خندهای شیطنتآمیز گفت: «چیه؟ نکنه از آقاتون حساب میبری؟»
خندهام گرفت. سرم را تکان دادم و گفتم: «نه... ولی...»
حسام که میدانست دلم برای قدم زدن روی آن شنهای خیس پر میکشد، با قاطعیت گفت: «دیگه ولی نداره...»
به سمت ماشین رفت، صندوق عقب را باز کرد و با زحمت، هندوانهی بزرگی را که حامد خریده بود، بیرون کشید. هندوانه را زیر بغل زد، به سمت من برگشت و با لحنی رسمی اما پر از شوخی، جملهاش را تصحیح کرد:
«عذر میخوام خانم محترم، افتخار میدید بریم لب آب؟»
نگاهی به هندوانهی بزرگِ زیر بغلش و ژستِ خندهدارش انداختم. مقاومت دیگر فایدهای نداشت. سرم را به علامت تأیید پایین آوردم. شانه به شانهی هم، از چهارچوب آن درِ جادویی گذشتیم و قدم روی شنهای سرد و نمدار ساحل گذاشتیم، در حالی که آغوش بازِ دریا انتظارمان را میکشید.
لطفا صبر کنید...
