پارت دوم :

#سه ماه بعد
نوروز آن سال به طرز مذبوحانه‌ای نتوانسته بود زمستان را فتح کند. آسمانِ سربی‌رنگ، گرفته و چنان نزدیک به زمین بود که انگار قصد داشت روی سینه‌ام آوار شود. همان‌طور که در سکوتِ سنگینِ اتاقک ماشین، پشت فرمان نشسته بودم، برای هزارمین بار در ذهنم تکرار کردم که باید با طنین حرف بزنم. شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین را پایین کشیدم و سرم را با خستگی به پشتیِ صندلی تکیه دادم. هوای سرد، گزنده و مه‌آلودِ بیرون بی‌رحمانه به صورتم خورد و لرزشی خفیف و ناخواسته روی خطوط چهره‌ام نشست. چشمانم را بستم تا شاید کلماتِ درستی پیدا کنم، اما چیزی جز آشوب در سرم نبود. چشمانم را که باز کردم، شیشه‌ی ماشین را بالا کشیدم. در حالی که دستانم را با تمام قوا به دور فرمانِ چرمی می‌فشاردم، زیر لب با صدایی که خودم هم به زور می‌شنیدم، زمزمه کردم: «امروز بهش می‌گم. باید بگم.» استارت زدم، ماشین با صدای خفه‌ای روشن شد و آرام از زیر پوشش درختانِ لخت و درهم‌تنیده‌ای که دیدم را سد کرده بودند، خارج شدم.
وقتی به مقصد رسیدم، طنین با چادرِ مشکی‌اش که در باد تکان می‌خورد، جلوی درِ بزرگ و آهنیِ کارخانه ایستاده بود. دائماً با بی‌قراری به صفحه‌ی ساعتش نگاه می‌کرد و با قدم‌هایی آهسته و ریتمیک، روی آسفالتِ نم‌دار به این سو و آن سو می‌رفت تا خودش را گرم نگه دارد. نفسم را دردآلود و سنگین بیرون دادم. با خودم درگیر بودم؛ جنگی نابرابر میان عقل و احساس در درونم برپا بود و استیصال سبب شده بود دستانم در آن سرمای استخوان‌سوز، عجیب عرق کند. آرام کنار پایش توقف کردم. با دیدن ماشین، لبخندِ درخشانی روی لب‌هایش نشست و به سرعت در را باز کرد و سوار شد. در همان حین که روی صندلی جاگیر می‌شد، من با دستپاچگی و به سرعت عرق سردِ پیشانی‌ام را با پشت دست پاک کردم. طنین که متوجه حرکتم شده بود، ابروهایش را در هم کشید. از آن وقت‌هایی بود که حسابی شیطنتش گل کرده بود. پوست روشن و شفافش از برخوردِ بی‌امانِ سرما گل‌انداخته و قرمز شده بود. در دل مطمئن بودم اگر آن روز با آن وضعیت سرما نمی‌خورد، فردا حتماً کار دستمان می‌داد و در بستر بیماری می‌افتاد.
با لحنی که سعی می‌کرد جدی باشد اما خنده‌ در آن موج می‌زد، گفت: «چرا این‌قدر منو معطل کردی حامی؟ باهات قهر می‌کنم‌ها.»
به‌شدت دوست داشتم همان لحظه سرِ صحبت را باز کنم و با او حرف بزنم، اما کلمات در گلویم گیر کرده بودند. نمی‌توانستم. تنها با صدایی مرتعش و آرام گفتم: «ببخش خانم... یه کم... یه کم گرفتار بودم. کارها گره خورده بود.»
طنین اما آن‌قدر مرا خوب می‌شناخت که به این بهانه‌های سطحی تردید کند. یقین داشتم که چشم‌هایش با آن دقتِ همیشگی، عجیب واکاوانه نگاهم می‌کردند. وقتی با لحنی جدی‌تر پرسید که آیا چیزی شده، تمام تلاشم را به کار بستم تا عادی‌تر رفتار کنم. سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان دادم، دنده را جا زدم و ماشین را راه انداختم. طنین ساکت نشد. به آرامی و با دقت به نیم‌رخم خیره شده بود و با کنجکاوی و نگرانیِ کودکانه‌ای سعی می‌کرد با سوال پرسیدن، اصل ماجرا را از زیر زبانم بیرون بکشد. همیشه این عادت را داشت؛ صدایش را به مظلومیتی ذاتی آغشته می‌کرد تا دلم را به رحم بیاورد و آنگاه هرچه دلش می‌خواست را بفهمد.
با کش‌وقوسی نرم و دلبرانه صدا زد: «حااااامی جانم...»
برای ثانیه‌ای به سمتش برگشتم و نگاهش کردم. چقدر دوست داشتم بگویم که این‌بار ماجرا به این سادگی‌ها نیست، که طوفانی در راه است. اما وقتش نبود؛ اینجا، در این جاده‌ی مه‌آلود و در ماشین، جای مناسبی برای آوار کردنِ آن حقیقتِ تلخ روی سرش نبود. باید وقت و مکان مناسب‌تری را برای حرف زدن پیدا می‌کردم. تنها زیر لب، برای فیصله دادن به قضیه گفتم: «جانم؟»
با لحنی که بوی تسلیم نمی‌داد، گفت: «من از بچگی تو رو می‌شناسم حامی. هر وقت یه چیزی ناراحتت کرده باشه، دقیقا همین‌طوری می‌شی.»
لبخندی مهربان و زورکی زدم و تنها به گفتنِ «چیزی نیست» بسنده کردم. طنین که دید اصرار فایده‌ای ندارد، هوشمندانه بحث را عوض کرد تا اگر نمی‌توانست از درونِ ملتهبم باخبر شود، حداقل درِ مکالمه بسته نماند و سکوت آزاردهنده نشود.
درحالی‌که گره‌ی روسری‌اش را مرتب می‌کرد، گفت: «آقاجون و عزیز حرکت کردن سمت باغ. بابای منم...»
از عوض شدن جهت بحث در دلم کاملاً راضی و خوشحال بودم، هرچند در آن لحظات پرالتهاب، ترجیح می‌دادم تا رسیدن به مقصد سکوتِ مطلق برقرار باشد. پازل حرفش را کامل کردم: «حاج صفا با آقاجون و عزیز می‌یاد، خیالت راحت باشه. آقام بیش‌تر از من و شما حواسش به رفیقش هست، نمی‌ذاره با این وضعِ قلبش، حاج صفا پشت فرمون بشینه و رانندگی کنه.»
نگاه طنین آشکارا می‌خندید؛ از شنیدن این حرف حسابی سرکیف شده بود. چشم‌های آبی رنگش، که در آن هوای ابری تیره‌تر به نظر می‌رسیدند، به مناظرِ ماتِ بیرون خیره شد؛ انگار که بیرون از ماشین ایستاده بود و در میان آن دشت‌های مه‌گرفته قدم می‌زد. ناگهان با ذوقِ فراوان به سمتم برگشت؛ با همان شیرینیِ خاصی که همیشه لحنش را هنگام شادی در برمی‌گرفت، گفت: «خوبه که همه چی این‌قدر عالیه حامی... فردا سیزده به دره، اولین سیزده به درِ نامزدیمون.»
با تردیدی عمیق به او نگاه کردم. قلبم فشرده شد. خیلی زود نگاهم را از نگاه کنجکاو و پرامیدِ طنین دزدیدم و به جاده دوختم و در سکوت، همچنان به رانندگی ادامه دادم. طنین که انگار دوباره حسگرهایش فعال شده بودند، حسابی کنجکاو شد. از آن وقت‌هایی بود که شیطنت دوباره از سر و رویش می‌بارید. با شوخ‌طبعی و سماجت به سمتم متمایل شد و بازویم را کشید: «یالا بگو. می‌دونم یه چیزی هست. یالا می‌خوام بدونم چی تو سرته.»
اما من، برخلاف او، به‌شدت بی‌حوصله و خسته بودم. دلم می‌خواست جوری به او بفهمانم که روانم فقط سکوت می‌طلبد. دقیقاً بر سر همین چیزها بود که، برخلاف او، عمیقاً معتقد بودم هیچ‌چیز در این رابطه "عالی" نیست. سری از روی کلافگی تکان دادم و برای فرار از مخمصه گفتم: «گفتم که چیزی نیست... راستی از کارخونه چه خبر؟»
طنین با به خاطر آوردنِ محیط کارخانه و دغدغه‌هایش، ناگهان از شیطنت افتاد و لحنش جدی شد. نفس عمیقی کشید و گفت: «کلی کار دارم. از وقتی مدیر مسئول بخش ذوب فلز شدم، خیلی‌ها تو کارخونه باهام مخالفن آخه...»
سپس صدایش را به طرز کودکانه‌ای کلفت کرد، اخم‌هایش را در هم کشید و ادای همکارانش را درآورد: «چرا خانم رضایی؟ از این خانم باتجربه‌تر هم داریم!»
از لحن بامزه‌اش نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. در جوابش، با لحنی حمایتگرانه گفتم: «خب چرا که نه؟ تو نفر اول المپیاد شیمی هستی طنین... با بهترین معدل فارغ‌التحصیل شدی... عملکردت هم که خوب بوده... چرا که نه؟»
طنین نگاهش را به روبرو دوخت. با لحنی محکم و آرزومند که انگار بارها این رویا را در خلوتِ ذهنش بافته بود، زمزمه کرد: «می‌خوام به همه ثابت کنم... که لیاقتش رو دارم.»
برای اولین‌بار طیِ تمامِ مکالمه‌ی آن روزمان، لبخندی واقعی زدم. از تهِ قلبم دقیقاً همین را می‌خواستم؛ اینکه او خوشبخت و موفق باشد. لبخندم روی لب‌هایم غلیظ‌تر و البته تلخ‌تر شد وقتی طنین، مثل دختربچه‌ی خسته‌ای که انرژیِ شیطنتش تمام شده باشد، آرام به پشتیِ صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست و خیلی زود، با گرم شدنِ هوای ماشین، قفسه‌ی سینه‌اش با نفس‌هایی منظم بالا و پایین رفت و به خوابی عمیق فرو رفت.
در سکوتِ جاده، از او چشم برداشتم و دوباره به خطوطِ ممتدِ آسفالت خیره شدم. موجی از ترحم و اندوه، قلبم را به شدت به درد آورده بود. احساس می‌کردم دلم بدجوری گذر از این مرحله‌ی وحشتناک را می‌خواهد و در آن لحظه، حاضر بودم هر بهای سنگینی را بپردازم تا در این گذرانِ تلخ، طنینِ معصوم کمترین آسیبی نبیند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نادیا

    1

    خیلی خیلی قشنگه آدم ارتباط میگیره تا الان حامی رو دوست دارم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️