پارت یک :

با التماس گفتم: «حد کامل؟ تو رو قرآن حاج‌ آقا...»
آقای قاضی عمامه‌اش را روی سرش مرتب کرد، با نگاه نافذش به من خیره شد و زیر لب استغفراللهی گفت. بعد زیر برگه‌ را امضا کرد و کلافه گفت:
ـ باهات به عنوان وکیل حرف بزنم یا برادرش؟
از جا بلند شدم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. جلوی چشمم داشتند برای پاره‌ی تنم حکم می‌بریدند و کاری از دستم برنمی‌آمد. کلمات توی سرم می‌گریختند و با صدایی که به زور از گلویم در می‌آمد نالیدم:
ـ من به عنوان وکیلش...
قاضی چنان محکم روی میز پیش رویش کوبید که حرفم ناتمام ماند. کلافه تسبیح را روی میز انداخت و بعد با حرص گوشه‌ی عبایش را که از روی شانه‌اش افتاده بود سر جایش برگرداند و شماتتم کرد:
ـ تو وکیلی حامی‌خان معیری، هیچ‌کس بهتر از تو قانون رو نمی‌شناسه. پس مثل یه وکیل رفتار کن لطفا...
سرم را پایین انداختم. می‌دانستم که حکمِ داده‌شده مطابق با جرم است، اما چیزی درونم شکسته، خراب شده و رو به نابودی می‌رفت. روی صندلی نشستم. حسابی عصبانی بودم؛ از دست خودم که آچمز شده بودم و از دست برادرم که خودش و کل خانواده را توی دردسر انداخته بود. قاضی تسبیح شاه‌مقصودش را از میز برداشت، دستی به محاسن سفیدش کشید و در حالی که با خونسردی تسبیح می‌چرخاند گفت:
ـ قانون برای بچه‌ی خودمم قانونه... می‌گم سریع‌تر حکم حد جاری بشه ببرنش تموم شه این غائله.
حرف‌هایش را نمی‌شنیدم. اینکه برادر کوچکم دردسر درست کرده بود یک بحث بود و اینکه تمام تلاشم را کرده بودم تا حکمش را تخفیف دهم و محقق نشده بود، بحثی دیگر. حاضر بودم حسام را ببرم خانه و پوستش را زنده‌زنده بکنم، اما جاری شدن حد و زندان؟! این شرایط تمام وجودم را آتش می‌زد.
از جا بلند شدم و زیر لب نالیدم:
ـ حق با شماست.
ـ هماهنگ می‌کنم بیرون باشی، بعد باهاش یه کم‌ حرف بزن. تو بهترین شاگرد من توی دانشگاه بودی، نذار آینده‌ت تباه بشه...
با حرص نفسم را بیرون فوت کردم. مثل همیشه هنگام عصبانیت، پلک چشمم می‌پرید. کتم را از صندلی کناری برداشتم و در حالی که می‌پوشیدم، بی‌تمرکز خداحافظی کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم، اما احساس می‌کردم پدرم می‌توانست در حق حسام کمی اغماض به خرج دهد؛ کافی بود کمی از نفوذش خرج کند، اما صلاح ندانسته بود. پدرم دوست داشت شبیه مرحوم پدربزرگمان مردم‌دار و متدین باشد، اما به جز من هیچ‌کس در آن خانواده‌ی وامانده سربه‌راه از آب در نیامده بود. حالا حکم را داده بودند و هیچ پادرمیانی‌ای رخ نداده بود و هیچ گریزی هم نبود.
من ماهی یک نخ سیگار می‌کشیدم؛ آن یک نخ هم هنگامی بود که اوضاع از کنترلم خارج می‌شد. اما وقتی پاکت خالی سیگار را در سطل انداختم و پاکت بعدی را باز کردم، احساس کردم اوضاع از همیشه بدتر است.
مادرم برای بار دهم زنگ می‌زد و نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. دقیقا تا قبل از حکم گرفتنِ حسام، از دستش عصبانی بودم. غلط کرده بود چیزی را که نباید خورده و غلطی که نباید را کرده بود، اما الان که جلوی اتاق اجرای حکم بودم، خون خونم را می‌خورد.
توی راهروی طولانی قدم می‌زدم. دیوارهای آبی کمرنگ و کف مات و کثیف، دلم را بیش‌تر به هم می‌ریخت. همین‌که روی صندلی نشستم، حسام را آوردند. مردی قوی‌جثه مچ دستش را گرفته بود و او را به دنبال خودش از پله‌ها پایین می‌آورد. ناخودآگاه ایستادم و با استیصال به برادرم نگاه کردم. حسام آشفته و غریب به نظر می‌رسید. پایین پله‌ها با هم رودررو شدیم. در نگاهش غم، ناباوری، حرص و هزار جور حس دیگر بود. چشم‌هایش دودو می‌زد و برقی تیره در عمق نگاهش موج می‌زد.
هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشد. یک سکوتِ پرحرفِ ترسناک؛ و بعد حسام مقهور دستی شد که او را به سمت اتاق برد و من شبیه مرده‌ای خودم را روی صندلی رها کردم. صدای هشتاد ضربه آمد و حتی صدای یک ناله هم بلند نشد. آن‌قدر دندان به هم ساییده بودم که فکم درد می‌کرد و دردی بسیار بیشتر از حسام را در خودم حس می‌کردم. برادر کوچکترم را که از همان بچگی زیادی شیطان بود و همیشه‌ی خدا میانمان شکرآب بود، حالا بیشتر از همیشه دوست داشتم. قلبم تیر می‌کشید و پاهایم اصلا به فرمانم نبود. وقتی حسام را بیرون آوردند نتوانستم از جا بلند شوم. با دیدن برادرم با رنگی شبیه گچ و شانه‌های افتاده، بی‌اختیار دستانم مشت شد. حسام با صدایی خفه گفت:
ـ عدالت رعایت شد همه راحت شدید.
دلم می‌خواست با او حرف بزنم. اصلا وکیل شده بودم چون می‌توانستم در بزنگاه‌ها خوب سخن بگویم، اما در آن لحظه‌ی کذایی فکرم اصلا کار نمی‌کرد. البته بعید می‌دانستم خود حسام هم منتظر جواب باشد. با حالی ویران، در حالی که تمارض می‌کرد روبه‌راه است، از پله‌ها بالا رفت و صدایی توی سرم مرثیه خواند که شرایط از آنچه که بود، بغرنج‌تر شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!